تماس با ما

نقشه سایت

تبلیغات در سایت

صفحه اصلی

 

بازدید: 1240

 

    مهمانی در مهتاب (قسمت پانزدهم )

 

مهمانی در مهتاب
نوشته : آر. ال. استاین
مترجم: غلامحسین اعرابي

تريستان حيرت زده

آقاي مون و همسرش ناگهان به طرف در چرخيدند انجلا پرسيد : كي مي تونه باشه؟
آقاي مون گفت: هيچ كس از جاش تكون نخوره!
دو نفري به طرف در شتافتند
تريستان ليوانش را روي ميز گذاشت : بچه ها زود باشيد اين تنها فرصت ماست بياييد از اين جا بريم بيرون!
ري گفت: حالا مي تونيم در پشتي آشپزخانه رو امتحان كنيم.
هيچ كس حرفي ديگري نزد همه ليوان هايشان را روي ميز گذاشتند و به راه افتادند تريستان پيشاپيش همه به راه افتاد و آشپزخانه را پيدا كرد از كنار ظرف نفرت انگيز دل و روده حيوانات كه روي پيشخوان آشپزخانه بود گذشت. آشپزخانه فقط يك پنجره باريك روي به سمت حياط پشت داشت تريستان چنگ زد و پرده آن را گرفت و با شدت كنار زد
آه ! نه.......
اين پنجره نيز مثل بقيه با ميله هاي آهني پوشيده شده بود
ري به طرف در آشپزخانه دويد و سعي كرد ان را باز كند دستگيره برنزي را ابتدا به يك سمت و سپس به سمت ديگر چرخاند. سعي كرد در را با كشدين به طرف خودش باز كند سپس شانه اش را پايين آورد و با تمام قدرت به در فشار آورد.
بالاخره با ناراحتي غريد : باز نمي شه!
تريستان گفت: درها و همچنين ميله هاي پنجره به طور الكترونيكي قفل شدن
بلا با ناراحتي گفت: بالاخره بايد يه راهي براي خروج از اين جا باشه!
من ....من ديگه نمي تونم اين وضع را تحمل كنم!
رزا يك دستش را روي شانه بلا گذاشت و گفت: نگران نباش ما از اين جا ميريم بيرون
ري در حالي كه ديوانه وار اطراف اتاق را نگاه مي كرد
گفت: ولي ...چه طوري؟
تريستان گفت: بياييد به طبقه زير زمين بريم. شايد از طريق زير زمين راهي به بيرون باشه.
ري نوميدانه گفت: اگه پنجره اي داشته باشه....
رزا چرخي دور خود زد و اطراف را به دقت برانداز كرد و گفت: ولي چه طوري بايد به طبقه زير زمين بريم/
تريستان راهروي باريكي را در آن طرف آشپزخانه ديد و گفت: به نظر من يكي از اين درها بايد به طبقه پايين منتهي بشه.
آنها دوباره به راه افتادند
در همان حال كه مي دويدند تريستان صداي آقاي مون و همسرش را پشت در جلو مي شنيد.
چه لباس هاي قشنگي!
خيلي ترسناكه!
تو قراره چي چي شده باشي؟ موميايي؟
آنها مشغول شوخي و خوش و بش با بچه هايي بودند كه براي قاشق زني آمده بودند و به آنها شيريني و شكلات دادند.
تريستان با خود فكر كرد كه بهتر بود با سر دادن فرياد كمك مي خواستند شايد آن بچه ها به كمك آنها مي آمدند.
شايد پدر و مادر آنها هم همراه آنها بودنددر آن صورتا بهتر بود كه به طرف در جلوي خانه مي دويدند و فرياد كمك سر مي دادند.
اما حالا ديگر دير شده بود
صداي بسته شدن در جلو را شنيد.
رزا پيش از همه به انتهاي راهروي كوتاه رسيد و دري را كه در آنجا بود باز كرد و با خوشحالي گفت: پيداش كردم ! پله هاي زير زمين.
آنها لحظه اي هم درنگ نكردند به سرعت از پله ها پايين رفتند.
تريستان آخر از همه قرار داشت و وقتي قدم روي پله ها گذاشت در را پشت سرش بست.
هواي زير زمين سرد و نمودار بود تريستان صداي پي در پي چكه كردن آب را از دور مي شنيد..
يك بخاري خاكستري رنگ بزرگ به بزرگي يك خانه كوچك در وسط زير زمين قرار داشت. توده هاي بزرگي از آت و آشغال هاي ديگر در اطراف آن ديده مي شد زير زمين پر بود از بسته هاي فراوان روزنامه ها و مجله هاي قديمي بسته هاي لباس هاي كهنه مبل و صندلي هاي درب و داغون كارتن هاي مقوايي پر از وسايل به درد نخوري كه تا سقف چيده شده بودند
رزا به گوشه اي اشاره كرد و گفت: اونو چك كنيد...اون پنجره ميله نداره
تريستان به پنجره كوچك نگاه كرد نزديك سقف و هم سطح زمين بيرون بود
آيا به اندازه كافي بزرگ بود كه بتوانند از آن بگذرند؟
صداي غژغژ الوارهاي سقف را از بالاي سر شنيد مي دانست كه آقا و خانم مون در طبقه بالا در حال جست و جوي براي پيدا كردن آنها هستند
مي دانست كه فقط چند دقيقه و شايد هم كمتر از آن فرصت دارند .
ري زير پنجره كوچك ايستاد و به ان نگاه كرد و گفت: خيلي كوچيكه!
رزا به او گفت: بيا من برات قلام ميگيرم.
سپس پشت به ديوار ايستاد و دست هايش را در هم قفل كرد و جلوي خودش گرفت و ري يك پايش را روي كف دست او گذاشت و سعي كرد بالا برود
سپس تريستان با تمام قدرت سعي كرد او را بالا تر بگيرد تا قدش به پنچره برسد.
همزمان با پايين آمدن ري تريستان گفت: آخ....تو خيلي سنگيني!
ري گفت: فايده اي نداره قدم نرسيد.
سپس به آن طرف زير زمين دويد و يك جعبه شير را چسبيد و آن را تا زير پنجره كشاند
تريستان يك جغبه ديگر روي اولي قرار داد و گفت: خيلي خوب.برو بالا. و به ري كمك كرد تا از جعبه بالا برود.
پشت سرشان چيزي روي زمين افتاد يك جعبه بود؟
رزا پرسيد: او ن چي بود؟
تريستان به طرف پله ها نگاه كرد. آيا آقاي مون بود؟
اما نه
صداي سرفه ديگري را شنيد سپس صداي پاهايي را كه به سمت آنها مي امد تريستان وحشت زده گفت: ما اين جا تنها نيستيم يكي ديگه هم اين جاس!

(ادامه دارد...)

 
 

ارسال برای دوستان

 
 
  نام فرستنده   ایمیل فرستنده
         
 نام گیرنده   ایمیل گیرنده
         
توضیحات

 

بخش داستان و رمان

 
 
   
       
 

   
   

دانستنیهای زندگی

خانه آرایی

هنر خانه داری

آیین زندگی:

ســــــــاخت عروسـک

فلش کلیپ

بازیهای آنلاین

دانلود بازی

بازی و سرگرمی :

احکام

دعا و زیارت

حکایت های آموزنده

قرآن کریم

مذهبی:

سینما و موسیقی

ویژه

ورزشی

حوادث

 ایران و جهان

اقتصادی

اخبار

مکمل ورزشی

دانستنیهای پزشکی

گیاهان دارویی

پزشکی:

گفتگــــــــــــو با هـــــنرمندان

بازیگرشناسی

گالری هنرمندان

سینما و موسیقی:

سوتی های شخصیتهای معــــــــــروف

کاریکاتور هنرپیشه ها

داستانهای ملانصرالدین

تصاویر خنده دار و جالب

شوخی های کامپیوتری

طنز و لبخند:

طالع بینـــــی چــــــــــینی

طالع بینی مصری

طالع بینی هندی

طالع بینی خواب

طالع بینی نوین

طالع بینی ازدواج

طالع بینی شخصی

طالع بینی:

نقاشـــــی

داستانهای کودکان

شعرهای کودکانه

کودکان:

فال لاک پشت

تعبیر خواب

فال انبیاء

فال هفته

فال چوب

فال حافظ

فالنامه:

آموزش برنامـــــه های کامـــــــــــپیوتر

آموزش آشپزی و شیرینی پزی

آموزش گلهای بلندر

آموزش عروس سازی مدرن

آموزش شمع سازی

آموزشی:

برنامه های موبایل

دیکشنری آنلاین

خواندنی و آموختنی

کارت تبریک

گالری تصاویر

کودکان

رادیو و تلویزیون

تالار گفتگو

دانلود برنامه

مختلف:

داستانهای هیجانی

داستانهای ایرانی

داستان:

جهان عجایب

دانستنیهای علمی

بیوگرافی دانشمندان

اخبار علمی

دانستنیها:

 

 این سایت متعلق به شرکت فرهنگ سازان می باشد هرگونه کپی برداری از مطالب غیر مجاز می باشد

Copyright  2005 - 2006 JADIDTARIN All rights reserved