|
بخش دوم
هفت مرتبة خداوند
اگر خود را به مرتبة خدايي نرساني . او را در
نمي يابي .
از بدعت گذاران ناشناس ميسحي ، قرن سوم
هر انساني متناسب با درك واقعي خود ، نام
هايي به خداوند نسبت مي دهد ، اما
بسياري از ادارك ها با يكديگر
متنا قض است
« خدا » در هر مذهبي فقط بخشي ازاعتقاد به
خداست . در حقيقت وجودي نامتناهي
و نامحدود ، كه هيچ تجسمي ندارد ،
هيچ نقشي ندارد ، درهيچ مكاني چه
در كيهان و چه خارج از آن نمي
گنجد ، اما اديان مختلف تجسم هاي
گوناگوني ازخداوند ارائه مي دهند
: پدر ، مادر ، قانون گذار ، داور
، حاكم جهان . هفت برداشت از خدا
وجود دارد كه با باورهاي سامان
يافته ، در ارتباط است . هر كدام
بخشي مجزاست ، اما چنان انسجام و
تكاملي دارد كه جهاني يگانه را
خلق مي كند :
رمرتبة اول :
خداي پناه دهنده و نگهدارنده .
مرتبة دوم :
خداي قادر مطلق .
مرتبة سوم :
خداي آرامش و آشتي .
مرتبة چهارم :
خداي ناجي .
مرتبة پنجم :
خداي آفريدگار .
مرتبة ششم :
خداي معجزه ها .
مرتبة هفتم :
خداي كمال مطلق .
هر مرتبه جوابگوينيازهاي خاص و معقول انساني
است . در مواجهه با نيروهاي
نابودكننده ، انسان ها نیاز به خدايي دارند كه آنها را از آسيب ايمن دارد . انسان وقتي
احساس مي كند كه حقي را تباه
ميكند يا خطايي مرتكب مي شود ، به
خدايي روي مي آورد كه از طرفي
اعمال او را داوري كند و از سويي
ديگر گناهانش راببخشايد . به اين
ترتيب ، به دور از سليقه هاي فردي
، عوامل بوجوود آورندة خدا در ذهن
ما پيش مي رود و خود به خود جريان
مي يابد .
با وجودانعطاف پذيري هاي سيستم عصبي ، ما به
عادت ها و الگوهاي تكراري تمركز
مي كنيم ، چون نسبت به تأثير و
تأثيرهاي پيش تكيه مي كنيم . اين
امر بيش از هر چيز در مورد
باورهاي ما صدق مي كند . روزي در
يكي از خيابان هاي قسمت قديمي
قاهره راه مي رفتم كه ناگهان مردي
سر رسيده و با گستاخي و تندخويي
براي رهگذران سخنراني كرد . من
چون عربي نمي دانستم متوجه حرف
هاي او نمي شدم ، اما از روي
آزدگي و خشمي كه در چهره اش
نمايان بود معلوم شد كه حرف هاي
پرخاش جويانة او دربارة ترس از
خداوند است. در تمام اديان وقتي
فرد مطمئن است كه جهان در معرض
تهديد وخطر و گناه است ، اين نوع
گرايش ها پيش مي آيد . در عين حال
در هر ديني وقتي جهان سرشار از
نيكي ها و مهرباني هاي پرورش
دهنده باشد ، رگه اي از مهر و عشق
هم وجود دارد . همة اينها نوعي
فرافكني است . من در هيچ كدام از
آنها اشكالي نمي بينم . ما حق
داريم عشق ، محبت ، همدردي ،
حقيقت وعدالت را در مراتب متعالي
، تحسين و ستايش كينم ، همان طور
كه حق داريم ، از داوري و عذاب
الهي بترسيم . اگر شما بپذيريد كه
جهان به همين صورت است كه ما مي
بينيم و تجربه مي كنيم ، كاملاً
منطقي است كه بپذيريم خدا هم همين
طور ات كه ما هستيم .
خداي پناه دهنده و نگهدارنده پروردگار چهاني
سرشار از ناامني و خطرهاي مادي
است كه درآن فقط بقا اهميت دارد
.خداي قادر مطلق ، براي جهاني است
كه مبارزة قدرت و جاه طلبي آن را
فرا گرفته ، جهاني كه قوانين
سودجويانه و بي رحمانه درآن حاكم
شده است .خداي آرامش و آشتي ،
مختص به جهاني از عزلت و خلوتي
دروني است ، جهاني كه انديشه و
تعمق در آن امكان پذير است . خداي
ناجي ، خالق عالمي است كه رشد
انسان ها در آن تقويت مي شود و
درون بيني و بصيرت ، مفيد و پرثمر
مي شود.خداي آفريدگار ، پرورگار
جهاني است كه پيوسته حيات مي يابد
و زندگي نو و تازه اي را از سر مي
گيرد ، جهاني كه نوآوري و كشف در
آن ارزشمند است .خداي معجزه ها ،
خالق جهان ، رسولان و پيامبران
بوده ، جهاني كه از بينش و بصيرت
معنوي پرورش يافته است .خداي كمال
مطلق ،حضور جاوداني ، خداي
ماوراءالطلبعت و جهان پا بر جاي
بي انتها . شگفت اين كه سيستم
عصبي انسان طرح ها و تصورات
مختلفي را به كار مي بندد . ما
فقط اين جنبه ها را درك نمي كنيم
، بلكه آنها را مي طلبيم ، آنها
را درهم مي آميزيم و دوباره جهان
تازه اي را پيرامون خود مي سازيم
. اگر به چند وجهي بودن وجود خويش
معتقد نباشيد ، ايمان واعتقادتان
را به خداوند ازدست خواهيد داد .
مرحلة
اول : خداي پناه دهنده و
نگهدارنده
( واكنش جنگ يا گريز )
عصب شناسان مدت ها ذهن را به قديم و جديد
تقسيم مي كردند . ذهن جديد پديده
اي است كه مي شود به آن افتخار
كرد . هنگامي كه افكار خلاقانه اي
در ذهن شما نقش مي بندند ، اين
منطقة خاكستري مغزو بخصوص ، پوستة
مغزاست كه وارد عمل مي شود .
ذهن قديمي نمايانگر خدايي است كه براي كارايي
بهتر و والاتر توانايي ندارد . او
خدايي ازلي است وبسيار بي رحم است
. اودشمنان خود را مي شناسد و هيچ
نوع گذشت و چشم پوشي نسبت به
مخلوقاتش روا نمي دارد . اگر
خصوصيات اين خداي ازلي را كه
بيشتر آنها بر گرفته از عهد عتيق
است بر قلم جاري كنيم اين ويژگي
ها را خواهد داشت :
كينه توز .
بي ثبات .
خشمگين وعصباني .
حسود .
اهل قضاوت و كيفر وپاداش .
درك نكردني .
به ندرت بخشنده وآمرزگار .
اينها فقط وصف خداي يگانه نيست كه در عين حال
مهربان وخيرخواه هم هست و در ميان
خدايان هنديو خدايان كوه المپ هم
با همين خصوصيات مقتدرانه و هول
انگيزمواجه مي شويم . چون خداوند
در مرحلة اول بسيار قهار است ، با
استفاده از طبيعت عزيزترين
فرزندان خود را با توفان ، سيل ،
زلزله و بيماري تنبيه ومجازات مي
كند . آزمون فرد مؤمن دريافت جنبة
مثبت و خيرخواهانة وجود خداوند
است كه مؤمنان نيز بر اين باورند
.در حقيقت ذهن قديمي قرن هاست اثر
خود را براي بقاي نقش خدا « به
عنوان پناهنده و نگهدارنده » ايفا
كرده است . اگر واكنش هاي ابتدايي
ما در برابر بروز خطر چندان تغيير
و رشدي نكرده و هنوز هم وجود
دارند به دليل وجود همين ساختار
قديمي ذهن است .خودتان را به جاي
متهم بي گناهي ، درمحضر دادگاه
قرار دهيد . فردي ناشناس اتهاماتي
را به شما نسبت داده و شما را
وادار كرده است تا در برابر قاضي
حاضر شويد . بااين كه وظيفه داريد
مطابق قانون عمل كنيد ، اما
ازبعضي احساسات ابتدايي گريزي
نيست ، زيرا اين احساسات در سرشت
ما بسيار ديرپا هستند :
شما دوست داريد ، عمل كسي كه شما را متهم مي
كند تلافي كنيد ، « خدا انتفام
گيرنده است » .
در پي كشف دلايلي هستيد تا بر حق بودن خودتان
را ثابت كنيد ، « خدا هم بي اثبات
است » .
از بي عدالتي كه نسبت به شما كرده اند به خشم
آمده ايد ، « خدا هم قهار است » .
مي خواهيد تا جايي كه ممكن است دادگاه نسبت
به گرفتن حق شما رسيدگي كند وفقط
خودتان ومسائل مربوط به خودتان را
مي بينيد ، « خدا هم حسود است » .
دوست داريد وقتي بي گناهي شما
ثابت شد ، شخصي كهشما را متهم كرد
، مجازات شود ، « خدا هم قاضي و
داور قضاوت است و در پي پاداش و
مجازات » .تمام شب بيدار مي مانيد
و به اين فكر مي كنيد كه چرا بايد
اين وضعيت براي شما پيش مي آمد .
« خدا هم در نيافتني و درك ناشدني
است » .شما به اين باورو ايمان
يقين داريد و اميدواريد كه رأي
دادگاه شما را ناعادلانه مجازات
نخواهد كرد ، « خدا هم گاهي
بخشنده و آمرزنده است » . چون او
حافظ و پناه دهنده است .خداي
مرحلة اول وقتي انساني ، قرباني
بيماري ، رويداد غم انگيز يا
خشونت شد ديگر كارايي ندارد . اين
خدا فقط در گريز از خطر و در
شرايطي كه نياز به پناه گاه داريم
، فرياد رس ما خواهد بود . در
حالت پيروزي و كاميابي است كه
معتقدان به اين خدا احساس مي كنند
مورد لطف او قرار مي گيرند . آنها
با غلبه بر دشمنان شان باز هم
احساس امنيت مي كنند ( البته براي
مدتي ) ، چون در آسمان ها ،
طرفدار آنهاست .
مرحلة
دوم : خداي قادر مطلق
مرحلة اول براي بقا و زنده ماندن بود ، اما
مرحلة دوم براي كسب قدرت است .
ترديدي نيست كه خداوند قدرت مطلق
است و او هوشيارانه محافظ ماست .
در اوايل عمر جديد ، وقتي رازهاي
ناشناختة الكتريسيته و اجزاء و
عناصر مربوط به آن كشف شده بود ،
بسياري نگران بودند كه اين نوعي ،
حرمت شكني و تجاوزبه حريم
اختيارات الهي است . نه فقط قدرت
از آن اوست ، بلكه او بر حق هم
هست . نقش ما فقط اطاعت است و
دراين حالت اعتقادي كه « بهشت را
مقصد غايت هستي مي پندارد ، »
كاملاً مفهوم مي يابد ، زيرا كسي
روح خود را به خطر مي اندازد ، كه
فقط بفهمد صاعقه چگونه پديده اي
است ؟
فرويد اشاره می كند كه قدرت ، مقاومت ناپذير
است . اين يكي از لازمه هاي اساسي
زندگي است ، همراه با پول و عشق
به زن ( بينش فرويد به طور
گريزناپذيري مردانه است . ) اگر
تنگناها و دوراهي هملت ، ريشه در
مرحلة اول دارد ، قهرمان مرحلة
دوم ، مكبث است . كسي كه كشتن
پادشاه وپدر نمادين خويش را آسان
يافت ، اما بعد ناچار شد باديوهاي
جاه طلبي بجنگد . در پردة اول
وقتي مكبث سه جادوگر را با هيجان
و شوريدگي ملاقات مي كند ، آنها
پيش بيني مي كنند كه قدرت هاي
مافوق و بيشتري به سوي او مي آيند
و سرانجام او را پادشاه مي كند .
اما اين چيزي فراتر از پيشگويي
است . در اینجا قدرت ، نفرين ابدي
است ، زيرا او را در دام گناه
گرفتار كرد و وا داشت كه به عشقش
پشت كرده ودر اندوه و تيرگي زندگي
كند و هميشه بي خواب و در هراس از
توطئه هاي گوناگون باشد و در
نخايت « قدرت » او را به ديوانگي
مي كشاند . خدايي كه با قدرت
تعريف شود بسيار خطر آفرين است ،
اما از خداي مرحلة اول به هر حال
متعالي تر است . در توصيف اين خدا
ما از اين واژه ها استفاده مي
كنيم :
قدرتمند و فرمانروا .
قادر مطلق .
عادل .
مستجاب گنندة دعاها .
منصف .
خردمند .
قانونمند .
در مقايسه با خداي مرحلة اول ، اين خدا بسيار
اجتماعي تر و مردمي تر است . اين
خدا مورد پرستش مردمي بوده است كه
جامعه اي با ثبات تشكيل داده اند
. جامعه ايكه به قانون و عدالت
نياز دارد . اين خداوند همچون
خداي اول قدرت مدار نيست . او
هنوز هم اهل مجازات است ، اما مي
توان فهميد كه چرا اين مجازات را
اعمال كرده ، چون فردي از قانون
پيروي نگرده و خلافي را كه به آن
آگاهي داشته انجام داده است .
عدالت ديگر به آن سختي و خشونت
نيست . پادشاهان و قاضياني كه
قدرت خود را از خدا مي گرفتند و
آنچه مي خواستند با حس بر حق بودن
خويش انجام مي دادند ، آنها
اساحقاق اين قدرت را داشتند يا
اين طور مي پنداشتند . همانند
مكبث ميل به حكمراني و دست يابي
به قدرت به طور مقاومت ناپذيري در
همه وجود دارد .
مرحلة
سوم : خداي آرامش و آشتي
( واكنش آگاهي غير فعال )
نمي توان گفت كه خدايان مراحل اول ودوم
خواستار آرامش و آشتي بوده اند ،
زيرا خدايي كه تا به حال شناخته
ايم با جاري كردن سيلاب ها يا
برافروختن جنگ ها هميشه به ستيز و
پيكار و تنازع متمايل بوده است ،
اما رشته هاي محكمي كه از جنس
هراس و ترس بوده ، ديگر نخ نما
شده اند . زماني يكي از رهبران
روحاني هندي مي گفت : « شما باور
داريد كه خلق شده ايد تا به
خداوند خدمت كنيد ، اما در نهايت
مي فهميديد كه خداوند در خدمت
شماست » . احتمال وقوع و حقيقت
يافتن اين امر مرحلة سوم را بنيان
نهاده است . تا به حال همه چيز به
نفع خداوند بوده ، اما اطاعت و
پيروي از او بسيار مهم تر از نياز
هاي ما بوده است .
وقتي ما نيازهاي خود را مطرح مي كنيم ، اين
امر تعادل بيشتري مي يابد . ديگر
خدايي « آن بالا » نيست كه به ما
آرامش و آگاهي بدهد .چون قشر
متفكر و كارهايي براي هر دوي
اينها دارد . وقتي فردي از تمركز
بر فعاليت هاي بيروني فارغ مي شود
، چشمانش را مي ببندد و آرامش مي
يابد ، فعاليت هاي مغز به طور
خودكار جريان پيدا مي كند . اين
نوع جديدي از آگاهي و هوشياري است
كه به افكاري كه با آسايش و آرامش
همراه نيستند ، نيازي ندارد . اين
دگرگوني هاي متعدد وقتي در قالب
واژه هاي تخصصي بيان شوند اثر
شگرفي ندارند ، اما اثرات عيني
آنها بسيار آشكار و مشخص هستند .
آرامش جاي فعاليت هاي جنجالي مغز
را مي گيرد و هيجان و آشفتگي
دروني فرو مي نشيند . در مزامير
آمده است : « د بستر خود باقلب
خويش راز و نياز كن و آرام بگير »
و با صراحت و روشني بيشتري بيان
كرده است : « آرام بگيرو بدان كه
من خداي تو هستم . » ، اين خداي
مرحلة سوم است كه با صفات زير
توصيف مي شود :
بي طرف
آرام
تسلي بخش
بي توقع
آشتي جو مسالمت آميز
نهفته و پنهان
ژرف انديش
به سختي مي توان تصور كرد كه اين خداي عاري
از خشونت زاييدة مرحلة دوم است و
به راستي ، اين چنين است . مرحلة
سوم به همان اندازه ازخداي مقتدر
و متوقعي كه قبلاً مورد پرستش
بوده ، سرچشمه گرفته كه ذهنيت نو
از دهنيت كهنه پديد آمده است .فرد
مؤمن با كسب آرامش دروني به مرحله
اي مي رسد كه كينه توزي و انتقام
و كيفرهاي الهي هرگز او را به آن
مرحله نمي رساند .خلاصه اينكه ذهن
متوجة درونش مي شود وخود را تجربه
مي كند . اين امر اساس ژرف انديشي
و مراقبه هاي دروني ، در هر آيين
و مدهبي است .
مرحلة
چهارم : خداي ناجي
واكنش شهودي
مغز مي داند ، چه طور فعال و يا آرام شود .
چرا يان مرحلة پاياني نيست ؟ ذهن
پس از احساس آرامش ، درون خويش به
چه چيزي نياز دارد ؟ مراتب بالاتر
معنويت وقتي در اين مرحله ، قرار
مي گيرند . شگفت انگيز و پر رمز و
راز جلوه مي كنند . چون وراء
آرامش ، چيز ديري متصور نمي شود .
ما بايد دريابيم كه آرامش به چيز
ديگري رهنمون مي شود كه همانا
آگاهي و خرد است .
همان طور كه در مرحلة سوم ، خداي آرامش بخش
در هستي متجلي مي شود ، در مرحلة
چهارم ، خداي خرد و فرزانگي به
ظهور مي رسد . اودر پي انتقام
جويي نيست . او بر گناهان پيشين
ما خرده نمي گيرد و روزي عليه ما
از آن استفاده نمي كند . بينش او
وراي درستي و نادرست اعمال ماست .
خداوند در نقش ناجي ، داوري ها و
قضاوت هاي كردار ، ما را با خرد و
فرزانگي اش ، بامهر و عطوفت به
بندگانش در مقام پروردگاري جانشين
مي كند . به اني ترتيب ، انزواي
دنياي معنوي ملايم تر و مهرآميزتر
مي شود . ويژگي هاي خداي ناجي همه
مثبت هستند :
فهيم
صبور و شكيبا
بخشنده
دوري از قضاوت و داوري
شامل و كامل
پذيرنده
توجه كنيد . هيچ كدام از اين ويژگي ها ناشي
ازتفكر نيست . اگراين صفات در
فردي جمع شود ، ما آنها را ويژگي
هاي شخصيتي او خواهيم دانست .
ازنظر روان شناسي ، دانش و خرد با
سن و سال تجربه در ارتباط است ،
اما در اين زمينه چيزي بسيار عميق
تر وجود دارد . بزرگان معنوي از
حس و توانايي شگرفي ياد مي كنند
كه « توجه دوباره » نام دارد .
توجه اوليه مربوط به امور متداول
روزمره است كه از طريق حواس
پنجگانه ايجاد مي شود و بهصورت
افكار و احساسات ظاهري ، نمود مي
يابد و بيان مي شود . توجه دوباره
چيز ديگري است ، يعني به چيزي
وراء امور روزمره نظر افكندن و
هستي را ازمنظري عميق تر ديدن .
از اين سرچشمه خرد و فرزانگي مي
تراود و خداي مرحلة چهارم ، فقط
هنگامي آشكار مي شود كه توجه
دوباره در وجودمان نهادينه مي شود
.
مرحلة
پنجم : خداي آفريدگار
( واكنش خلاقه )
سطحي از خلاقيت وجود دارد كه بسيار فراتر از
تمام سطوحي است كه تا به حال
گفتيم . اين خلاقيت زماني ظهور مي
يابد كه شهود و درون بيني ، عميق
و پرتوان مي شود و نمود عيني پيدا
مي كند . اين « شهود والا »
رويداد ها را در اختيار مي گيرد و
آرزوهاي ما راعملي مي كند ، درست
مثل آن نقاشي كه به جاي بوم و رنگ
روي پهنة زندگي نقش مي زند ، و
نتيجة آن خلاقيت است .
زمينة ذهني كه فراتر از زمان و مكان است
جهان خلقت را به ميل و ارادة خود
در اختيار مي گيرد . معمولاً اين
امور چندان آشكار وعيان نيستند
.ما نمي بينيم كه سرنوشت چه طور
عمل مي كند تا در مرحلة پنجم به
مشاهدة آننائل شويم ، اينك به
مرحله اي رسيده ايم كه سرنوشت ،
ديگر از ديد ما پنهان نمي شود .
اين امر زماني اتفاق مي افتد كه
فرد تمام تصورات و باورهاي مربوط
به حوادث و بازي هاي سرنوشت را
كنار مي گذارد و خود مسئول هر
اتفاقاتي مي شود كه رخ مي دهد «
حتي رويدادهاي كوچك و پيش پا
افتاده » . در اين مرحله اتفاقات
و رويدادها ديگر « از بالا »
هدايت نمي شوند ، بلكه با اراده و
خواست آدمي به وقوع مي پيوندند .
درمرحلة پنجم خود فرد درخلقت و
سرنوشتش سهيم مي شود . وقتي شما
آمادة پذيرش اين همراهي و اتحاد
مي شويد خداي مورد ستايش ، داراي
اينصفات خواهد بود :
توانايي خلقت نامحدود
مهار زمان و مكان
سرشارو پرنعمت
پذيرا
بخشنده وبزرگوار
متجلي و معروف
الهام بخش
اين صميمانه ترين خصوصيت خدايي است كه تا به
حال از او سخن گفته ايم ودليل آن
ويژگي خاص مرحلة پنجم ، يعني
پذيرندگي است . خداي آفريدگار مي
خواهد نيروي خود را با مخلوقاتش
تقسيم كند . دهش و بخشندگي او از
پذيرندگي اش سرچشمه مي گيرد .
خداي آفريدگار ، بسيار عظيم تر از
خداياني است كه قبلاً توصيف كرديم
. ذهن ما فقط بايد از محدودة گريز
زمان و مكان آنچه را كه لازم است
به دست آورد .
وقتي آدم و حوا ميوة ممنوع را خوردند ،
ناگهان حس شرم در آنها به وجود
آمد . اين اولين حس خودآگاهيي
باعث شد كه خود را از ديدة خداوند
پنهان كنند وبه همين دليل است كه
تا امروز ما هم خود را پنهان
كرديم . به بياني ديگر احساس گناه
، ما را از خلاقيت خويشتن جدا
كرده خلاقيتي كه اگر نه ، برابر
با خداوند ، اما به طور موازي با
او وجود داشته است . بازگشت به
اصل از نخستين مراحل و مهم ترين
موضوع بوده است . در مرحلة پنجم و
در طولاني مدت ديگر اثري از گناه
اوليه باقي نمي ماند تا براي آن
كيفر شويم .
مرحلة ششم :
خداي معجزه ها
( واكنش اسرارآميز )
خداي آفريدگار امكان دستيابي به سراسر كيهان
را فراهم مي كند ، از جمله نقاط
تاريك و ناشناخته و مكان هاي
پررمز و راز آن را . براي قابليت
پذيرش بخشش و بزرگواري خداوند ،
فرد از تاريكي ها و ناشناخته هاي
وجود خويش نمي هراسد كه البته اين
به تدرت تحقق مي يابد . چه كسي
وجود خود را زلال همچون زايش نور
مي بيند ؟
به سختي مي توان خويشتن را مانند پديده اي
تصور كرد كه بدون هيچ مانع و
محدوديتي در جهان سير كند . در
كليساي كاتوليك چندين قديس
توانسته از زمين برخاسته وبه
پرواز در آيند و دريك زمان در دو
مكان حضور يابند و در هنگام دعا و
نيايش هاله اي از نور در اطراف
شان پديد آمده وشفا بخشند .
با تحقيق اين معجزه ها و اعمال غير عادي است
كه فكر مي كنيم قديسان موجوداتي
بدون تفريح و شادي ، و فاقد روابط
عاطفي و خواسته هاي نفساني اند .
شايد هيچ گاه نتوانيم قديسي را
ثروتمند و در اتومبيلي گران قيمت
تصور كنيم . تجسم آنها هيچ گاه
بدون متعلقات مرسوم ، از جمله :
رداي سفيد ، صندل ، هاله اي نور ،
شهود و روحانيت ، ميسر نيست .
در مرحلة ششم تمام اين پيش فرض ها در معرض
سنجش قرار مي گيرند . در اين
مرحله معجزات در بالاترين حد خود
ممكن مي شوند . اين جاست كه ما
دعوت الهي را با تحول و دگرگون
شدن وجود مادي مان مي پذيريم و به
لذتي نشاط آور و سرمست كننده مي
رسيم . براي مثال ، يكي از جذاب
ترين افراد مقدس در دوران اخير
راهبه اي بود ، از اواخر دوران
ويكتوريا به نام خواهر ماريا كه
در ميان راهبه هاي كارملي در
نزديكي بيت اللحم زندگي مي كرد .
او در خانوادة عرب و تهي دستي در
همان منطقه به دنيا آمده بود و
پيش از سوگند خوردن خدمتكار بود .
با ورود به صومعه در سال 1874
متوجه سشدند كه اين نوآموز تازه
وارد عادت خطرناكي دارد ، زيرا
ناگهان مانند پرندگان در ميان
درختان از اين شاخه به آن شاخه
پرواز مي كرد . بعضي از شاخه هاي
كه روي آنها مي نشست حتي تحمل وزن
پرنده اي كوچك را نداشتند . اين
توانايي شگرف ، باعث شرمساري
ماريا شد ، چون او هيچ راهي براي
پيش بيني يا مهار اين جذبه ها و
از خود بي خود شدن ها نداشت .
سرانجام يك روز هنگام بروز اين
حالت ( در كل هشت مورد مشاهده شده
بود ) ماريا با ترس و لرز از يكي
از دوستانش خواست روي برگرداند تا
او را نبيند .
در موقعيت از خود بي خود شدگي آن طور كا
ماريا مي گفت : « پري كوچكي » به
طور پيوسته در ستاش خداوند نغمه
سرايي مي كرد . سرپرست راهبان
صومعه به جاي آن كه از حيرت و
شگفتي كار اغو زانو بزند و دعا
كند به ماريا دستور مي داد تا
بلافاصله از درخت پايين بيايد .
به يعين در گوشه اي از اين جهان پهناور كسي
كه ما اصلاً نامش را هم نمي دانيم
، به پرواز در مي آمد . اين
واقعيت كه شكاكان و ديرباوران ،
وجود معجزات را انكار مي كنند
وجود خداي مرحلة ششم را به منصة
ظهور مي رساند كه ويژگي هاي زير
از آن اوست
دگرگوني و تحول
اسرارآميز و سالك
روشنگر
علت العمل همة علت ها
حاضر وبينا
شفا بخش
افسونگر و مسحور كننده
كيمياگر
واژه ها فقط با اشاره و جنبه هايي از وجود را
كه دربارة آن ضحبت مي كنيم بيان
مي كنند . خداي معجزه ها ، چنان
در اعماق جهان چند گانة ما رخنه
كرده است كه حتي افرادي كه سال ها
به دعا و نيايش و مراقبه پرداخته
اند ، ممكن است نشاني از او
نيابند . جهان مادي طوري سامان
يافته كه بدون حضور او همچنان
جريان مي يابد و اين باعث مي شود
كه خداي معجزه ها حتي با معيارهاي
ديني هم درهاله اي از رمز و راز
فرو رود .
مرحلة
هفتم : خداي كمال مطلق
( واكنش مقدس )
خدايي هست كه فقط با گذشتن از مرزهاي تجربه
مي توان او را تجربه كرد .
در اعماق وجود ما رودي جاري است ، به زلالي
بلورهاي سبز رنگ . در كوره راه
كوهستاني چنان توفاني بر پاست كه
با وجود زيبايي اين آب ، نمي
توانيم به آن بنگريم ، چون مي
ترسيم نشانه هاي راه را گم كنيم ،
دري در كنار صخره اي .آخرين پيچ ،
راه ما ار به لبة درة عميقي مي
رساند . با نگاه كردن از فراز آن
فقط كوره راه باريك و سياهي را مي
بينيم « بله درست است » كه به دري
در صخره منتهي مي شود . ما پنج
نفر به كنارة جاده تكيه داده
بوديم . به ما گفته بودند كه در
پي قديس كهنسالي باشيم . پارسايي
با ريشي بلند كه سال هايت دراين
جا زندگي مي كند . در انتهاي راه
كلبه اي وجود دارد ، اما قديسي در
آن نيست . راهب جواني آن جا بود
كه گفت : « چندساعت ديگر مي
توانيد استاد را ملاقات كنيد » ،
كليد را از كجا مي توانيم به دست
آوريم ؟ او سري تكان مي دهد .
ناگهان قفل در غار مقدس از فرط
پوسيدگي خود به خود مي افتد. يعني
حالا مي توانيم وارد شويم ؟ او با
بي اعتنايي شانه اي بالا مي
اندازد و مي گويد : « البته كه مي
توانيد » .
چند صد متر پيش مي رويم تا به فضايي از غار
برسيم كه بتوانيم در آن راست
بايستيم . ما چراغي نداريم و فقط
نور ضعيف خورشيد است كه اندكي به
درون نفوذ مي كند . وقتي ما وارد
غار مي شويم داهب جوان با سكوت
پيمان مي بندد . در اين مكان
هزاران سال پيش مراقبه صورت مي
گيرد ، از روزگاراني كه پير
فرزانه ويشنو در دوران افسانه هاي
كهن به اين مكان مي امد . فوراً
آن را حس مي كنيم . ويشنو معلم
شاهزاده راما بوده . و وظيفه اي
هراس انگيز و پر شكوه داشته است ،
چون مي پنداشتند راما همانا خدا
بوده است و حالا ما اين حاييم ،
در مكاني كه نه فقط تقديس داشته
اند ، بلكه مقدس ترين انسان ها در
آن حضور داشته است . ما معمولاً
آن قدر بد اقبال ايم كه قداست را
در نمي يابيم . ناگاه در اين غار
مي فهميم كه جهان ناپديد مي شود .
بعد از لحظاتي كوره راه توفاني
بالاي رود گنگ را به فراموشي مي
سپاريم . چند دقيقة ديگر كه روي
اين زمين سرد سنگي با چشمان بسته
مي گذرد ، تمام اين سفر از برابر
ديدگان مان محوو نابود مي شود
.اين بهترين مكان براي ديدار با
خداي هفتمين مرحلة است و زماني به
شناخت او مي رسيم كه ديگر همه چيز
را به فراموشي مي سپاريم . هر
فردي با هزاران تار و پود ناديدني
مثل : فعاليت هاي ذهني ، درك زمان
و مكان و همة تجربه هاي گذشته به
اين جهان بسته است . در تاريكي از
بسياري از اين تارها رها مي شويم
. آيا مي توانيم تا آن حد پيش
رويم كه از خود نيز رها شويم ؟
خداي مرحلة هفتم خدايي كامل و همبسته است .
او دربرگيرندة همة پديده هاست .
براي شناخت او بايد ذهني در خور
او داشت .يافتن ابديت خداوند در
اتاقي خالي ، تجربه اي است كه
قريسان ، ساليان سال ، تمام توان
خود را صرفش كرده اند . در
بالاترين حد از خود بي خود شدن ،
شخص به خلوت مي رسد . خداي مرحلة
هفتم آن در معنوي و شهودي است كه
با هيچ ويژگي اي قابل توصيف و
بيان نيست . هيچ چيز او را وصف
نمي كند . در سنت هاي ديرين هندي
اين جنبه ازروح را فقط با صفات
نفي توصيف مي كردند . خداي مرحلة
هفتم چنين است :
نزاده
ناميرا
بي دگرگوني
بي مكان
غير قابل وصف
ناديدني
نامحسوس
لايتناهي
اين خدارا حتي به صورت نوري عظيم هم نمي توان
تصور كرد و اين از نظر بسياري از
غربي ها مانند مرگ است . فضايي
خالي كه همة هستي و همة تجربه ها
را پديد مي آورد . تنها ويژگي
مثبتي كه به خداي مرحلة هفتم نسبت
مي دهيم هستي يا وجود مطلق است .
مهم نيست كه اين فضاي خالي چقدر
خلأ داشته باشد ، اما به هر حال
وجود دارد و همين براي هستي دادن
به كل جهان كافي است .شگفتي مرحلة
هفتم اين است كه « هيچ » ، بي
كران و نامتناهي مي شود . اگر از
همان ابتدا وارد اين مرحله مي
شديم ، اثبات حقيقت اين خدا ممكن
نمي شد . بايد نربان معنوي را از
ابتدا و پله پله پيمود . حالا كه
آنقدر صعود كرده و دوردست ها را
ديده ايم ، زمان آن است كه نردبان
را كنار گذاشته شود . در اين
مرحله به هيچ حمايتي حتي به
فكرمان هم نيازي نخواهيم داشت
|