بازی سرنوشت (قسمت نوزدهم)

رفته رفته شب از راه رسيد و مادر بزرگ هنوز مشغول تغريف كردن قصه اش بود شكوه كه مي ديد زمان به خانه آمدن شوهرش فرا مي رسد از فرصتي كه مادرش براي نفس تازه كردن سكوت كوتاه كرده بود استفاده كرد و گفت:

قسمت نوزدهم

رفته رفته شب از راه رسيد و مادر بزرگ هنوز مشغول تغريف كردن قصه اش بود شكوه كه مي ديد زمان به خانه آمدن شوهرش فرا مي رسد از فرصتي كه مادرش براي نفس تازه كردن سكوت كوتاه كرده بود استفاده كرد و گفت:
- عزيز ديگه داره شب مي شه چقدر از اين قصه مونده؟
- هنوز مونده دخترم ... همه تون خسته شدين اگه اجازه بدين بقيه شو بعدا مي گم
سهيلا همينطور كه از جايش بر مي خاست گفت
- نه عزيز خانم خسته كه نشديم هيچي تازه به جاهاي هيجان انگيزش رسيديم و دلمون مي خواد همين امشب همه شو بشنويم اگه يه جند دقيقه اي صبر كنين من مي رم بساط شام دكتر رو جور مي كنم و با چند تا فنجون چايي بر مي گردم تا بقيه قصه ر تعريف كنين
وقتي سهيلا از در خارج شد شكوه گفت:
- منم ديگه بايد برم. الان يزداني مي ياد و اگه خونه نباشم اوقاتش تلخ مي شه ... عزيز شامم بياين. بقيه شو فردا تعريف كنين
پيرزن گفت:
آره مادر جون منم همين رو مي گم
هيراد جمله عزيز را قطع كرد و گفت
- نه عزيز جون به قول مامانم تازه رسيديم به جاي حساس و هيجان انگيزش من خواهش مي كنم همين امشب تا آخرشو تعريف كنين
عزيز لبخندي زد و گفت
- آره عزيزم منم دلم مي خواد بقيه شو براتون بگم تازه هنوز به قسمتاي پر هيجانش نرسيديم ولي ديگه داره شب مي شه و زياد خوب نيست مزاحم شما باشم
- مزاحم چيه؟ اينجا خونه خودتونه
دل گلناز از ارتباط نزديكي كه ميان هيراد و مادر بزرگش شكل گرفته بود در سينه بي تابي مي كرد و با نگاهي سرشار از عشق به هيراد چشم دوخته بود
شكوه نگاه پر معنايي به هيراد انداخت و گفت
- هر چي آقا هيراد مي گه همونه كي مي تونه روي حرف شما حرف بزرنه پس اگه اجازه بدين من ديگه برم.
سپس رو به گلناز كرد و ادامه داد:
- تو هم بمون و با عزيز بيا خونه
و بعد از جايش برخاست چادر گلي اش را روي سرش كشيد و پس از خداحافظي از در اتاق خارج شد با سهيلا كه در آشپز خانه تدارك شام را مي ديد خداحافظي كرد و رفت
نيم ساعتي طول كشيد تا سهيلا براي شنيدن ادامه قصه به اتاق آمد در اين فاصله گلناز چاي و شيريني و ميوه به اتاق هيراد آورد بود و با هم خورده بودند و عزيز اماده ادامه دادن به قصه بود
با آمدن سهيلا عزيز چاي تازه دمي كه سهيلا برايش آورده بود نوشيد و قصه را دنبال كرد
(( زن زيباي شهري با بقيه زناي روستايي به ده برگشت زن به خونه كدخدا رفت و چند دقيقه اي طول نكشيد تا افسر جوون هم برگشت و به محض ورود به اتاق با خنده گفت:
- بهاره جون حالا ديگه بيا آشتي كنيم
زن كه انگار ظاهر و باطنش كاملا عوض شده بود آروم و با صدايي مردونه و متين گفت
- ديگه بسه نصرت ... من تصميم خودمو گرفتم تو رو به خير و منو به سلامت من امشب تنها مي رم تهرون و ديگه هيچ وقت با تو كاري ندارم
- احمل نشو بهاره ، من كه كاري نكردم
- هر كاري كردي ديگه بسه به خدا قسم هرگز به هيچ وجه به تو علاقه نداشته و ندارم .... يه شب بر حسب اتفاق توي مهموني رقص در نتيجه بدرفتاري شوهرم گيج شدم و ازميون كسايي كه مث پروانه دورم مي گشتن و ارزو مي كردن يه دقيقه با من برقصن تورو كه از همه خوشگل تر بودي و جشمات همه جا دنبالم مي كرد انتخاب كردم اونشب با تو رقصيدم دو سه روز ديگه م منو از يه طرف رفصوندي و شوهر نامردم از يه طرف ديگه ... آخرش اون مرد بي صفت رو ول كردم و به آغوش توي بي صفت تر از اون پناه آوردم ... قبول داري يا نه؟ من فقط يك يا دو شب دوست داشتي اونم از روي شهوت... حالا ديگه بسه من توي زندگي م اون چيزي كه مي خواستم پيدا نكردم و هيچ وقت هم پيدا نمي كنم از تو هم بيزارم حالا م كه دوباره بغلت رو باز كردي تا يكي ديگه رو بگيري و بدبخت كني ، من از فرصت استفاده مي كنم و از زندگيت مي رم بيرون
- كجا مي ري؟
- ديگه به تو مربوط نيست امشب مي رم و تو هر كاري دلت خواست بكن
- اخه معني اين كار چيه؟ اهل ده چي مي گن؟
- به اهل ده چه مربوطه ما جوري وانمود مي كنيم كه من براي كار لازمي مجبور شدم برگردم تهرون... همينجا خداحافظي مي كنيم من با اسب مي رم و وقت رفتن به تو اصرار مي كنم كه چون خسته اي با من نيا ايستگاه
افسر جوون همينطور كه شلاقش رو به چكمه هايش مي زد‌، سوت زنان از اتاق بيرون رفت و زن جوون با غيظ و عضب زياد همونجا موند
دو ساعتي از شب مي گذشت كه زن عازم رفتن شد . وقتي روي اسب نشسته بود و به طرف ايستگاه مي رفت و محمود هم با اسب ديگه اي دنبالش مي رفت هنوز از خشم مي لرزيد از اين مسافرت و اومدن به اين ده دو نتيجه گرفته بود از يه طرف به باطن زشت و هوس آلود نصرت ، رفيق خودش بيش از پيش پي برده بود و از طرفي پرده هاي طبيعي و روستاها رو مملو از بدبختي و تيره روزي ديده بود و به همين دليل ديگه انديشه مرتبي در سر و اميد روشني بر دل نداشت.... مي خواست برگرده تهرون و اونجا نقشه ديگه اي براي زندگيش بكشه
در مدتي كه فاصله بين ايستگاه و ده رو طي مي كردن توي مغزش خيالات گوناگوني شكل مي گرفت و كمترين توجهي به محمود و قولي كه بهش داده بود نداشت نمي دونست توي مغز پسرك روستايي غوغليي به پاست، و دلش ميخواد سوالي بپرسه ... محمود جرات نمي كرد اين سوال رو بپرسه و زن هم قولش رو به ياد نياورد و اين وضع تا وقتي كه زن آماده حركت شد ادامه داشت. در اين وقت زن دستش رو با چند اسكناس به طرف محمود گرفت و ناگهان متوجه نگاه حزن آلود و نا اميدانه پسرك شد واونچه رو كه وعده كرده بود به ياد آورد و گفت
- اوه راستي قرار بود تو و نرگس رو با خودم ببرم تهرون اينقدر حواسم پرت بود كه يادم رفت ولي قول مي دم خيلي زود برگردم و تو و نرگس رو ببرم بيا اينارو از طرف من بده به نرگس
با عجله چمدونش رو باز كرد دوتا پيرهن برداشت و چند تا اسكناس ديگه همه از كيفش در آورد و داد به محمود و گفت
- خداحافظ محمود جان ... خاطر جمع و منتظر باش حتما بر مي گردم و هر دو تونو مي برم شهر
در اين وقت ترن راه افتاد و زن جوون شنيد كه محمود چيزي مي گه اما صداي ترن نذاشت صداي محمود رو درست بشنوه فقط احساس كرد كلمات آقا و تهرون به گوشش رسيده سرشو به علامت وداع تكون داد و محمود فكر كرد اين سر تكون دادن نشونه تصديق و موافقته چون در جواب زن زيبا گفته بود:
- اقا هم فرمودن ما رو به تهرون مي يارن اگه مارو بيارن كه زودتر خدمت مي رسيم
يه دقيقه بعد زن جوون متوجه شد محمود چي گفته به سرعت سرشو از پنجره بيرون كرد تا شايد محمود رو از دور ببينه و حقيقت رو بهش بفهمونه ولي در پيش چشمش جز فضاي نيم تاريك و تخته سنگاي سياه چيزي نديد))
پيرزن نفس عميقي كشيد مدتي سر به زير انداخت و هيچ نگفت پس از لحظاتي كه سر برداشت قطره اشك بر گونه هايش هويدا بود، جرعه اي آب نوشيد و ادامه داد:
(( صبح روز بعد نصرت توي گلزاري نرگس مشغول گردش بود و چند دقيقه اي هم فرصت پيدا كرد تا مطابق ميل خودش گردش كنه چونكه تونست ميون بروبچه هاي گلچين آبادي نرگس رو پيدا كنه و مدتي باهاش حرف بزنه . اونروز اون دخترك روستايي زيباتر از روز قبل در نظر افسر جوون جلوه كرد ، چون نور اميد توي صورتش نقش بسته و واقعا زيبايي ش رو كاملتر كرده بود. نصرت همينطور كه با نرگس حرف مي زد، فرصتي پيدا كرد كه اونو بهتر ببينه همينطور كه نيگاش مي كرد ديد توي دلش غوغايي به پا شده بهمين خاطر نيم ساعت بعد كه محمود رو وسط دشت نرگس ديد شونه به شونه اش راه افتاد و از بردن اون و نرگس به تهرون باهاش حرف د.... يه دقيقه نگذشته بود كه حرفاي نصرت اثر موسيقي دلفريبي رو به گوشاي محمود ريخت ، چون افسر مي گفت:
- راستي دلم مي سوزه وقتي مي بينم تو و نرگس اينهمه زجمت مي كشين وسط علفا دو سه ساعت اينهمه خم و راست مي شين تا چند تا دسته گل ببنديد و تو نصفه شب بري ايستگاه و اونارو بفروشي من مي خوام تو و نرگس رو ببرم تهرون توي تهرون زندگي شما مطمئنا خيلي بهتر از اينه. من پشت ساختمون خونه م يه باغ خيلي قشنگي و بزرگي دارم كه يه گوشه ش خونه كوچيكي با سه اتاق ساخته شده من اون باغ با اتاقاشو به تو و نرگس مي دم تا همونجا عروسي كنين حالا فكر كن تفاوت اينجا با اونجا چقدره اينجا اينهمه جون مي كنين تا گل بچينين و بفروشين و دو سه قرون گير بيارين ولي اونجا صبح به صبح باغبون گل نرگس و هر گل ديگه اي كه باشه رو مي چينه و مي ياره پاي تختخواب شما توي گلدون بلور مي ذاره....
قلب محمود از ذوق و شوق چنون مي طپيد كه صداي ضربانش از يه قدمي شنيده مي شد افسر جوون وقتي ديد حرفاش چنين اثري روي محمود گذاشته گفت:
- خب اگه قبول مي كني همين امروز قرار رفتن مي ذاريم و امشب مي ريم خانم كه رفته من احساس مي كنم نمي تونم تنها برم اهواز.....
- امشب كه نوبت ماشين تهرون نيست
- راست گفتي امشب م صبر مي كنيم فردا شب اسب بيار با هم مي ريم ولي قرارشو امروز بذاريم بهتره
- شما بايد با عموي من و پدر نرگس حرف بزنين
- چه لزومي داره؟
- اختيار دارين بالاخره بزرگترامون بايد اجازه بدن گرچه من براي عموم تعريف كردم كه خانم اينطور فرمودن
- مگه خانم چي گفته بود؟
- خانم ديروز فرمودن كه من و نرگس رو مي برن تهرون اتفاقا حواسشون به رفتن بود و يادشون رفت ديگه حرفي بزنن تا شب وقتي ترن راه مي افتاد فرمودن كه بر مي گردن و مارو مي برن منم عررض كردم كه شما به نرگس فرمودين مارو مي برين
- خاب خانم چي گفت:
- هيچي ترن حركت كرده بود و خانم فقط سرشونو تكون دادن.
- خب به عموت چي گفتي؟
- ديروز بعد از اينكه خانم با من حرف زد و نرگسم حرفاي كه شما بهش گفته بودين به من گفت منم رفتم همه رو براي عموم تعريف كردم
- عموت چي حواب داد؟
- گفت اگه پدر نرگس قبول كنه عيبي نداره
- باشه پس به كدخدا مي گم پدر نرگس رو بياره و باهاش صحبت كنيم

در اين زمان صداي باز شدن در خانه خبر از امدن دكتر راد به منزل داد. وقتي دكتر قدم به خانه گذاشت با ديدن جمع كوچك انها كه در اتاق هيراد دور هم نشسته بودند به جمعشان پيوست انها به گرمي با او احوالپرسي كردند و سهيلا مادر بزرگ گلناز را به دكتر معرفي كرد و گفت:
- عزيز جون امروز حسابي از دست ما خسته شده از عصري نشستيم دورشونو دارن از خاطرات گذشته شون برامون تعريف مي كنن.
ددكتر گفت:
- به به ، چي از اين بهتر معلومه گلنازم به مادر بزرگش رفته كه اينقدر خوشگل و خوش سر وزبونه
و پس از كمي خوش و بش با مادر بزرگ به اتاق خودش رفت تا لباسش را عوض كند، سهيلا هم خطاب به عزير گفت:
- عزيز جون من ديگه بايد برم بساط شام رو بچينم و يه خورده به دكتر برسم شما بقيه قصه رو براي بچه ها تعريف كنين تا اونا بعدا براي من بگن
پيرزن گفت:
- مادر جون من و گلناز ديگه مرخص مي شيم و بقيه شو توي يه فرصت ديگه تعريف مي كنم.
هيراد ميان جمله عزيز پريد و گفت
- نه عزيز اين حرفا چيه مي زنين امشب شام در خدمتتون هستيم و شمام بايد همين امشب قصه تونو تموم كنين
سهيلا خنديد و از اتاق خارج شد . گلناز هم به آشپزخانه رفت و با فنجاني چاي بازگشت و انرا به دست عزيز داد
مدتي سكوت ميانشان حاكم بود تا پيرزن قدري از فنجان چاي نوشيد و لب به سخن گشود:
(( پدر نرگس در حضور كدخدا بيشتر از يه ساعت حرفاي فريبنده و وعده هاي دلكش افسر جوون را شنيد. نصرت بيشترين حد كوشش و زرنگي ش رو به كار بسته بود تا خودشو مردي پاكدل و مهربون نوع پرست و بي غرض جلوه بده ، گفته بود كه خودش و زنش همون خانمي كه شب قبل بخاطر يه پيشامد فوري رفته بود تهرون توي شهر تهرون در نهايت خوشبختي زندگي مي كنن ثروت و مكنتي دارن و تنها آرزوشون اينه كه اسباب خوشبختي ديگرون رو فراهم بيارن . مي گفت كه تا حالا جووناي تهيدست زيادي رو زن دادن و دختراي بي بضاعت رو با جهيزيه حسابي به خونه شوهر فرستادن چند بار گفته بود كه زن مهربونش اونو وادار به اين كار كرده چون توي تهرون تقريبا تنهاست. جز يكي دو نفر قوم و خويش كسي رو نداره. و زنش دلش مي خواد مونس و همدمي مث نرگس داشته باشه ... گفته بود كه البته توي شهر زن و دختر خيلي زياده ، ولي خقيقتا خراب بشه اين دوره و زمونه كه همه چيزاش خرابه مگه اينكه ميون اين زنا و دختراي شهري كسي پيدا بشه كه اخلاقش با خلقيات سالم و بي مانند خانم من جور در بياد خانم تا حالا صد بار به من گفته كه : دلم مي خواد يه دختر مث فرشته پيدا كنم اون بشه مونس خودم شوهرش بدم و دور هم زندگي كنيم...)) ديروز كه نرگس رو ديد به من گفت اوني كه مي خواستم پيدا كردم خودشم با محمود در اين خصوص صحبت كرده
پدر نرگس همه اين حرفا رو شنيد ولي نتونست تصميم گيري كنه به افسر جوون قول داد شب با زن د ودخترش مشورت كنه و صبح نتيجه رو اطلاع بده
همون شب به كبري گفت:
- به نظر من رفتن نرگس با محمود به تهرون چند تا فايده داره يكي اينكه از بدبختي و سختي و زحمت اينجا خلاص مي شن دوم اينكه اگه ايشاالله توي تهرون كار و بارشون خوب شد راه فرجي م براي ما باز مي كنن بلكه بعد از چجند سال ما هم بتونيم از اين گورستون خلاص بشيم سوم اينكه بالاخره محمود و نرگس بايد زن و شوهر بشن و چه بهتر كه با خوشبختي عروسي كنن چهارم اينكه گوش من از دعوا و مرافعه هميشگي تو با نرگس راحت مي شه از اين فايده ها زياده ولي چند عيب هم داره
- عيباش چيه؟
- يكي اينكه نرگس براي ما كار مي كنه و اگه بره ممكنه به تنگي و به سختي بيفتيم ديگه اينكه بالاخره بچه آدميزاد پاره جگرشه و رفتنش عصه داره
- عيب دمي كه حرف مفته بچه وقتي بزرگ شد بايد بره ديگه مال پدر و مادر نيست اما عيب ديگه ش عيب بزرگي يه
مدتي درباره اين موضوع بحث كردن و عاقبت غيظ و نفرتي كه زن بدخو نسبت به دختر بي نوا داشت بر حرص و طمعش پيروز شد و در نتيجه آخر شب وقتي مي خوابيدن كبري به پدر نرگس گفت:
- درسته كه نرگس كار مي كنه و پول در مي ياره ولي مث اينكه فراموش كردي كه خودش م مي خوره و مي پوشه و وقتي خوب حساب كنيم مي بينيم چيزي از حاصل كارش برامون نمي مونه
- با اينهمه پدر نرگس هنوز مصمم نشده بود و صبح كه كدخدا احضارش كرد و نصرت نتيجه رو پرسيد جواب روشن و صريحي نگفت و با لكنت شرح داد كه رفتن نرگس به زندگيش لطمه مي زنه
نصرت متوجه موضوع شد اونو يه گوشه كشيد و گفت:
- خدا مي دونه من مقصود و نيتي جز خوشبختي اين دو تا بچه ندارم و مجبورم اين كار رو بكنم اگه برم تهرون و محمود و نرگس باهام نباشن خانمم خيلي عصباني مي شه و وادارم مي كنه برگردم و بچه ها رو ببرم در اين صورت بايد يه بار ديگه مبلغي خرج كنم و بيام اينجا و از طرف ديگه شمام حق دارين و از رفتن نرگس بهتون ضرر مي خوره اينه كه فكر مي كنم بهتره پولي رو كه ناچارم براي يه مسافرت ديگه خرج كنم به شما بدم تا شمام به زندگي تون رو نقي بدين و از اينهمه زحمت خلاص بشين.....
و بعد از اينكه حرفاش تموم شد شيش قطعه اسكناس ده تومني توي مشت پدر نرگس گذاشت و مرد طماع همينكه اسكناساي تازه و خوشرنگ رو ديد تعظيم بلند بالايي كرد و گفت
- اقا اختيار دارين دختر من خانه زاد خودتونه
عموي محمود كه چند لحظه قبل اومده بود گوشه اسكناسا رو ديد و اونم با اينكه مخالفتي با رفتن برادر زاده ش نداشت بي بهره نموند و چند قطعه اسكناس م نصيب اون شد
نرگس و محمود از همون لحظه با خوشحالي زياد مشغول تدارك سفر شدن.

این رمان عاشقانه ادامه دارد....