 |
بازدید: 2733 |
|
|
خيال يك نگاه (قسمت سي و هشتم) |
|
|
|
خيال يك نگاه
قسمت سي و هشتم
بلند شد و به طرف ديگر رفت . نفسي كشيد حالا ديگه بغض گلويش مهار شده بود بقيه را خوشحال ديد فرناز پرسيد:
- چرا تنهايي پس فريدون كو؟
- من چه مي دونم
- وا حرفتون شده؟
فروزان با خشم گفت:
- پسره احمق فكر كرده من كي ام زير دستش ؟ بيشعور سر من داد مي زنه منو تهديد مي كنه واقعا كه خيلي نفهمه
فرهاد با تعجب گفت:
- فريدون رو مي گي؟ اون كه از اين اخلاقا نداره اونم با تو
- فعلا كه مي بيني داره
فرناز گفت
- عجيبه معلوم نيست چي شده!!!
فرهاد گفت :
- اما آخه چرا؟ شما دو تا كه قبلا با هم دعوا نكرده بوديد!
- فعلا كه اقا داداش شما مثل خروس جنگي شده ديگه نمي خوام ببينمش
- فرهاد تو برو فريدون رو پيدا كن منم با فروزان اينجام
فرهاد و فرزانه با هم رفتند فروزان روي صندلي نشست فرناز پرسيد:
- چرا دعوا كرديد؟
- من كاريش نداشتم خودش يه دفعه ديوونه شد!!!
- تو واقعا حرفي نزدي؟
- ببين فرناز من دوست ندارم با فريدون خوش و بش كنم مگه زوره؟
- منظورت چيه؟
- منظورم اينه كه راحتم بذارين اين داداش تو داره اعصابمو خرد مي كنه
- من كه نمي فهمم شما دو نفر ديوونه هم بوديد حالا چي شده كه مدام دعوا مي كنيد؟
- من ديوونه ام بودم؟ حالا نيستيم من فريدون رو نمي خوام!!!
فرناز مثل برق گرفته ها از جا برخاست
- چي داري مي گي فروزان؟
به آرامي گفت
-فريدون رو نمي خوام
تو ... تو.... مي فهمي چي داري مي گي؟
آره ببين فرناز من و فريدون با هم بزرگ شديم اون براي من مثل برادر مي مونه هميشه اونو مثل برادر بزرگ خودم مي ديدم اما عمو اينا و بقيه مدام گفتند ما بايد با هم عروسي كنيم من بچه بودم نفهم بودم فكر مي كردم هر چي اونا بگند درسته اما حالا مي فهمم كه دارم اشتباه مي كنم من فريدون رو مثل يه برادر دوست دارم نه بيشتر حالا چطور قبول كنم كه با برادر خودم ازدواج كنم؟ من نمي خوام با همبازي دوران بچگيم يك عمر زندگي كنم
- اما فروزان بهتر بود اين حرف ها رو قبل از نامزد شدن مي گفتي
- اون موقع هم خام بودم اما حالا حس مي كنم بيشتر مي فهمم
- اما مدت زيادي از نامزدي تو و فريدون نمي گذره
- درسته چه فرقي مي كنه فرناز يه چيزي بهت مي گم ولي قول بده به كسي نگي و گر نه...
- باشه قول مي دم بگو
- من من يكي ديگه رو دوست دارم
فرناز با تعجب به او نگاه كرد او گفت:
- يادته هميشه مي گفتم به عشق اعتقادي ندارم؟
فرناز با علامت تاييد سرش را تكان داد فروزان ادامه داد
- اما حالا اعتقاد دارم فرناز من عاشق شدم باورت مي شه؟ من كس ديگري رو دوست دارم با تمام وجودم با اولين نگاه بهش دل بستم و با شنيدن صداش تو نگاه گم شدم نگاهش اسمونه حرفاش عاشقانه اس دوستش دارم فرناز دوستش دارم
- كجا ديديش ؟ باهاش حرف زدي؟
- تو تولد دوستم طاووس باهاش اشنا شدم تازگي فقط با هم حرف زديم اون به من مي گه كه دوستم داره فرناز
- تو چي گفتي
- من هم گفتم دوستش دارم
- چي تو با وجود فريدون حاضر شدي به كسي كه نمي شناسيش بگي دوستش داري
- اه فرناز من با وجود اون عشقمو حس كردم
- دست بردار عشق عشق فروزان اشتباه نكن اگه فريدون بفهمه...
- اون نبايد بفهمه من بايد اروم اروم كاري كنم تا از من بيزار بشه و رهام كنه!
- به همين سادگي فكر مي كردم خيلي مي فهمي دختر فريدون بميره هم تو رو رها نمي كنه
- اما من كه دوستش ندارم
- ديوونه تا ديروز دوستش داشتي اما حالا...
- فرناز ناراحت نشو تو بايد كمكم كني
- چه كمكي؟ تو داري دستي دستي فريثدون رو نابود مي كني اون وقت مي خواي من كمكت كنم؟
- فرناز خواهش مي كنم كمكم مي كني؟
- نمي دونم نمي دونم....
فرناز گيج شده بود اصلا نمي دانست چه بگويد واقعا از كار فروزان متعجب شده بود دلش براي فريدون مي سوخت مي ديد كه برادرش هميشه فكر و ذكرش فروزان است مي ديد كه او حاضر است جانش را نيز به خاطر فروزان فدا كند اما حالا فروزان با بي رحمي تمام مي گفت كه فريدون را نمي خواهد به شخص ديگري علاقه مند است . از عشق سخن مي گفت فكر مي كرد كه9 فروزان ديوانه شده است نمي توانست باور كند
در آن لحظه فرهاد و فرزانه امدند فرناز پرسيد
- پس فريدون كجاست؟
- رفت سوئيچ رو داد و گفت ما بريم خونه
- چرا گذاشتي بره؟ فرهاد حداقل باهاش مي رفتي
- وقتي سرم داد مي زنه مي گه برو پي كارت من بايد دنبالش مي رفتم؟
فرناز نگاهي به فروزان انداخت و گفت
- خيلي بد شد اگه تو خونه بفهمند دعوا شده خيلي ناراحت مي شند حالا بهتره بريم خونه
فروزان نيز بلند شد به طرف اتومبيل رفتند و خود را به خانه رساندند اهل خانه با ديدن ان ها با خوشحالي پرسيدند
- بچه ها چرا زود برگشتيد خوش گذشت؟
آن ها سر به زير وارد شدند رستم پرسيد:
- پس فريدون كو؟
فرهاد گفت
- راستش فريدون گفت كار داره و رفت
- كجا رفت اون كه كاري نداشت چي شد؟
- چيزي نيست مامان فرهاد كه گفت جايي كار داشت رفت اون حا . بقيه كه نگران شده بودند متعجب به ان ها نگاه كردند عمو از فروزان پرسيد
- - عمو جان تو بگو ببينم چي شده فريدون كجا رفت چرا رفت؟
- من نمي دونم راستش راستش با من حرفش شد
آن ها تعجب كردند و پرسيدند
- چرا؟
- يه دفعه اي شد ما نمي خواستيم دعوا كنيم يعني...
- دعوا كرديد تو با فريدون؟!!!!
- مامان دعوا كه نه خب حرفمون شد
شهره با تعجب پرسيد:
- سر چي؟
فروزان عصباني شد بلند شد و گفت
- چرا اين قدر سوال مي كنيد خب دعوا كردن كه شاخ و دم نداره!!
و به سرعت به اتاقش رفت رستم با تعجب پرسيد:
- اين چش شده؟
دلش نمي خواست برخيزد و دخترش را به خاطر رفتار ناپسندش توبيخ كند او فروزان را بيشتر از جانش دوست داشت ناراحتي او برايش غير قابل تحمل بود همه متعجب شده بودند فرناز براي اين كه كمي اوضاع را ارام كند گفت
- راستش فروزان از اين كه مدام درباره عروسي صحبت مي كنيد ناراحته مي گه با وجود اين همه درس وقت فكر كردن به چنين موضوعي رو نداره ناراحته گويا فريدون هم راجع به اين موضوع صحبت كرد بعد حرفشون شده
عمو گفت:
- فكر كنم اون حق داره ما زياده روي كرديم چرا خودش حرفي نزد حالا فريدون كجاست نگرونش هستم بهتره ما بريم خونه
زن عمو مهناز بلند شد در حالي كه رستم و شهره اصرار مي كردند كه ان ها بمانند
فروزان در اتاقش گريه مي كرد فرناز كنارش رفت و گفت:
- چرا گريه مي كني؟
- اخه بابا به كي بگم راحتم بذاريد به كي بگم مي خوام بي فريدون باشم به كي بگم كه من سهراب رو مي خوام به كي بگم كه من عاشق شدم به كي بگم تا باور كنه
- ببين فروزان تو حق داري زندگيت رو سر و سامان بدي حق داري اما تكليف فريدون چي مي شه تو خودت خوب مي دوني كه اون ديوانه وار دوستت داره عاشقته بي تو مي ميره فروزان تو واقعا به اون علاقه اي نداري اونو براي زندگي نمي خواي اگه اين طوره بهتره زودتر به همه بگي و همه چيز رو تموم كني اگه حالا ديگرون بفهمند خيلي بهتره تا اين كه بعدا متوجه بشند سخته اما بايد تحمل كرد من از اين كه بهم اعتماد كردي و راز دلتو بهم گفتي ممنونم مطمئن باش هميشه دوست دارم. حالا با فريدون عروسي نكردي با يكي ديگه فرقي نمي كنه تو هميشه دختر عمو و دوست خوب من باقي مي موني
فروزان او را در آغوش كشيد و با صدايي توام با گريه گفت
- آه فرناز تو خيلي خوبي خيلي خوب ممنونم از اين كه تنهام نمي ذاري ممنونم از اين كه دارم ديوونگي مي كنم با اين حال تو كمكم مي كني
فرناز سر او را نوازش كرد
- آروم باش فري اروم باش دلم مي خواد بيشتر درباره اون كسي كه دلتو اسير كرده بدونم
- بايد ببينيش خيلي ديدنيه خيلي!!!!
(ادامه دارد....)
|
|
|
 |
ارسال برای دوستان |
|
|
|
|
 |
بخش
داستان و رمان |
|
|
|
|
|