تماس با ما

نقشه سایت

تبلیغات در سایت

صفحه اصلی

 

بازدید: 957

 

    مهمانی در مهتاب (قسمت هفدهم )

 

مهمانی در مهتاب
نوشته : آر. ال. استاین
مترجم: غلامحسین اعرابي

يك سگ بزرگ و سياه پشت در بود
سگ در حالي كه دهانش باز بود و نفس نفس مي زد به داخل راهرو پريد از تريستان و دوستانش گذشت و همراه با غرشي بلند به پلاگ ها حمله كرد
يكي از آن موجودات گرد و خاردار را با دندان گرفت و محكم به ديوار كوبيد پلاگ هنگام برخورد با ديوار جيرجير كرد و سپس با يك جهش پا به فرار گذاشت . چهار پلاگ ديگر كه با صداي جيرجير مي كردند به سرعت برگشتند. و به دنبال اولي با سرعت حيرت انگيزي در راهرو به سمت ديگر پا به فرار گذاشتند.
سگ سياه بزرگ در حالي كه با تمام قدرت خود پارس مي كرد و به دنبال آنها مي دويد و در انتهاي راهرو پيچيد و از نظر ناپديد شد
در اين لحظه صدايي رسا شنيده شد كه گفت: مي بينم كه بولي رو آزاد كرديد!
صداي آقاي مون بود كه در همان لحظه وارد هال شده بود در حالي كه سرش را به طرفين تكان مي داد گفت: بهتر بود كه اين كار رو نمي كرديد.
ري فرياد زد: بذار ما بريم اون جونوراي وحشي اونايي كه دندوناشونو توي بدن ما فرو كردن و ما رو گاز گرفتند.
بلا با هر دو دست سر خود را چسبيده بود. هق هق كنان گفتك موهام....موهامو كندن؟
رزا او را دلداري داد و گفت: چيزي نشده
آقاي مون با خونسردي گفت: من الان بولي را صدا مي زنم كه برگرده .بولي سگ خيلي خوبيه ولي از آدم گرگ ها خوشش نمياد در واقع اگه يه آدم گرگ توي اتاق باشه بولي خيلي وحشي و خشن مي شه
چشمان آموززگار مي درخشيدند در حالي كه به هر چهار نفر آنها خيره شده بود گفت: مي خواييد بولي رو صدا بزنم بياد؟
در اين لحظه تريستان دست هايش را به نشانه تسليم بالا برد گفت: نه خواهش مي كنم ديگه بسه. ديگه كافيه اجازه بده دوستانم برن خونه هاشون من اقرار مي كنم اوني كه دنبالش هستي من هستم من يه آدم گرگم.
دهان سه نفر ديگر باز مانده بود
تريستان ملتمسانه گفت: دست نگه دار خواهش ني كنم اون سگ رو صدا نزن من تسليم مي شم. تو مچ منو گرفتي.
بلا با حيرت گفت: تريستان اين حرفا چيه مي زني؟
تريستان در حالي كه دست راست خود را تا شانه بالا آورد، چنانكه گويي مي خواهد سوگند ياد كند ، گفت: واقعيت داره...اون منو به دام انداخت نمي دونم از كجا مي دانست. ولي من يه آدم گرگ هستم
آقاي مون پيروزانه سرش را چند بار بالا و پايين تكان داد
لبخند گسترده تر شد با صداي آهسته گفت: اينم يه پيروزي ديگه! و به سرعت به طرف تريستان رفت تا او را بگيرد.
تريستان پشتش را به ديوار چسباند و وحشت زده گفت: تو كه نمي خواي منو در قفس بندازي مگه نه؟
آموزگار به نشانه تاييد سرش را پايين آورد و گت: بله چيزي به نيمه شب نمونده من بايد تو رو قبل از اين كه شروع به تغيير بكني توي قفس بندازم
تريستان گفت: و اين يعني اين كه ميذاري بقيه به خونه هاشون برن؟ تو منو مي خواستي كه گرفتي من خودم اقرار كردم بنابراين حالا مي توني اجازه بدي دوستام برن خونه هاشون؟
رزا با دقت تمام به تريستان خيره شد تريستان كاملا مي ديد كه او دارد فكر مي كند
با خود انديشيد آيا او متوجه شده كه من چه نقشه اي دارم؟
اگر آقاي مون به بقيه اجازه بدهد كه اين خانه را ترك كنند آنها مي توانند همراه با كمك برگردند. انها مي توانند از بزرگتر ها كمك بخواهند و مرا نجات دهند
رزا جلو رفت و مقابل تريستان ايستاد در حالي كه پشتش به تريستان و رويش به آقاي مون بود گفت: من ....من هم مي خوام اقرار كنم
آقاي مون ناباورانه گفت: واقعا
رزا گفت: منم يه آدم گرگ هستم به همين دليله كه من و تريستان اين قدر با هم صميمي هستيم چون هر دوي ما آدم گرگ هستيم.
آقاي مون هيجان زده دوباره گفت: واقعا؟ و چشمانش در حالي كه برق مي زدند از رزا به تريستان و برعكس دوخته شده بود . دست هايش را هيجان زده به هم ماليد و گفت: چه خوب! چخ خوب! امشب شانس من بود . به جاي يكي دو تا آدم گرگ گرفتم.!
او دست هايش را روي شانه هاي ان دو گرفت و انها را به طرف انتهاي راهرو هدايت كرد
تريستان پريسد مي خوايي ما رو توي قفس ببري؟ پس حالا بلا و ري مي تونن برن خونه؟
آقاي مون جواب نداد همه آنها با آشپزخانه برد
آنجلا روي يك چهارپايه بلند در جلوي پيشخوان آشپزخانه نشسته بود و يك فنجان سفيد پر از قهوه داغ در ميان دست هايش داشت.
او بالا خره هاله اش را هم برداشته بود اما موهاي بورش همچنان در يك توده بالاي سرش ديده مي شد. همچنين لباس سفيد فرشتگي اش را هم از تن در نياورده بود
آنجلا جرعه اي از قهوه خود را نوشيد و فنجان را روي پيشخوان گذاشت و از شوهرش پرسيد چي شده؟
اقاي مون پيروز مندانه تريستان و رزا را به جلو هل داد و گفت : ما امشب موفق شديم دو تا آدم گرگ دستگير كنيم!
هر دوي آنها اقرار گردند
انجلا با خوشحالي گفت: چه خوب!
انجلا نگاهي به ساعت ديواري آشپزخانه انداخت ساعت يازده و نيم بود. گفت حالا ما مي تونيم قبل از اين كه بتونن امشب اسيبي به كسي برسونن اونا رو توي قفس بندازيم
تريستان با سر سختي دوباره پرسيد و اين به معني اينه كه بلا و ري مي تونن برن خونه..درسته؟
و در دل دعا كرد كه آنها بتو انند از انجا خارج شوند.
اميدوار بود كه انها بتوانند بيرون بروند و كسي را براي نجات او و رزا از دست اين دو ديوانه خبر كنند.
آقاي مون گفت: ما هنوز نمي تونيم اجازه بديم اونا برن تا وقتي كه مطمئن نشيم كه تو و رزا داريد حقيقت رو ميگيد نمي تونم اجازه بدم اونا برن
رزا فرياد زد ولي ما كه اقرار كرديم ما دو تا هستيم كه آدم گرگيم. اخه چه حاصلي داره كه ما بخواهيم در اين مورد دروغ بگيم؟
تريستان گفت: آره تا نيمه شب نشده ما رو بذار تو قفس زود باش.
من و رزا دوست نداريم امشب به هيچ آدمي بي گناهي آسيب برسونيم
رزا گفت: آره ما رو زنداني كن و بذار دوستانمون برن
آقاي مون جواب نداد هر چهار نفر انها را به اتاق پذيرايي برگرداند
او گفت: وقتي كه شما دو تا ثابت كنيد كه آدم گرگيد بهشون اجازه مي دم برن
تريستان يكه خورد و گفت: چي ؟ ثابت كنيم؟
آقاي مون يكي از ليوان هاي نقره را كه همچنان روي ميز ناهار خوري بود برداشت و ان را به دست تريستان داد و گفت: فكر مي كنم ما مي خواستيم يه جرغه عصاره گرگ كش بنوشيم كه مزاحممون شدن و كارمون نيمه تموم موند
تريستان به مايع غليظ سرخ رنگي كه در ليوان بود خيره شد قلبش به شدت مي تپيد
آقاي مون گفت: هر چهار نفر ليوان هاتونو برداريد و محتويات اونا رو تا ته سر بكشيد
بلا پرسيد: من و ري هم بايد بخوريم؟
آقاي مون چند بار سرش را بالا و پايين آورد و گفت: بله همه بايد عصاره گرگ كش را بخورن اگه تريستان و رزا حقيقت رو گفته باشن فورا حالشون بد مي شه و اگه دروغ گفته باشن و يا كس ديگه اي هم آدم گرگ هست كه ما خبر نداريم اون وقت همه متوجه مي شيم و مي فهميم
انجلا كه در ميان چهارچوب در ايستاده بود گفت: علف گرگ كش حال آدم گرگ ها را به شدت خراب مي كند
آقاي مون به تريستان و رزا گفتك خيلي خوب ثابت كنيد ثابت كنيد كه شماها داريد راست مي گيد. بذار ببينيم ايا معجون گرگ كش شما رو مسموم مي كنه يا نه
تريستان و رزا از دو طرف ميز نگاهي با هم رد و بدل كردند تريستان لرزش دست رزا را مي ديد او ليوان را دو دستي گرفته بود
تريستان انگشتش را در مايع درون ليوان فرو كرد . گرم و غليط بود
نگاهي به ساعت ديواري انداخت فقط بيست دقيقه تا نيمه شب باقي بود.
آقاي مون گفت: يالا بچه ها...داره دير مي شه. مي دونم كه بعضي از شماها مي خواهيد بريد خونه و بعضي از شما هم بايد تر قفس زندوني بشيد.
آنجلا گفت: پس همه با هم ليوان هاتونو سر بكشيد
تريستان نفس عميقي كشيد سپس ليوان را به لب گذاشت و شروع به نوشيدن كرد.

(ادامه دارد)

 
 

ارسال برای دوستان

 
 
  نام فرستنده   ایمیل فرستنده
         
 نام گیرنده   ایمیل گیرنده
         
توضیحات

 

بخش داستان و رمان

 
 
   
       
 

   
   

دانستنیهای زندگی

خانه آرایی

هنر خانه داری

آیین زندگی:

ســــــــاخت عروسـک

فلش کلیپ

بازیهای آنلاین

دانلود بازی

بازی و سرگرمی :

احکام

دعا و زیارت

حکایت های آموزنده

قرآن کریم

مذهبی:

سینما و موسیقی

ویژه

ورزشی

حوادث

 ایران و جهان

اقتصادی

اخبار

مکمل ورزشی

دانستنیهای پزشکی

گیاهان دارویی

پزشکی:

گفتگــــــــــــو با هـــــنرمندان

بازیگرشناسی

گالری هنرمندان

سینما و موسیقی:

سوتی های شخصیتهای معــــــــــروف

کاریکاتور هنرپیشه ها

داستانهای ملانصرالدین

تصاویر خنده دار و جالب

شوخی های کامپیوتری

طنز و لبخند:

طالع بینـــــی چــــــــــینی

طالع بینی مصری

طالع بینی هندی

طالع بینی خواب

طالع بینی نوین

طالع بینی ازدواج

طالع بینی شخصی

طالع بینی:

نقاشـــــی

داستانهای کودکان

شعرهای کودکانه

کودکان:

فال لاک پشت

تعبیر خواب

فال انبیاء

فال هفته

فال چوب

فال حافظ

فالنامه:

آموزش برنامـــــه های کامـــــــــــپیوتر

آموزش آشپزی و شیرینی پزی

آموزش گلهای بلندر

آموزش عروس سازی مدرن

آموزش شمع سازی

آموزشی:

برنامه های موبایل

دیکشنری آنلاین

خواندنی و آموختنی

کارت تبریک

گالری تصاویر

کودکان

رادیو و تلویزیون

تالار گفتگو

دانلود برنامه

مختلف:

داستانهای هیجانی

داستانهای ایرانی

داستان:

جهان عجایب

دانستنیهای علمی

بیوگرافی دانشمندان

اخبار علمی

دانستنیها:

 

 این سایت متعلق به شرکت فرهنگ سازان می باشد هرگونه کپی برداری از مطالب غیر مجاز می باشد

Copyright  2005 - 2006 JADIDTARIN All rights reserved