تماس با ما

نقشه سایت

تبلیغات در سایت

صفحه اصلی

 

بازدید:
Warning: mysql_connect(): Access denied for user 'newcom_blog'@'localhost' (using password: YES) in /home/newcom/public_html/cgi-bin/admin/blog1/mt_hits/counter.php on line 15

Warning: mysql_select_db() expects parameter 2 to be resource, boolean given in /home/newcom/public_html/cgi-bin/admin/blog1/mt_hits/counter.php on line 17

Warning: mysql_query(): Access denied for user ''@'localhost' (using password: NO) in /home/newcom/public_html/cgi-bin/admin/blog1/mt_hits/counter.php on line 21

Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home/newcom/public_html/cgi-bin/admin/blog1/mt_hits/counter.php on line 21

Warning: mysql_fetch_array() expects parameter 1 to be resource, boolean given in /home/newcom/public_html/cgi-bin/admin/blog1/mt_hits/counter.php on line 23

Warning: mysql_query(): Access denied for user ''@'localhost' (using password: NO) in /home/newcom/public_html/cgi-bin/admin/blog1/mt_hits/counter.php on line 39

Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home/newcom/public_html/cgi-bin/admin/blog1/mt_hits/counter.php on line 39
1

 

    داستان هاملت (قسمت اول)

 

نوشته : ویلیام شکسپیر

تخلیص: ا. انتظاری

آنروز وقتی که پاییز رنگ اندوه را بر همه جا پاشیده بود و آفتاب می رفت تا شبی دیگر را آغاز کند واقعه ای بزرگ در قلب پایتخت امپراتوری دانمارک در حال شکل گرفتن بود در آن باغ خیال انگیز که کاخ امپراتوری در آن قرار داشت و اینک دستخوش تاراجگری خزان شده بود و کلاغهای سیاه آوای شومی سر داده بودند فرمانروای دانمارک ان مایه جلال سرزمین کهنسال دانمارک و آن فرزانه مرد دادگستر به طرزی حیرت انگیز در عنفوان جوانی و سلامت کامل روی به سرای مرگ نهاده بود فقدان او اندوهی شگرف بر دلها افکند و جملگی ملت که فرمانروا را بس گرامی می دارند اسیر اندوهی بس بزرگ می شوند به زودی برادر فرمانروا کلادیوس که مردی جفا کار و قسی القلب است بر مسند فرمانروایی تکیه می زند و زمام امور امپراتوری را بدست می گیرد.
از فرمانروای پیشین بیوه ای خوش سیما بر جای مانده است که نامش گرترود می باشد و از فرمانروا پسری زاده که نامش هاملت است...
هاملت سالهای کودکی را پشت سر گذارده و اکنون پا به دنیای جوانی نهاده است او پسری نیک سیرت و خوش سیما است که مهر پدری در بندبند وجودش استوار است و اینک با از دست دادن او بسی اندوهگین و افسرده حال می نماید زمان بسرعت در حال گریز است و دیری نمی پاید که بیوه فرمانروای پیشین دل درگرو عشق کلادیوس که اینک جانشین شویش گردیده می سپرد....
زمانی که خاطره تلخ مرگ فرمانروا از یادها نرفته و جامه سیاه سوگواری بر تن بسیاری از نزدیکان خاندان او دیده می شود کلادیوس و گرترود عهد زناشویی می بندند و زندگی نویسنی ار آغاز می کنند روزی کلادیوس جملگی بزرگان کشور را به کاخ السینور فرا می خواند و در حضور انان درباره زناشویی خود با بیوه برادرش این چنین می گوید:
- اگر چه یاد برادر گرامیمان همچنان تازه و غم انگیز است اگر چه دلهایمان هنوز ماتم زده و دیدگانمان هنوز اشکبار است.. اما بصیرت در وجود ما چنان با طبیعت به ستیز برخاسته است که با اندوهی بس گران به یاد او هستیم و در همان حال وجود او را در برابر مان احساس می کنیم
و حالا انکه زمانی بجای خواهر ما بود اینک همسر ما و وارث این سرزمین جنگاور گشته است..در حالیکه چشمی خندان و چشمی دگر گریان داریم .... و در حالیکه شادی و اندوه را برابر انگاشته ایم او را به همسری خویش برگزیده ایم این صراطی مستقیم است در این تصمیم خودسری ار کنار گذارده ایم و بی انکه از رای خردمندانه جملگی شما که در این راه همواره به آزادی پشتیبان ما بوده است در گذریم اقدام به این زناشویی کرده ایم
فرمانروای زیرک با دور اندیشی کامل این از دواج را امری صواب جلوه می دهد و در عین حال می کوشد تا همچنان وفاداری خویش را به برادر از دست رفته اش نمایان سازد اما هاملت ان جوان خوش سیمای بلند قامت که اندیشه ای بس بزرگ و دلی مهربان دارد هنوز از مرگ پدر اندیشمند و افسرده حال به نظر می رسد...
زمانی که سخنان کلادیوس پایان می گیرد روی به جانب برادر زاده خود کرده با لحنی پدرانه بانگ بر می دارد:
- و اما شما هاملت برادرزاده عزیزم فرزندم چگونه است که هنوز ابر اندوه بر سر و روی شما سایه افکن است؟

جوان برومند در حالیکه سعی دارد لبخندی ساختگی بر صورت بیاراید پاسخ می دهد
- خداوندگارا ...چنین نیست...من که یکسر در روشنائیم...
- گرترود در حالیکه با محبتی مادرانه به فرزندش تنها پسر بی همتای خود می نگرد می گوید:
- هاملت عزیز من ....این رنگ تیره و مه الود شب را از خود بزدای لبخند بزن...بگذدار دیدگانت در فرمانروا به درستی بنگرد..با این پلکها فرو افتاده پدر بزرگوارت را که اینک برای ابد به سرای باقی شتافته است مجو...تو خود می دانی که این سرنوشتی گریز ناپذیر است....هر آنچه زنده است روزی می میرد... و طبیعت ان تغییر می یابد و به ابدیت می پیوندد!

هاملت در حالیکه همانگونه سر در گریبان دارد پاسخ می دهد
- بله مادر عزیزم...این سرنوشتی همه گیر است.....

مادر بی درنگ می پرسد:
- اگر این چنین است پس چرا در دلت اندوه و در دیدگانت غمی جاودانه نقش بسته است؟

هاملت سری تکان می دهد و در حالیکه می کوشد غم بی پایان خویش را پنهان سازد با جملاتی آرام می گوید:
- انچه در وجود من است نمایان گشته و انچه که در باطن دارم بیرون ریخته است...مادر عزیزم من خود را انطور که هستم نمایانده ام .و...نه ان جامه سیاه سوگواری.... و نه آن ناله های میان تهی...نه شیون های ساختگی...نه جوی های زاینده اشک در چشمها و نه حالات افسرده چهره و یا هر چیز دیگر که گواه بر اندوه باشد در من به چشم نمی خورد اما آیا می توانم خود را حز انگونه که هستم نشان بدهم؟

کلادیوس در حالیکه می کوشد ابهت و شکوه ظاهری خویشتن را حفظ کند با کلماتی پدرانه هاملت را اندرز می دهد:
- فرزندم این سرشت که شما را وادار می کند در حق پدر خویش به سوگواری قیام کنید خوب و ستودنی است... اما از یاد نبرید که پدرتان نیز پدری از دست داد.... و این پدر از دست رفته نیز پدرش را...بازماندگان یک چند به اقتضای وظیفه فرزندی در اندوه م وماتم فرو می روند...اما سوگواری ابدی در خور مردان فرزانه نیست...پافشاری در این ماتمزدگی نشان خود سری ناپرهیز کارانه و ضعفی نه درخور مردان است و از اراده ای گستاخ در برابر مشیت الهی از قلب ناتوان و جانی لجام گسیخته و قضاوتی بس خام و پرورش نیافته حکایت می کند از تو می خواهم که اندوه نه مذبوحانه را بر خاک نه و ما را پدر تازه خود بشمار....

افسون سخنان فرمانروا قادر نیست هاملت اندیشمند و مهربان را به دام کشد و او وجود مادری را که پس از مرگ پدر عشق دومی قبول کرده است و عمویی را که علاوه بر فرمانروایی همسر برادر خویش را نیز تصاحب نموده است منفور می دارد..او افسرده و غمگین کاخ را ترک می کند و در حالیکه خشمی فزاینده وجودش را به تلاطم فرو کشانده به درون اتاق خود می رود تا در خلوتگه خویش با پروردگار توانا به راز و نیاز بپردازد باشد که این راز و نیاز اندکی از بار گران روح او بکاهد زانو به زمین می زند و این چنین می نالد:
(( اوه!... ای کاش این تن سخت جان می توانست بگذارد آب شود و چون شبنم محو گردد ...خدایا جقدر امور جهاد در دیدگاهم فرساینده نابکار و ستارون می نماید لعنت بر این زمانه باد که چون باغی بی ثمر است و علف های هرزه از هر سوی آن سر بدر آورده و به طرز ناهنجاری انرا در بر گرفته اند..مادرم ان موجودی که روزگاری وی را نازنین ترین وجود روی زمین می انگاشتم اینک پست ترین آنان گشته...این بود راز وفاداری او به فرمانروایی بدان شایستگی..هنوز کفش های سیاه مادرم که با ان به دنبال نعش پدرم می رفت فرسوده نگشته و هنوز شوری اشک های دروغین از سوزاندن چشم های سرخ گشته اش باز نایستاده که به دنبال شوهری تازه رفته و با چه شتاب بیشرمانه ای چنین چالاک به انچه به ان مباهات می کرد پشت کرده اه ای قلب من در هم شکن که باید زبان بر دوخت...پس همان بهتر که به آن نیاندیشم.
زمانی که هاملت افسرده حال با خدای خود در راز و نیاز بود ناگهان دوست وفادارش هوراشیو به اتاق وارد شد...هاملت از جای جسته او را در آغوش کشید و از اینکه او را از ان تنهایی کشنده نجات داده سپاسگزاری کرد...هوراشیو مرتعش و مضطرب به نظر می رسید و در حالیکه هاملت را به گوشه اتاق می برد گفت:
- دوست ناکام من امروز می خواهم راز بزرگی را با تو در میان نهم

هاملت از این رفتار دوستش دچار شگفتی شد و پرسید:
- این چه رازی است هوراشیو؟ هر چه زودتر انرا بازگوی که تاب تحمل ندارم

هوراشیو بازوی هاملت را گرفته و او را دعوت به نشستن کرد و انگاه چنین ادامه داد:
- دوست عزیزم من در شبی تیره پدر تو را دیدم بخدا این دیدگان من گواه سخن من است ..هنگامی که مارسلوس و برناردو نگهبان کاخ به پاسداری در اطراف قصر السینور مشغول بودند ناگهان روح پر جلال پدر تو را مشاهده می کنند انان این راز شگفت را با من در میان نهادند و من نیز با کنجکاوی بسیار تصمیم گرفتم شبی تا سحرگاهان با انان به پاسداری بپردازم شاید این روح را ببینم در اغاز نمی تواسنتم سخنانشان را باور دار اما انشب از انچه دیدم به حقیقت پی بردم در خاموشی بیکران شب شبحی بزرگ چون پدرتان سر پا به سلاح اراسته در بربرم پدیدار شد با آرامشی وصف ناپذیر با گام های پر شکوه از برابرم گذشت او سه بار در برابر چشمان درمانده از حیرت و ترس ما در فاصله ای به اندازه عصای خود گذر کرد و ما که از ترس خود را با خته بودیم چون زبان بستگان هیچ با او سخن نگفتیم شب دیگر او را دگر باره دیدم اما زمانی که لب به سخن گشودم تا هویتش را بپرسم خروس سحری اواز سر داد و روح شتابانه از برابر دیدگانمان گریخت.!

هاملت از شنیدن این سخنان دگرگون شد او مشتاق دیدار روح پدر خود بود در الیکه در اندیشه فرو رفته بود گفت:
- شبح پدرم...سلاح پوشیده بوی نامطلوبی از ان به مشامم می رسد گمان خیانتی می برم!

اما او مشتاق دیدار روج پدر است لذا با دوست خود هوراشیو قرار گذارد که شبانگاه میان ساعت یازده و نیمه شب به میدانگاهی کاخ بشتابد و تا صبحدم همران آنان به پاسداری مشغول گردد شاید بتواند روج پدر را ببیند و با او سخن بگوید...
هاملت که اینک سالهای پر شور جوانی را پشت سر می نهاد به دختری بس زیبا به نام اوفیلیا دل بسته بود اوفیلیا دختر مرد سالخورده ای به نام پولونیوس بود که صدر اعظم سرزمین دانمارک و مقرب فرمانروا است ... و اوفیا و هاملت گهگاه دور از نظر دیگران به دیدار یکدیگر می شتابند ...دیدار های پیاپی نهال محبت را در وجود ان دو جوان بارور می کند.. اما دیری نمی گذرد که لایرتیس برادر دختر زیبا و پدرش از این راز آگاه می شوند و روزی اوفیلیا را به کناری کشیده درباره این عشق او را اندرز بسیاری می دهند برادر می گوید:
خواهر خوب من به تازگی دوباره هاملت و روابط او با شما سخنان بسیار نشیده ام عواطف او را جز به بلهوسی به چیزی دیگری نگیرید این احساسات چون بنفشه ای است در آغاز بهار زودرس و بی دوام...خوشبو و ناپایدار....بترسید اوفیلیا بر جذر باشید از محبت خود گامی واپس نهید تا از خطر در امان بشاید...
اوفیلیا در حالیکه مسحور سخنان برادر اس لحظاتی به فکر فرود می رود آیا برادر من حقیقت می گوید؟ ایا هالت جوانی غیر قابل اعتماد است؟
انگاه در حالیکه برادر را مخاطب قرار داده می گوید:
- من اندرزهای نیکوی شما را نگهبان قلب خود خواهم کرد

لابرتیس عازم سفر دارزی است او پیش از ترک خواهر این اندرزها را بار دیگر یادآور او می شود و از وی می خواهد که از خاملت جوان بپرهیزد...پولونیوس ان پیر جاه طلب نیز روزی دختر را به گوشه ای کشیده می گوید:
- شنیده ام که هاملت چنمدی است در خلوت با شما دیدار دارد..اگر این سخنان حقیقت داشته باشد شما شایسته دختری من و شرافت خودتان نیستید حقیقت را به من بگویید...

اوفیلیا در حالیکه اشک از دیدگانش فرو می ریزد : پاسخ می دهد
- او جوان قابل ستایشی است..در محبت او جای ذره ای تردید نیست!

پدر گفت:
- دخترم این محبت نیست دامی است برای صید مرغکی ساده دل

دختر نالید: پدرم اما من مرغکی ساده دل نیستم و او نیز صیادی ستمکار نیست او را بشدت می ستایم و دوستش دارم
پولونیوس با خشمی حنون اسا بر سر دختر فریاد زد
- اوفیلیا به سخنان او اعتماد نکنید من دستور می دهم که دیگر حق ملاقات با او را ندارید!

×××××

شبانگاه هنگامی که تاریکی بر شهر بال و پر گسترد, هاملت همراه هوراشیو از کاخ خارج شد و به میدانگاهی وسیعی که در برابر قصر قرار دارد رفت
هاملت اماده بود تا سحرگاهان بیدار بماند و روح پدر را ملاقات کند...باد سردی می وزید و سیاهی شب همراه با سکوتی سهمگین هراسی بی پایان بر دل انها افکنده بود...
هوراشیو و هاملت ساعتها با یکدیگر سخن گفتند... و انگاه که سخنانشان رنگ دوران کودکی گرفته بود ناگهان هوراشیو در حالیکه گوشه ای از آسمان بیکران را نشان می داد فریاد زد:
- خدایا ببینید اوست دارد می اید...

در گوشه افق شبحی با جلال و شکوه بیدار گشته است...
مردی بلند قامت در جامه ای پولادین مسلح به شمشیر هاملت با دیدن آن شبح دگرگون می شود گامی به عقب می نهد و با نگاهی حیرت زده به آن خیره می شود و بانگ بر میدارد
- ای فرشتگان رحمت یاری مان کنید خواه تو روح امرزیده باشی یا اهریمن نفرین ده خواه با خود نسیم بهشت اورده باشی یا نفس دورزخ...خواه نیت نیکو داشته باشی خواه بد...تو با چنان هیبت اسرار امیزی نمودار گشته ای که ناچار با تو سخن خواهم گفت. من تو را فرمانروای دانمارک و پدر خودخواهم خواند بگو...بگو برای چه استخوانهای تقدیس شده و به دست مرگ سپرده ات را کفن سر به در آورده است؟

روح با صدای وخم اوری در حالیکه طنین آن به غرش رعد می مانست گفت:
هاملت فرزندم تو مرا خوب شناخته ای من فرمانروای دانمارک و پدر واقعی تو هستم من نیز با تو سخن خواهم گفت به شرط انکه در پی ام بیایی تا در گوشه ای خلوت اسرار قلب خود را برایت باز گویم
و انگاه با دست آرام به هاملت اشاره کرد که دست خود را رها ساخته به دنبالش برود هاملت با شتاب به دنبال روح رفت و در گوشه ای خلوت با او به سخن گفتن پرداخت روح با همان ابهت ادامه داد:
- من روج پدرت هستم تا چندی محکوم به انم که شبها سرگردان باشم و روزها در زندان اتشین روزه بگیرم تا گناهان زشت دوران زندگیم پاک شود ...من نمی توانم درباره راز جهان جاوید سخن گویم...این جز و اسرار است ..زیرا جهان جاوید برای گوش های ساخته از گوشت و خون نیست..اما راز دیگری را با تو در میان می نهم
هاملت در حالیکه باد شامگاهی جامه هایش را به شد ت تکان می داد گفت:
- ان راز را با من بگویید
- آیا پدرت را دوست داشتی؟
- اری از صمیم قلب
- پس انتقام فجیع و ناهنجار او را بازستان.....
- قتل او را؟
- قتلی بس فجیع بس شگرف وزشت!

هاملت در حالیکه سعی می کرد در دل شب فریاد از جگر بر آرد گفت:
- زودتر اگاهم کن تا من با بالهایی به تیز رفتاری خیال با اندیشه عشق برای اتقام به پرواز در آیم....

شبح گفت:
- هاملت...حال که آماده ای پس گوش کن..گفته شد که وقتی در باغ خفته بودم ماری مرا گزید بدینسان سراسر دانمارک با گزارشی به دروغ درباره مرگ من به طرزی شگفت فریب خورد اما توای فرزند بدان که ماری که بر جان پدرت نیش فرو برد اینک جای او را عصب کرده است؟

هاملت فریاد زد:
- عمویم....آه.......آیا او قاتل تو است!

شبح همچنان پابرحا سخن می گفت...پیکر توانای او عظمتی خیره کننده داشت در حالیکه با شمشیر خویش کاخ را نشان می داد گفت:
- انجا اری انجا او مادر تو را فریب داد و همدست خود کرد و انگاه تصمیم به قتل من گرفت..من به عادت هر روز بعد از ظهر در باغ خفته بودم که عمویت شیره نفرین شده سیکران را که در شیشه با خود داشت همراه آورد انگاه این جوهر مرگ آور را در گوش من ریخت و ان جوهر اثرش در خون آدمی جنان است که به سان سیماب با نیرویی ناگهانی خون روان را لخته می کند و با خون من نیز چنین کرد..بدینسان بود که من به یکباره در خواب زندگی ام را به دست برادری نابکار از کف دادم اکنون اگر جوهری در وجود تو در غلیان است مگذار که خون من هدر رود از ان نابکار انتقام بگیر اما مادرت را بحال خود واگذار تا خارهایی که در قلبش جای گرفته اند در او بخلند و ازارش دهند!
---- و اکنون خدانگهدار ...چون صبح نزدیک است...خدانگهدار انچه گفتم فراموشت نشود! و سپس در هوای مه آلود صبحگاهی ان شبح خیال انگیز ناپدید شد....

(ادامه دارد.....)

 
 

ارسال برای دوستان

 
 
  نام فرستنده   ایمیل فرستنده
         
 نام گیرنده   ایمیل گیرنده
         
توضیحات

 

بخش داستان و رمان

 
 
   
       
 

   
   

دانستنیهای زندگی

خانه آرایی

هنر خانه داری

آیین زندگی:

ســــــــاخت عروسـک

فلش کلیپ

بازیهای آنلاین

دانلود بازی

بازی و سرگرمی :

احکام

دعا و زیارت

حکایت های آموزنده

قرآن کریم

مذهبی:

سینما و موسیقی

ویژه

ورزشی

حوادث

 ایران و جهان

اقتصادی

اخبار

مکمل ورزشی

دانستنیهای پزشکی

گیاهان دارویی

پزشکی:

گفتگــــــــــــو با هـــــنرمندان

بازیگرشناسی

گالری هنرمندان

سینما و موسیقی:

سوتی های شخصیتهای معــــــــــروف

کاریکاتور هنرپیشه ها

داستانهای ملانصرالدین

تصاویر خنده دار و جالب

شوخی های کامپیوتری

طنز و لبخند:

طالع بینـــــی چــــــــــینی

طالع بینی مصری

طالع بینی هندی

طالع بینی خواب

طالع بینی نوین

طالع بینی ازدواج

طالع بینی شخصی

طالع بینی:

نقاشـــــی

داستانهای کودکان

شعرهای کودکانه

کودکان:

فال لاک پشت

تعبیر خواب

فال انبیاء

فال هفته

فال چوب

فال حافظ

فالنامه:

آموزش برنامـــــه های کامـــــــــــپیوتر

آموزش آشپزی و شیرینی پزی

آموزش گلهای بلندر

آموزش عروس سازی مدرن

آموزش شمع سازی

آموزشی:

برنامه های موبایل

دیکشنری آنلاین

خواندنی و آموختنی

کارت تبریک

گالری تصاویر

کودکان

رادیو و تلویزیون

تالار گفتگو

دانلود برنامه

مختلف:

داستانهای هیجانی

داستانهای ایرانی

داستان:

جهان عجایب

دانستنیهای علمی

بیوگرافی دانشمندان

اخبار علمی

دانستنیها:

 

 این سایت متعلق به شرکت فرهنگ سازان می باشد هرگونه کپی برداری از مطالب غیر مجاز می باشد

Copyright  2005 - 2006 JADIDTARIN All rights reserved