بازی سرنوشت (قسمت بیستم)

دخترك يكي از همون دو تا پيرهن زيبايي كه خانم براش فرستاده بود رو پوشيد و پسرك م تنها لباس نيمداري كه داشت به تن كرد. همه بچه ها و جووناي ده به خوشبختي شون حسرت مي خوردن تا آخر روز مرتب دخترا و زنا نرگس و جوونا و مردا

قسمت بیستم

دخترك يكي از همون دو تا پيرهن زيبايي كه خانم براش فرستاده بود رو پوشيد و پسرك م تنها لباس نيمداري كه داشت به تن كرد. همه بچه ها و جووناي ده به خوشبختي شون حسرت مي خوردن تا آخر روز مرتب دخترا و زنا نرگس و جوونا و مردا محمود رو توي آغوششون مي گرفتن و مي بوسيدن. زبون همه و دل خيلي از اهل آبادي سعادت اونارو مي خواست. همه خواهش مي كردن كه اگه نرگس و محمود توي تهرون خوشبخت شدن ده و اهل ده رو فراموش نكنن و اگه مث خوشبختاي تهروني خواستن به خوزستان سفر كنن گاهي توي ايستگاه مازو پياده بشن و سري به هم ولايتي هاي قديمي شون بزنن. مخصوصا فراموش نكنن و هر هفته يا لااقل هر ماه يه كاغذ بنويس و اهل ده رو از حال و روز خودشون باخبر كنن.
تا غروب همه حرفا و سفارشا با خنده و شادي گفته مي شد ولي وقتي شب رسيد و ماه به نور افشاني پرداخت خنده جاي خودشو به اشك و شادي جاشو به غم داد... آخرين بوسه ها با اشك سوزان همراه بود مادر محمود بيشتر از همه گريه كرد و پدر نرگس همونوقت چنان سوزشي توي دلش دوئيد كه يه لحظه اسكناسا رو فراموش كرد.
اهل ده مسافرا رو تا كمي بيرون از آبادي با فانوس بدرقه كردن. تا اونجا همه پياده بودن... وقتي از طرف نرگس زار گذشتن و به بيابون خشك رسيدن نصرت وايساد و خواست كه اهل ابادي برگردن ضمنا با اضطراب به ساعتش نگاه كرد و بعد از يه خورده فكر و حساب گفت:
- هنوز يه كم وقت داريم به موقع مي رسيم. پس مي تونيم يه خورده ديگه بمونيم و حرف بزنيم... بچه ها با پدر و مادر و دوستاشون يه بار ديگه خداحافظي كنن، هر چي مي خوان بهم بگن آرزوها و اميداشونو شرح بدن مهتاب با صفايي يه هوا هم زياد سرد نيست. بايد از وقتي كه داريم استفاده كنيم.
همه وسط صحرا نشستن و پسراي آبادي كه براي فروش گل به ايستگاه مي بردن دامناشونو باز كردن و گلارو در مسير نسيم شبونه گذاشتن . عطر گل محفل معطري به وجود آورد صداي گفتگوها اميخته با خنده و گريه و ناله هاي كوتاه صفايي معنوي و غم آلود به جمعشون مي بخشيد. يكي از گل فروشا از گوشه كمرش ني هفت بندي رو بيرون آورد و با صداي شورانگيزي شروع به نواختن كرد. پسرك روستايي ديگه اي به خوندن مشغول شد. توي همين لحظه نصرت مرتب به ساعتش نگاه مي كرد و دور از اين عوالم در انديشه هاي دراز سير مي كرد و دقيقا حساب لحظه ها رو توي دستش داشت
يه خورده ديگه اين خداحافظي شورانگيز طول كشيد تا اينكه يهو صداي افسر جوون همه رو به خودشون آورد. افسر با صداي بلند گفته بود:
- ديگه بسه... وقت مي گذره ، بهتره بريم
يه بار ديگه بوسه هاي وداع رد و بدل شد و اشكاي دلسوختگي بهزمين ريخت. چند دقيقه اي م به همين ترتيب گذشت نصرت دستش رو روي يال يكي از اسبا كه قبلا اماده كرده بودن گذاشت و گفت:
- ديگه بهتره بريم . محمود و نرگس با هم سوار يه اسب بشن..
چند پسرك گل فروش در جواب نصرت با هم گفتن.:
- نه نرگس تنها سوار بشه محمود با ما مي ياد مث شما مث گل فروشا مث هر شب... شب آخري يه كه با هم هستيم فردا شب ما كجا و محمود كجا...
نصرت روي اسب پريد و محمود ، نرگس را سوار كرد . دو اسب با هم مانوس بودن كنار هم راه افتادن و گل فروشا هم دنبال اسبا حركت كردن.
تا موقعي كه مشايعين از دور پيدا شدن و صداشون به گوش مي رسيد اسبا آروم اروم و گلفروشا به پاي اسبا مي رفتن ولي وقتي ديگه كسي از دور تر ديده نشد و صدايي به گوش بقيه نرسيد يهو نصرت با فشار زياد با يه پاش مهميز به شكم اسب خودش و با پاي ديگه ش لگد به پهلوي اسب نرگس زد هر دو اسب از جا پريدن و به تاخت دوئيدن گلفروشا خيلي زود متوجه شدن و محمود دنبالشون دوئيد چند تا از بچه ها ديگه هم دوئيدن نصرت كه سرشو به عقب برگردونده بود و اونا رو مي ديد با صداي بلند گفت:
- چرا خودتونو خسته مي كنين وقت زياد داريم مي خوام ببينم نرگس چقدر سواري بلده
و با يه فشار ديگه مهميز اسبا رو كه يه قدم كندتر كرده بودن با آخرين سرعت به تاخت در آورد
تا چند دقيقه ديگه صداي سم اسبا به گوش گلفروشا مي رسيد ولي خيلي زود اسب سوارا پشت تپه اي ناپديد شدن و گلفروشا كه سريعتر از شباي ديگه ولي بي خيال و آسوده خاطر مي رفتن خيلي زود با حرفا و شوخي ها و تفريح هاي مخصوص خودشون سرگرم شدن و آروم و بي خيال بدون اينكه به فكر سوارا باشن راهشونو پيش مي گرفتن و بعد از مدتي وقتي مقدار زيادي از راه رو رفته بودن و به ايستگاه نزديك شده بودن يهو محمود گوشش را تيز كرد و گفت:
- بچه ها صداي سوت ماشين مياد
يكي از بچه ها گفت:
- پس ماشين داره مي ياد بدوئيم تا همينكه ماشين رسيد مام برسيم
حتي اگه تندتر بدوئيم ممكنه زودتر از ماشين برسيم
همه شون با تمان قدرت شورع كردن به دوئيدن و خيلي زود نفس زنون و عرق ريزون وارد ايستگاه شدن ... ايستگاه زير اشعه غم انگيز نور ماه خلوت و خاموش بود... در گوشه و كنار سايه هاي سنگا و ساختمونا ديده مي شد. صداي سوتي به گوش نمي رسد و هيچ چيز از رسيدن قطار نشوني نداشت...
دورتر از ايستگاه نزديك يه سنگ دو تا اسب توي روشنايي ماه وايساده بودن توبره دور سرشون بود و صداي دندوناشون مي اومد
شايد سواراشون يعني نرگس و نصرت همون نزديكي ها كنار سنگي نشسته بودن
يكي از گلفروشا كه بيشتر از همه از دوئيدن خسته شده بود غرولند كنون گفت
- محمود مث اينكه فكر مسافرت تو رو خل كرده و گوشت عوضي مي شنوه. بيخودي اينهمه مارو دوئوندي سوت كجا بود حالا كو تا ماشين بياد؟
از دور كورسوي يه چراغ دستي ديده مي شد كه آروم آروم پيش مي اومد گلفروشا همينطور كه مشغول گفتگو و متلك گفتن به محمود بودن چشماشونو به اونطرف دوختن تا نور چراغ نزديك شد.. يكي از كارگراي خط قطار بود كه به طرف ايستگاه مي آومد همينكه به چنطر قدمي رسيد و گلفروشا رو شناخت گفت:
- اهاي بچه ها تا حالا كجا بودين ؟ چرا امشب اينقدر دير اومدين؟
دو سه نفر گفتن؟
- دير نيست هنوز ماشين نيومده...
مامور خط به قهقهه خنديد و گفت:
- به به... خواب ديدن خير باشه قطار اومد و رفت....
صداي انگشتان سهيلا كه به ارامي به در اتاق هيراد ضربه مي زد انها را از فضاي قصه بيرو ن كشيد... همه ناخود آگاه سربرگرداندند و به سهيلا كه در استانه در ايستاده بود چشم دوختند و سهيلا كه لبخندي بر لب داشت گفت:
- ميز شام رو چيدم ، بفرمائين عزيز جون غذا سرد مي شه....
پيرزن خوش سيما با آن چهره دوست داشتني گفت:
- دلم نمي خواست اينهمه بهت زحمت بدم دخترم شرمنده م كردي...
سهيلا گفت:
- اختيار دارين ما شمارو خسته كرديم اين فرمايشاتو نفرمائين
و بعد به طرف سالن رفت.... هيراد نگاهي به مادر بزرگ انداخت و گفت:
- عجب جايي از قصه مامانم شامو حاضر كرد... حالا شما بگين نرگس و اون افسره چي شده بودن تا بعد بريم شام بخوريم
عزيز خنديد و گفت:
- يادته بهت گفتم هنوز جاهاي هيجان انگيز داستان مونده؟ حالا كه مامانت زحمت كشيده بهتره منتظرش نذاريم.
سپس از جايش برخاست و به اتفاق هيراد و گلناز به سالن رفتند و پشت ميز ناهار خوري نشستند دكتر نيز در انجا نشسته بود و انتظار شان را مي كشيد و با روي باز از آنها استقبال كرد و ضمن خوش امد گويي گفت:
- شرمنده تون شديم خانم بزرگ اين خانم ما مث اينكه خيلي جذب شما شده كه يادش رفته بود بايد براي مهمون خوبمون شام درست كنه
عزيز با همان چهره مهربان پاسخ داد:
- اختيار داريد آقا ما مزاحم شما شديم ديگه از اين بهتر چي مي خواستين؟ توي اين فرصت كوتاه كي مي تونه زرشك پلو با مرغ به اين خوبي اماده كنه؟
انها در كش و قوص همين تعارفها مشغول صرف شام شدند در طول صرف شام هيراد و گلناز به طور خلاصه ان قسمتهايي از قصه كه سهيلا نشنيده بود برايش تعريف كردند و شام در فضايي بسيار گرم و دلچسب صرف شد.
وقتي گلناز و سهيلا به كمك هم ميز را جمع كردند و گلناز چاي را در سيني زيبايي به همه تعارف كرد دكتر گفت:
- من چون امروز كارم زياد بود و خيلي خسته شدم با عرض معذرت از خانم بزرگ شب بخير مي گم و مي رم بخوابم
سپس رو به هيراد كرد و ادامه داد:
- دقيق بقيه قصه رو گوش بده كه در فرصتهاي بعدي براي منم تعريف كني
و پس از نوشيدن چاي براي خوابيدن به اتاق خواب رفت سهيلا گفت
- بچه ها موفقين ادامه قصه رو همينجا گوش كنيم و ديگه توي اتاق نريم؟
هيراد و گلناز با هم گفتند:
- آره خيلي م خوبه
و هيراد افزود :
- پس بهتره بريم توي هال عزيز بشينه روي يه مبل و مام دورش حلقه بزنيم و بقيه قصه رو گوش كنيم
آنها با هم به آنچه هيراد گفته بود عمل كردند و عزيز وقتي بر روي مبل راحتي نشست گفت:
- ديگه دير وقته بذارين بريم خونه و بقيه قصه رو فردا براتون بگم
سهيلا گفت:
- اتفاقا يه ساعت پيش شكوه خانم زنگ زد من بهش گفتم كه تا قصه تموم نشده نمي ذارم عزيز بياد آقاي يزداني با دكتر صحبت كردن و قرار شد شما پيش ما بمونين و قصه رو تموم كنين
هيراد و گلناز با هم دست زدند و گفتند:
- هورا خيالمون راحت شد... عزيز جون شروع كن
عزيز فنجان چايش را سر كشيد رو به گلناز كرد و گفت:
- عزيز دل مادر بخاطر اينكه ممكنه واش يواش خوابم بگيره تو بايد مرتب بهم چايي بدي تا منم بتونم درست و حسابي قصه رو براتون تعريف كنم
گلناز دستش را دور گردن مادر بزرگش حلقه كرد و او را بوسيد و گفت:
- عزيز جون قشنگم شما جون بخواه هر چي بگي روي چشمام مي ذارم... حالا ديگه قصه رو تعريف كن
پير زن چند دقيقه اي فكر كرد و سپس گويي دوباره به زمانهاي گذشته بازگشته نگاهش را به نقطه اي دوخت و به ارامي لب به سخن گشود:نصرت از موقعي كه براي رفتن به ايستگاه از ده بيرون اومد فكراي مبهمي توي سرش بود درست نمي دونست چكار بايد بكنه... مي خواست نقشه اي بريزه ولي هيچ فكر درست و مرتبي به مغزش نمي رسيد... چند راه مختلف به نظرش اومد كه هيچ كدوم رو نپسنديد چون هيچ كدومشون عملي نمي شدن، اما وقتي به ساعتش نگاه كرد فكراي تازه اي به نظرش رسيد كه روش بيشتر از بقيه فكرا حساب و بررسي كرد... اگه تصادف باهاش يار مي شد يا بهتر بگم اگه ترتيب و نظر كامل رو رعايت مي كرد حتما موفق مي شد.. مي دونست كه قطار از ايستگاههاي اصلي هميشه سر ساعت و دقيقه مشخص حركت مي كنه و چون چند بار ديگه م به خوزستان اومده بود مي دونست كه بين اهواز و مازو كمتر پيش مي ياد حركت قطار تاخير داشته باشه به خاطر همين ساعت ورود و خروج قطار رو به مازو حساب كرد . مسافرا و كسايي كه براي بدرقه شون اومده بودن رو سرگرم كرد و درست توي آخرين لحظاتي كه لازم بود فرمان حركت رو داد. براي اينكه رد گم كنه دستور داد محمود و نرگس با يه اسب بيان و چون مي دونست محمود قبول نمي كنه خيالش راحت بود بعد با همون نقشه قبلي مهميز هاي پي درپي به پهلوي اسبا زد و وقتي با نرگس به ايستگاه قطار رسيد اماده حركت بود. براي اون كه ستاره روي دوشش داشت رعايت مقررات و بلينط گرفتن بي معني بود بنابراين از اولين در نرگس رو سوار كرد و اونو به يه كوپه درجه يك برد و همونجا نشوند و گفت
- تو بشين ا من برم بليط بگيرم و محمود رو سوار كنم
- محمود كه هنوز نرسيده
- چرا ببين دارن مي يان تا اون سوار نشه قطار حركت نمي كنه خاطر جمع باش
نرگس از وقتي اسبا به تاخت دراومده بودن دچار اضطراب شده بود چند بار دهنه اسب رو كشيد ولي نتونست اسب رو نگهداره دو اسب مث اينكه توي مسابقه اسب دووني شركت كرده باشن كار همديگه مي دوئيدن طوري كه گاهي زانوي نصرت به پاي نرگس سائيده مي شد.
چند بار نرگس كه ترسيده بود از نصرت پرسيد:
- چرا اينقدر تند مي ريم؟ بچه ها عقب موندن...
اونم جواب داده بود:
- عيبي نداره من سواري و تاخت و تاز توي شباي مهتاب رو دوست دارم اسب تو هم به هواي اسب من مي ياد
ما زودتر مي رسيم و منتظر مي شيم تا اونا بيان
وقتي به ايستگاه رسيدن و قطار رو منتظر و اماده حركت و مسافرا رو سوار ديدن اضطراب نرگس بيشتر شد
وقتي نصرت داشت اونو از اسب پياده مي كرد نرگس گفت:
- بچه ها نيومدن ممكنه ماشين بره...
- نترس دختر مگه من مردم نمي ذارم ماشين بره تا اونا بيان
نرگس بعد از رفتن نصرت توي اتاق ترن تنها موند و ضربان قلبش تندتر شد. توي ضميرش احساس مي كرد به رنج و غم بزرگي گرفتار مي شه . با اينكه مغزش درست كار نمي كرد به نظرش رسيد كه هنوز محمود توي بيابونه و فاصله زيادي باهاش داره. از شدت نگراني نتونست اروم بشينه بلند شد به زحمت پنجره رو باز كرد و بيرون رو نگاه كرد، جز يكي دو تا مامور ايستگاه كه نزديكي قطار وايساده بودن كسي رو نديد. خواست فرياد بكشه و محمود رو صدا كنه ولي يكي از مامورا همون موقع دستش رو بطرف دهنش برد و سوت كشيد...
صداي سوت توي فضاي خالي بيابون اطراف ايستگاه پيچيد و سوت بلندتري كه فضا اونجا رو پر كرد صداي سرعت قطار بود.... قطار لرزيد و به حركت در اومد سرتا پاي نرگسم با لرزش قطار شروع به لرزيدن كرد و خيلي زود فميد كه سرعت قطار بيشتر مي شه در صورتي كه نه از محمود خبري بود و نه از نصرت...
وقتي قطار سرعت گرفت نرگس كه سرش گيج مي رفت خودشو روي نيمكت انداخت اول سعي كرد اروم باشه ولي چون موفق نشد از روي نيمكت بلند شد تنها فكري كه به ذهنش رسيد اين بود كه خودشو از پنچره پرت كنه بيرود با اين تصميم دو تا دستش رو به لبه پنجره كوپه گذاشت و سرش رو بيرون برد تكوني به خودش داد تا بپره بيرون ولي همون موقع دو تا دست قوي از پشت سر بازوهاشو گرفت با ترس و حيرت برگشت افسر جوون رو ديد و شنيد كه با خنده مي گه:
- كجا مي ري دختر جون ، بگير بشين تا بگم...
- محمود چي شد ؟ محمود چي شد؟
- عصباني نباش دختر... آروم باش و گوش كن، محمود طوري نمي شه تو هم توي بيابون گير نكردي حالا اينطوري شده چكار نيم؟ يا ساعت من عقبه يا ساعت ايستگاه اهواز جلو بوده به هر حال هنوز بچه ها نرسيده قطار حركت كرد... من هر چي مي خواستم جلوگيري كنم و رئيس ايستگاه رو وادار كنم چند دقيقه حركت رو به تاخير بندازه نشد. اونم حق داشت اگه ماشين ديرتر حركت كنه توي راه مخصوصا توي تونلا خطرناكه
- پس محمود چي شد؟ محمود چكار كنه؟
- صبر كن جان من عزيز من صبر كن... محمود طوري نمي شه تو حوصله كن تا من بگم... اصلا اگه چند تا هزار تومني دستي به من مي دادن حاضر نبودم تو رو تنها و بدون محمود ببرم تهرون. خانم پوستمو مي كنه .... من توي ايتسگاه مازو به رئيس ايستگاه سفارش كردن ما مي ريم اراك يا قم مي مونيم رئيس ايستگاه اين موضوع رو به محمود مي گه و محمود اگه شد با ماشين باري امشب يا فردا اگه نه با قطار پس فردا شب مي ياد و به ما مي رسه والسلام نامه تمام... اينكه غصه نداره، اين كه دستپاچكي نداره...
اين حرفا نيم ساعت ادامه داشت تا نرگس اروم و اميدوار شد به گوشه صندلي تكيه داد و يه ربع بعد خوابيد
نصرت چند دقيقه بعد بلند شد و بي صدا كنار نرگس نشست نگاهش رو به اندام دختر معصوم دوخت و زير لب گفت:
- به جون خودم اين بچه دهاتي عجب لعبتي يه...
از اون طرف توي ايستگاه مازو حرفي كه مامور خط زد مث سيل سنگيني روي سر همه بچه هاي گلفروش خراب شد .. چند ثانيه اي سكوت مرگبار همه شونو فرا گرفت بعد محمود فرياد زد
- دروغ ميگي... شوخي مي كني...
- شوخي كدومه؟ نيم ساعته رفته...
- حتما همون وقت كه من صداي سوت شنيدم...
اونوقت مث ديوونه ها به اين طرف و اون طرف دوئيد فرياد كشيد و حرفاي نامفهومي مي زد.. ديگه گلفروشا به هياهو افتاده بودن توي ساختمون ايستگاه سر وصداي بچه ها به گوش رئيس و بقيه كارمندا و كارگرا رسيد چند تاشون بيرون اومدن تا علت اين سر و صداها رو بدونن محمود دوئيد جلو و فرياد زنون به اولين كسي كه از ساختمون بيرون مي اومد گفت:
- چي شدن؟ كجا رفتن؟
- چي مي گي پسر؟‌مگه خل شدي؟
- نرگس كحان؟
- نرگس كيه؟ چرا بيخودي فرياد مي كشي؟
- آقا رحم كنين نرگس نامزد من با يه نفر ديگه اومده بود منم مي خواستم با اونا برم تهرون ...
- مگه نشنيدي قطار رفت
- پس اونا چي شدن؟
- من چه مي دونم؟ يا رفتن و يا نرسيدن كه برن
- چرا اقا رسيدن با اسب اومدن يه صاحب منصب بود با نرگس
- بعد ديونه وار با چند تا از گلفروشا به طرف اسبا دوئيدن دو تا حيوون هنوز مشغول خوردن بودن و اعتنايي به هيچ چيز نداشتن اون نزديكي هيچ كس نبود
صداي فرياد محمود با اين كلمات توي قضاي خالي اونجا پيچيد:
- نرگس.... سركار ....سركار...
دو تا از ماموراي ايستگاه به طرف دوئيدن. بازوهاشو گرفتن و اونو به طرف ساختمون بردن . اون همينطور داد مي زد و نرگس و سركار را صدا مي زد.
مامورا پيش رئيس ايستگاه كه زير ايوون ساختمون وايساده بود بردنش و رئيس ازش پرسيد:
- پسر چه خبرته ؟ مث ادم حرفتو بزن
جنون و انقلاب دروني محمود بهش اجازه نمي داد حرف بزنه يكي از گلفروشا گفت
- اقا يه افسر با يه دختر كه نامزد اين بدبخته سوار اين اسبا شدن و به ايستگاه اومدن مام پياده اومديم قرار بود اين بيچاره م با اون افسر و اون دختره بره تهرون
رئيس ايستگاه سرشو تكون داد لبخند زد و گفت:
- صحيح ... اونارو ديدم اسبا به تاخت رسيدن وقتي رسيدن كه حركت قطار نزديك بود اون اقاي صاحب منصب بليط نگرفته دختره رو توي كوپه درجه يك سوار كرد خودش پايين اومد و رفت طرف درجه سه و سوار شد و همونوقت ماشين راه افتاد
محمود دو دستي زد توي سر خودش و با صداي بلند گفت
- خاك عالم به سرم شد . اقاي رئيس دستم به دامنتون يه كاري بكنين
- چه كار كنم
يكي از گلفروشا كه بزرگتر و فهميده تر از بقيه شون بود گفت:
- اقا به ايستگاه هاي بعدي تلفن كنين كه جلوشو بگيرن
- برو پسر خدا بهت عقل بده مگه امروزه روز كسي مي تونه جلوي يه افسر رو بگيره؟
و همينطور كه سرشو تكون مي داد با لبخند غم انگيز و تمسخر اميزي به ساختمون برگشت و به مامورا گفت
- اين بچه ها رو از اينجا دور كنين نذارين شلوغ كنن
بعد رو به بچه ها كرد و گفت
- بريد بچه ها تو هم پسر جون اگه دلت مي خواد پس فردا بيا بليط بخر سوار شو برو تهرون شايد خودت سركارو با نامزادت پيدا كني
رئيس رفت توي ساختمون و مامورا گلفروشاي افسرد ه و محمود كه مشت توي سر خودش مي كوبيد و گريه سختي مي كرد رو از ايستگاه دور كردن.
توي اون شب مهتابي نزديك صبح بود كه اونا به طرف ابادي راه افتادن و توي همه را قدمي نبود كه اشكاي محمود خاك رو تر نكرده باشه...
وقتي گلفروشا به ده رسيدن هوا كاملا روشن شده بود خيلي زود اين خبر دلخراش توي همه ابادي پيچيد و زن و مرد و بچه و بزرگ براي ديدن محمود و گلفروشا و شنيدن حرفاشون از خونه هاشون بيرون اومدن. طفلك محمود به قدري خودشو زده و گريه كرده بود كه از پا افتاده و چشماش نيمه باز مونده بود و ناله از گلوش مث اه هاي سوزناك و طولاني بيرون مي اومد
همه به حال زارش گريه مي كردن هر كس چيزي مي گفت و لعنتي مي فرستاد بدبين ها مطمئن بودن كه افسر جوون كلك زده و با اطلاع كامل به گذشتن وقت، نرگس رو به تاخت به ايستگاه رسونده و اونو با خودش به تهرون برده، ولي يه عده ديگه بر عكس معتقد بودن كه نيرينگ و فريبي در كار نبوده و دست بر قضا تصادفي اين اتفاق افتاده
اهل ده به حال محمود گريه مي كردن و مي گفتن:
- پسر جون اينطور بي قراري نكن حتما ماشين منتظر نمونده و سركار نتونسته اونو نگهداره پس فردا شب تو با ماشين بعدي برو شايد توي اراك يا قم بمونن نرگس كه بچه نيست تا كسي بتونه گلوش بزنه و با خودش ببردش امروز و فردا صبر كن ما خودمون مي بريم راهت مي ندازيم
- ولي بيچاره محمود اصلا اين كلماتو نمي شنيد و نمي فهميد و چند ساعتي بود كه تب سوزاني تموم وجودش گرفته بود اين تب به قدري تند شد كه محمود رو توي بستر انداخت بهمين دليل نه تنها شب بعد بلكه تا مدتي تب دست از سرش بر نمي داشت و اون پسرك عاشق بيچاره نتونست به ايستگاه بره و دنبال نرگس به تهرون روونه شه.. توي اين مدت هيچ كس رو در اطرافش نمي شناخت و مرتب هذيون مي گفت فرياد مي زد و بي تابي مي كرد.
بعد از يه هفته يه كم بهتر شد هوشش سر جا اومد و بدبختي ش رو به ياد اورد و دوباره شروع به گريه كرد اتفاقا روز بعد قاصدي اومد و چند تا نامه براي اهل ده اورد كه يكي ش به نام محمود بود همه اهل ده از رسيدن اين نامه خوشحال شدن وقتي نامه رو باز كردن و دست محمود دادن بيشتر از بيست تا از همسايه ها جمع شدن و با بي صبري چشم و گوش به دست و دهن محمود دوخته بودن
محمود سعي كرد نامه رو خودش بخونه ولي چون موفق نشد عموش كه كنار بسترش نشسته بود اونو گرفت داد دست كدخدا و كدخدا نامه رو خوند:
(( محمود عزيزم
اين كاغذ رو من مي گم و اقا مي نويسن و من براي اينكه تو خاطر جمع باشي اخرش با خط خودم دو سطر برات مي نويسم. محمود جان وقتي ما به ايستگاه رسيديم ماشين داشت راه مي افتاد و معلوم شد يا ساعت اقا عقب يا ساعت ايستگاه اهواز جلو بوده. بيچاره اقا هر چي دوندگي كرد و زحمت كشيد كه قطار صبر كنه نشد. من داشتم از غصه دق مي كردم اما اقا به من فهموند كه چطور شده... بعد اومدين و توي اراك مونديم سه چهار روز مي اومديم ايستگاه قطار اراك هر ماشين باري يا مسافري كه مي اومد مي ديديم ولي تو توش نبودي اقا گرفت بريم قم بمونيم سه چهار روز توي قم مونديم ولي بازم تو نيومدي از اقا خواهش كردم برگرديم مازو تورو هم بياريم اتفاقا همون موقع يه تلگراف فوري براي اقا رسيد كه بايد بر مي گشتن تهرون و ما هم ناچار شدين و اومديم تهرون وقتي رسيديم خونه اقا ديديم خانم تشريف ندارن اقا از نوكرا پرسيد اونا گفتن خانم اومدن چند كار فوري بود كه انجام دادن و دوباره برگشتن اهواز و گفتن مي خوام برم از يكي از ايستگاههاي يه دختر و پسر رو بيارم و ازشون نگهداري كنم. ما فهميديم كه خانم براي وفاي به عهد خودشو ن اومده... ما همين امشب رسيديم امروز صبح اقا گفتن ممكنه خانم چند روزي توي اراك خونه دختر خاله شون بمونه پس بهتره يه كاغذ براي تو بنويسيم و بفرستيم كه تا رسيدن خانم نگران نباشي . من خودم خواستم بنويسم ديدم نمي تونم و خيلي طول مي كشه، اقا زحمت كشيدن و هر چي من گفتم نوشتن
حالا خودمم چند خط مي نويسم
محمود كه حرارتي توي تنش دوئيده و به اصطلاح جوني گرفته بود از جا جنبيد نامه رو از دست كدخدا گرفت و گفت:
- بدين اينجاشو خودم بخونم
نامه رو با دو دستاي لرزونش پيش چشماش گرفت به اخرش نگاه كرد. خط نرگس رو شناخت و بقيه نامه رو خوند
محمود عزيزم،
خيالت راحت راحت باشه اقا اينقدر خوبن كه خدا مي دونه مث يه برادر با من مهربونن و قول دادن همينكه تو رسيدي تهرون يه خونه خوب به ما بدن يه شغل خوبم براي تو دست و پا كنن كه هم كار كني و هم درس بخوني و مي خوان خودشون زحمت بكشن و از فردا به من درس بدن
خدا نگهدار تو محمود من . ايشالله همين روزا تو هم پيش ما مي ياي...

روز بعد ديگه محمود تب نداشت و همون شب با گلفروشا به ايتسگاه رفت... اونشب و شباي بعد تا يه هفته به انتظار و اضطرابي كه تحملش زيادم سخت نبود براش گذشت ولي از اون به بعد اضطرابش بيشتر و بيشتر شد چون خانم زيبا بر فرض اينكه ده روز هم توي اراك مونده بود بايد تا اون موقع مي رسيد بخاطر همين بازم فكراي تلخ و خيلاي زهر اگين مغز محمود رو پر كرد و درباره اين موضع بين اهل ابادي بگو مگو پيش اومد ولي هي هفته بعد كه نامه ديگه اي از نرگس رسيد بازم اون خيالا و حرفا از بين رفت
نرگس با خط خودش اين نامه رو نوشته بود:
(( بيچاره محمود عزيزم.
مي دونم چقدر ناراحتي ، اما با قضا و قدر چه كار مي شه كرد؟ حتما كه تو شنيدي ميون اراك و درود يه ماشيني از خط در رفته، چند نفر مردن و چند نفر زخمي شدن .بيچاره خانم سركار توي اون ماشين بوده يه پايش شكسته و شونه ها و پشتش م بدجوري زخمي شده . اونو بردن اراك و توي خونه دختر خاله اش افتاده تا چند روزم حالش خيلي خطرناك بوده و بعد يه ذره بهتر شده بيچاره آقا هر چي مي خواست بره اراك اجازه ندادن... حالا قول داده بيست روز يا يه ماه ديگه مرخصي بگيره به اراك بره از اونجا بياد مازو و تورو برداره و با خنم و تو بيان تهرون پس محمود من يه خرده صبر كن، منم اينجا صبر مي كنم
راستي خونه اي كه مال من و تو مي شه پشت خونه اقاست اينقدر قشنگه كه نمي دوني ... خودمنم اينقدر تر و تميز شدم كه نمي دوني.. يه خانم خيلي خوب الان ده روزه كه مي ياد به من درس مي ده مي بيني كه خط و سوادم يه كمي بهتر شده خودم اين بيست سي روز مرتب برات كاغذ مي نويسم تا اقا بياد و تورو بياره

در حدود يه ماه چند تا كاغذ گاهي دو تا و سه تا با هم رسيد و محمد دلخسته رو بين ترس و اميد نگهداشت توي نامه ها نرگس مرتب درباره خوشبختي حالا و اينده ش و خوشرفتاري و حسن خلق و مهربوني بي اندازه اقا و هداياي درجه يك و لباساي فاخري كه به اون داده بود و همينطور طولاني شدن كسالت خانم و موندنش توي اراك مي نوشت و هر نامه اي رو با اميدواري ديدار محمود تموم مي كرد. ولي بعد از اون نامه ها قطع شد و سه ماه جوون بيچاره توي بي خبري مطلق بود. توي اين مدت كه فقط دو سه هفته ش قابل تحمل بود روز و شب محمود با گريه بهم مي رسيد. صورت جذاب و خش اب و رنگش زرد و چشماي براقش فرو رفته و بي فروغ و صداي شاداب و روشنش ضعيف و پر غم شده بود با كوچكترين اشاره و يا با شنيدن كوچترين كلمه اشك از چشماش مي ريخت و روز و شبي نبود كه توي ابادي و صحرا چند بار به جاهايي كه توي روزگار پر سعادت گذشته با نرگس ساعت يا دقيقه اي اونجا گذرونده بود نره يا خاكشو با اشكاش تر نكنه
بارها از شدت بي قراري به صحرا فرار كرد و فرياد زنون و اشك ريزون نرگس رو ميون سنگا و خاك جستجو مي كرد هر شب با ماه و ستاره ها حرف مي زد و از اونا نشوني نرگس رو مي گرفت
هر كدوم از نامه هاي نرگس رو بيشتر از صدبار خونده و نتونسته بود توي اونا نشوني يا ادرسي پيدا كنه و ناله دلخراشش رو با نامه اي به گوش نامزدش برسونه
هر دفعه كه قطار به اهواز مي رفت محمود توي ايستگاه بود مسافرا رو يكي يكي مي ديد و گاهي نشوني گمشده شو از اين و اون مي پرسيد....
مي پرسيد ايا دختر دهاتي خوشكل و خوش رنگ و رويي رو كه يه افسر اونو دزديده و به تهرون برده نديدن؟ بعضي به عقلش مي خنديدن و بعضي ديگه از چشماي پر التماس و صداي دلخراشش متاثر مي شدن اما هيچ كس نمي تونست حاجتشو براورده كنه .
شايد ديگه جيزي به ديونگي يا مردنش نمونده بود كه بعد از سه ماه و نيم يه نامه از نرگس رسيد. وقتي نامه رو باز كرد از شدت اضطراب احساس مي كرد قبل از خوندن نامه حتما مي ميره... نرگس توي نامه اش نوشته بود:
(( محمود عزيزم.
نمي دونم سرت كجا گرم شده و يا چي خيال كردي كه به كاغذاي من جواب نمي دي...! حاراي دنيا برعكس شده من كه امروز ديگه كوچكترين اثري از زندگي روستايي ندارم و لاف برابري با همه خانمهاي شهري مي زنم و حق دارم ده و اهل ده و حتي تورو هم فراموش كنم، در نهايت وفاداري تو رو توي دلم نگهداشتم و يه دقيقه هم فراموشت نمي كنم. يه شب تا برات دعا نخونم و تا از دوريت اشك نريزم خوابم نمي بره. با وجود بي اعتنايي هاي تو كه به نامه هايم جواب نمي دي هر هفته دو سه تا كاغذ برات مي نويسم و تو انگار نه انگار كه نرگسي توي دنيا بوده و دوستت داره و تو اونو دوست داشتي.... به خدا هيچ بهونه اي رو نمي تونم قبول كنم ... من حق دارم فكر كنم كه اهل ده تورو گول زدن و دلت رو از من سرد كردن. ممكنه همه اين شر و شورها زير سر كبري زن پدرم باشه. اون از رفتن من به تهرون ذوق كرده و حتما براي تو هم نامزدي پيدا كرده . محبوبه خواهرزاده ش بد چيزي نبود. فكر كنم اونو از ده خودشون اورده اونجا و سر تو رو با اون گرم كرده. به خدا ازت نمي گذرم اين قدر كه من به پاي تو نشستم و تحمل كردم ممكن نبود هيچ كس حتي به پاي خداهم بشينه چه برسه به پاي يه بچه دهاتي مث تو كه هيچ بويي از عاطفه نبرده.
توي اين دو ماه اخير بيشتر از ده تا خواستگار برام اومده و من همه رو رد كردم اقا منو با مادر و خواهرش اشنا كرده و اونا هر روز تصديق مي كنن كه من دختر خوبي هستم.. تا حالا چند بار چه اقا و چه مادر و خواهرش به من گفتن يكي از خواستگارا رو قبول كن و من مرتب سرمو مي اندازم پايينو اروم مي گم: محمود ، محمود... اما چه محمودي كه منو فراموش كرده و اقلا يه كلمه هم برام كاغذ نمي ده. چند روز پيش خيال كردم شايد كاغذهاي من بهت نمي رسه به اقا كه اتفاقا اوقاتشون تلخ بود براي اينكه عزادار بود و بهش خبر دادن كه خانمش مرده گفتم بلكه شما كاغذايي كه من مي نويسم رو پست نمي كنين ، عصباني شد و گفت ايندفعه بنويس و خودت م با من بيا تا جلوي خودت نامه تو بدم به پست و سفارش بكنم حالا اين نامه رو خودم با اقا برات پست مي كنم حتما ايندفعه برام به ادرسي كه زير و پشت همين كاغذ هست نامه بده اگرم دوستم نداري و منو نمي خواي برام بنويس تا بدونم

 

این رمان عاشقانه ادامه دارد....