مهمانی در مهتاب
نوشته : آر. ال. استاین
مترجم: غلامحسین اعرابي
تريستان فرياد زد: نه ما بايد بريم خونه و ديوانه وار دسته زبانه را با هر دو دست گرفت و سعي كرد ان را عقب بكشد
ولي دسته حركت نكرد
بلا با صداي لرزان فرياد زد: شما بايد بذاريد ما از اين جا بريم بيرون ! تقريبا نيمه شبهو ...
بنگ...بنگ....
تريستان صداي زنگ ساعت ديواري را دوباره شنيد
رزا پرسيد : شما نمي تونيد ميله هاي پنجره ها رو برداريد ما مي تونيم از پنجره بريم
آنجلا گفت: من اون دكمه رو هم فشار دادم ولي اون هم كار نمي كنه واقعا متاسفم ..يه جاي كار عيب پيدا كرده
بنگ...بنگ...
تريستان همچنان به در جولي ور رفت. سعي كرد به طور همزمان هم زبانه را عقب بكشد و هم دستگيره را بچرخاند
آقاي مون گفت: فايده نداره...اخه الكترونيكيه
بنگ....بنگ......
انجلا گفت: ما مي تونيم با استفاده از تلفن كمك بخواييم .مطمئنم كه تلفن كار مي كنه.
بنگ....
تريستان غريد: ديگه خيلي ديره...حالا ديگه وقت براي چنين كاري باقي نمونده!
تغييري را كه داشت در او به وجود مي آمد حس مي كرد ...تغيري كه در تمام شب هاي چهاردهم ماه حس كرده بود
همزمان با شروع رويش موهاي زبر و تيره از زير پوستش دست ها و پاهايش شروع به خاريدن كردند
غرشي كوتاه در اعماق سينه اش اغاز شد و راه خود را به سمت گلويش باز كرده و از خرخره اش بيرون آمد
يك باز ديگر جسم تريستان شروع به تغيير كرده بود
گوش هايش رو به بالا رفتند موهاي زبر همه جاي بدنش را پوشاند دندان هاي بلند نوك تيز از لثه هايش بيرون زدند كف داغ دهانش روي زمين ريخت
بدنش هر لحظه كشيده تر و كشيده تر مي شد
پوست او كش مي آمد و همراه با تغيير شكل استخوان هايش به هم مي ساييدند
شناخت رنگ از چشمانش رخت بربست
او اكنون دنيا را فقط سياه و سفيد مي ديد..بدان گونه كه از چشم يك حيوان ديده مي شد...
و گرسنگي را حس كرد.
گرسنگي وحشتناكي شكم او را به قار و قور انداخت
و دست هايش را بالا آورد و دست هايي كه اكنون شكل پنجه هاي گرگ را داشتند با چنگال هاي بلند و خميده.
عوووووووووووو!
سرش را به سمت رزا برگرداند له رزا هم در حال تغيير بود
رزا در قالب گرگ با پنجه هايش هوا را چنگ مي زد
نهري از بزاق غليظ از كنار دندان هاي خميده اش به پايين جاري بود
او نيز از گرسنگي مي غريد همان گرسنگي كه تريستان احساس كرده بود
تريستان برگشت و به آقاي مون خيره شد
آموزگار دستش را دور شانه همسرش حلقه كرده بود و با چشماني از حدقه بيرون زده از شدت ترس و وحشت مي لرزيد
تريستان با خود گفت: اي كاش به حرف ما گوش داده بود .رزا و من پيش از او اقرار كرديم . به او گفتيم كه ما ادم گرگ هستيم.
ولي مردك احمق حرف ما را باور نكرد
بنگ....بنگ...
آخرين دو ضربه زنگ ساعت!
تريستان سرش را به سمت پنجره چرخاند.قرص ماه كامل اكنون در اوج آسمان قرار داشت انقدر بالا رفته بود كه از پنجره ديده نمي شد. انعكاس نور آن بر فراز درختان از ميان ميله ها به درون مي تابيد او و رزا با پنجه هايشان به قالي كشيدند. سپس به سمت آقاي مون انجلا و بلا و ري حركت كردند.
انجلا جيغي زد: نه خواهش مي كنم....خواهش مي كنم!
رزا غريد : شما مهلت و محدوديت بازگشت ما به خونه رو ناديده گرفتيد
و تريستان آهسته گفت: پدر و مادر ما....اونا مي خواستن كه ما قبل از ساعت يازده خونه باشيم..اونا مي خواستم ما خونه باشيم تا كسي اينن وضعيت رو نبينه!
چهار قرباني لرزان پشت به ديوار اتاق پذيرايي ايستاده بودند و سراپا مي لرزيدند.
تريستان و رزا در حالي كه آرواره هايان به هم مي خورد و زبان هاي رزاشان دندان هاي خميده بلند شان را مي ليسيد هر لحظه به قربانيان خود نزديك تر مي شدند
رزا با خشم گفت: ولي حالا شما به راز ما پي برديد!
و تريستان غريد : و حالا ما ديگه نمي تونيم اجازه بديم كه هيچ يك از شما زنده از اين جا بيرون بره!
(ادامه دارد)