بازی سرنوشت (قسمت بیست و دوم)

محمود كه آتيش تموم وجودشو مي سوزوند و همه بدنش مي لرزيد همه جاي پاكت نامه و زير نامه رو نگاه كرد و آدرسي پيدا نكرد و بعد از اينكه يه خورده دقت كرد متوجه شد كه از پشت و زير نامه قسمتي رو كه شايد نشوني روش نوشته شده بود

قسمت بیست و دوم

محمود كه آتيش تموم وجودشو مي سوزوند و همه بدنش مي لرزيد همه جاي پاكت نامه و زير نامه رو نگاه كرد و آدرسي پيدا نكرد و بعد از اينكه يه خورده دقت كرد متوجه شد كه از پشت و زير نامه قسمتي رو كه شايد نشوني روش نوشته شده بود پاره كردن.
اين نامه نرگس به قدري دلش به درد اومده بود كه نمي تونست تحمل كنه و توي ده بمونه. بدون اينكه نامه رو نشون كسي بده به طرف صحرا دوئيد ، يه گوشه نشست و چند بار از اول تا آخر نامه رو خوند. كلمات رنگارنگ نامه هر دفعه به صورت تازه اي توي ذهنش جلوه مي كرد و هر لحظه به شكل جديدي به دلش آتيش مي زد. نرگس توي اين نامه به دوست داشتن محمود اعتراف كرده بود ولي اونو حقير و نا قابل مي دونست و از عشق و وفاي خودش سر اونكه يه بچه دهاتي كثيفه منت مي ذاشت. چندين بار كه نامه رو خوند به قدري گريه كرد كه هيچ وقت اونطوري گريه نكرده بود. از نبودن نشوني زير و پشت پاكت نامه و يا آخر خود نامه و از اينكه نامه هاش هيچ كدومشون به دست نرگس نرسيده احساس كلك و حيله كرد و همينطور كه گريه مي كرد از فكراش اين نتيجه رو گرفت كه افسر جوون نمي ذاره آدرس نرگس بهش برسه و از فرصتي كه به دست آورده سوء استفاده كرده و ادرس رو از زير نامه و پشت پاكت كنده.
توي صحرا سرشو به يه تخته سنگ تكيه داد و با خودش گفت:
(( خدايا چكار كنم؟ چه خاكي به سرم بريزم؟ كجا برم؟ نرگس رو كجا پيدا كنم؟))
با اون همه اشكي كه ريخت و فشاري كه به مغزش آورد بازم نتيجه اي نگرفت جز اينكه اونشب تب كرد و يه بار ديگه توي بستر بيماري افتاد.
توي تموم مدتي كه بيمار بود چند بار به بچه هاي ابادي كه براي عيادتش مي اومدنت التماس مي كرد اونو ببرن تهرون يا اينكه خودشون برن تهرون و بگردن و گمشده شونو پيدا كنن... ولي اون بيچاره هاي فقير و بي چيز چطور مي تونستن با اين راه طولاني تا تهرون برن و اون چيزي رو كه محمود مي خواست انجام بدن.
قصه بيچارگي محمود براي اهل ابادي يه غم و مصيبت دائم شده بود. اين جوون بي نوا جلوي چشمشون مي سوخت، اب مي شد ، هر روز افسرده تر لاغرتر و نا اميد تر مي شد و از بين مي رفت و اونا هيچ كاري نمي تونستن براش بكنن. هر روز ناله ش جگر سوزتر و اشكش تلختر مي شد.... چند بار اين و اون از زبونش شنيده بودن كه مي گفت:
- خدايا جونمو بگير و از اين بدبختي نجاتم بده....
چند ماه گذشت و تابستون جاشو به زمستون داد. زمين نفس كشيد و دوباره سبزه ها در اومدن و پيازاي نرگس توي دشت جوونه زدن و بچه ها رنگ پريده تر و ژنده پوش تر از سالهاي ديگه ، رسيدن فصل گل نرگس رو بهم خبر دادن.
امسال محمود قبل از همه توي صحرا بود. اون اعتقاد داشت كه امسال نرگس ها زودتر از هر سال در مي يان... همينطورم شد... بچه ها علت اين پيشگويي درست رو از محمود پرسيدن و اونم با صداي غم انگيزش گفت:
- براي اينكه هر سال فقط بارون به خاك اين دشت اب مي داد امسال اشك چشم منم بهش كمك كرد.
و خود محمود بود كه يه روز صبح اولين گل نرگس رو توي صحرا پيدا كرد و اونو چيد و خيلي سريع به ده اومد. خيلي وقت بود كه بچه هاي ده خنده شو نديده بودن و اونروز ديدن... روي لباي محمود لبخندي بود كه از هزار گريه غم انگيز تر بود. همون يه دونه گل نرگس كه توي دستش داشت به بقيه بچه ها نشون مي داد و مي گفت:
- اخرش خودم اولين گل نرگس رو توي صحرا پيدا كردم و چيدم... يادتونه؟ پارسال اولين گل رو نرگس پيدا كرد و به من داد، امسال نوبت منه... من فال زده بودم و فالم درست در اومد ... گفته بودم اگه اولين گل رو پيدا كنم حتما......
نتونست حرفشو تموم كنه ، گريه راه گلوشو گرفت. از ميون بچه ها فرار كرد و به صحرا رفت... اونروز ديگه هيچ كس اونو نديد. چند تا از بچه ها دنبالش رفتن و توي صحرا هيچ اثري ازش پيدا نكردن. هيچ كس نمي دونست كجا افتاده و چطوري روزش رو مي گذرونه، ولي همون شب توي ايستگاه مازو قبل از رسيدن قطار يكي از مامورا اونو ديد كه يه دونه فقط يه دونه گل نرگس توي دستشه و يه گوشه منتظر وايساده.
همه مامورا مي شناختنش و فقط يكي دو ماه بود نديده بودنش.
يكي از مامورا بهش نزديك شد و گفت:
- اومدي محمود؟ خيلي خوش اومدي. حالت چطوره؟ چطور فقط يه دونه گل آوردي؟
- براي اينكه فقط همين يه دونه گل در اومده بود... اولين گل امسال....
- اينو اوردي ايستگاه چه كني؟
- اوردم بدمش به نرگس...
مامور لبخندي زد و رفت سراغ كارش ، ولي اين جمله و اهنگ صداي غمناك محمود همچين دشو سوزوند كه تا سرشو برگردوند يه قطره اشك از چشمش چكيد...اون مامور رفت و حرفاشو با محمود براي بقيه مامورا و همكاراش تعريف كرد و دل اونارو هم به درد اورد
اونشب همه ماموراي ايستگاه زير ايوون ساختمون رياست جمع شده بودن و محمود رو نگاه مي كردن. وقتي ماشين رسيد و جوون بي نوا اروم اروم به طرفش رفت ، يه دونه گلش رو نزديك دهنش گرفته بود. مث گدايي كه از يكي يكي مسافرا اعانه بخواد با چشم تمنا همه چهره ها شونو نگاه مي كرد. توي اين ميون كي بود كه توي تاريكي ايستگاه متوجه چهره افسرده و چشماي منتظر و مضطرب اون بشه...؟! جتي هيچ كس گلش رو هم نديد چه برسه به اينكه اتيش دلش رو ببينه.
يه بار از اول تا اخر قطار رفت و برگشت چون به نظرش رسيده بود كه توي بعضي از كوپه ها رو نديده ... اينبار وقتي به نزديكي كوپه هاي درجه يك رسيد توي يه اتاق در بسته قامت بلند افسري به چشمش خورد و سراپاش لرزيد... ديگه ماشين سوت زده بود و مي خواست حركت كنه. محمود گل رو به دندونش گرفت و با چابكي بي نظيري به طرف قطار پريد لبه پنجره رو گرفت و خودشو بالا كشيد تا بتونه توي كوپه رو ببينه... ولي توي اون وضعيت فقط نيم نگاهش روي نيمكت افتاد.... اونجا يه مرد و دو تا زن بودن، يكي از اونا شباهت خيلي زيادي به افسر جوون داشت يكي شونم براي آشنا نبود و اون يكي كسي نبود جز نرگس.....
محمود خواست فرياد بكشه ولي ديگه قطار حرت كرده بود و توي همون لحظه يهو پنجره يه خورده پايين اومد و يكي با مشت محكم زد توي سر محمود بيچجاره طوري كه اونو روي زمين پرت كرد.
بيچاره محمود روي زمين غلطيد ولي خيلي زود از جاش بلند شد. قطار ديگه سرعت گرفته و خيلي دور شده بود. افسر جوون سرشو از دريچه بيرون كرده و اونو نگاه مي كرد... نيم رخش كه نور چراغ ساختمون ايستگاه بهش تابيده مي شد، مث دوزخيها به نظر مي رسيد. محمود با اينكه پاش اسيب ديده بود و درد مي كرد دنبال قطار دوئيد ولي وقتي جلوي ساختمون ايستگاه رسيد مامورا نگهش داشتن... همه مامورا اون صحنه رو ديده و به حقيقت پي برده بودن و سعي مي كردن با نرمترين جمله ها محمود رو اروم كنن و بهش نفهمونن كه دوئيدن دنبال قطار كار احمقانه اي يه بهتره محمود با قطار بعدي به اهواز بره تا شايد بتونه اونجا گمشده شو پيدا كنه...
سپيدا زده بود كه محمود به نرگس زار رسيد اونروز صبح چند تا گل ديگه چشمشونو باز كرده بودن، محمود همه شونو چيد و يه جاي دوري رفت، پشت يه سنگ نشست و مث ديوونه ها با خودش حرف زد... گفت:
(( نرگس رو بعد از يه سال ديدم... اين همون نرگس من نيست... يه دختر دهاتي نيست. اون سادگي و صفا رو نداره.از اون لباساي قشنگ و خوشرنگ كه من هميشه ارزو داشتم پوشيده بود. موهاشو چه خوب درست كرده بود... يعني مي دونست اينجا ايستگاه مازوئه؟ مي دونست ابادي خودمونه؟ فكر نمي كرد منم اينجام؟ چرا اصلا سرشو بيرون نياورده بود؟ حتما ديگه دوستم نداره... حتما فراموشم كرده اون جونور نامردم همراهش بود... من از روز اول فهميدم اون جونور نرگس منو دزديده... اول خودشو دزديد حالام حتما دلشو دزديده ... ديگه كجا ممكنه نرگس ياد ده خودمون بيفته و فكر كنه من سوختم و نزديكه بميرم؟ خودم فههميدم نرگس منو نديد، چون اگه مي ديد بر فرض كه دوستم هم نداشت نمي ذاشت افسر با مشت توي سرم بكوبه... نه.....نرگس من اينقدر بد قلب نيست... چطور ممكنه اون منو كه يه عمر دوستش داشتم ول كنه و از ياد ببردم و دل به كسي ببنده كه تازه يه ساله شناخته تش؟..... به خدا ممكن نيست....من بايد نرگس رو ببينم و بهش بفهمونم كه دوستش دارم و اگه برنگرده حتما مي ميرم.....))
وقتي نزديكياي ظهر به ده برگشت همه غم رو توي صورتش ديدن، اما كسي جرات نكرد دليل غيبت اونو بپرسه...اونشب ديگه محمود از ده و خونه بيرون نرفت، ولي صبح زود به طرف صحرا رفت با زحمت سه تا دسته گل نرگس تازه جمع كرد اونارو توي لنگ پيچيد تموم روز مواظبش شد و نزديك غروب به طرف ايستگاه رفت توي ايستگاه بهش اجازه دادن بدون بليط سوار ترن اهواز بشه...
سه هفته تموم توي اهواز و ابادان و جاهاي ديگه دنبال نرگس گشت ولي هيچ نتيجه اي نداشت. دسته گلاي نرگسش يواش يواش خشك شد و حتي يه دونه هم از اونا باقي نموند. ديگه اروم اروم نااميدي مطلق به محمود غلبه كرد. بيچاره پسرك عاشق بهتر ديد برگرده مازو و توي ايستگاه اونجا منتظر بمونه ... حساب روزاي هفته رو گم كرده بود و ساعتاي حركت قطار كه سالها دقيقات ازشون خبر داشت يادش رفته بود.
توي اهواز از يه پاسبون پرسيد:
- ترن كي حركت مي كنه؟
- همين امشب همين الان اگه تند نري بهش نمي رسي....

محمود بدوبدو به طرف ايستگاه رفت خيلي سريع از وسط پاسبونا و مامورا گذشت و خودشو جلوي قطار كه تازه راه افتاده بود رسيوند خواست سوار شه ولي جرات نكرد كوپه ها پشت سر هم از جلوي چشماش مي گذشتن... توي همين حال و هوا بود كه يهو صداي اهسته اي مث صداي نسيم به گوشش رسيد... اين صدا مي گفت
- محمود.....محمود......محمود.....
اين صداي فرحبخش اين نسيم گوارا از كنار گوشش گذشت و دور شد...محمود كه مث بيد مي لرزيد سرشو دنبال صدا چرخوند و كنار يكي از راهروهاي ترن نرگس رو ديد كه وايساده با نگاهي پر از غم بهش نگاه مي كنه و دو تا انگشتش رو طوري كه انگار يه شاخه گل نرگس به اون گرفته به قلبش چسبونده...
محمود ديوونه وار فرياد زد:
- نرگس.....نرگس.....
و با تموم قوتي كه توي پاهاش داشت شروع به دوئيدن كرد، دستش پي در پي به دستگيره هاي پنچره هاي اتاقا مي رسيد ،‌مي خواست يكي شو بگيره و سوار بشه....سرعت قطار همونطور كه زياد و زيادتر مي شد، تلاش اون بي فايده تر مي شد. اما با اين وجود ممكن بود موفق بشه و چيزي نمونده بود كه بتونه نزديك اخر قطار خودشو بالا بكشه كه يهو يه چوب به پشتش خورد و دورش كرد... اين چوب رو ديگه افسر جوون نزده بود ماموراي كه مواظبش بود و فكر مي كرد ولگردي يه كه مي خواد بدون بليط سوار بشه زده بود.
وقتي روي زمين افتاد ديگه قطار ناپديد شد.... محمود خودشو يه گوشه كشيد، روي زمين نشست و بدون اعتنا به درد پشتش زير لب گفت
((خدا جونم معلوم مي شه اشتباه نكردم، نرگس هنوزم دوستم داره...))
شايد هنوز واقعيت همين بود. شايد نرگس زيبا اون دختر نازنيني كه از برازنده ترين دختراي تهرون شده بود هنوزم محمود رو دوست داشت، نگاه غمناكش اينو مي گفت... انگشتش كه روي لبش گذاشته بود حرف از اين موضوع داشت.... از اين گذشته گلفروشاي مازو هم به زودي از اين حقيقت با خبر شدن........

این رمان عاشقانه ادامه دارد....