 |
بازدید: 4249 |
|
|
خيال يك نگاه ( قسمت هشتادم) |
|
|
|
خيال يك نگاه
قسمت هشتادم
بهرام با پدر و مادرش صحبت كرده بود ان ها نيز فرناز را بسيار پسنديده بودند تصميم گرفتند قرار ملاقاتي با خانواده او بگذارند و به خانه شان بروند وقتي كه فرهاد فهميد بهرام به فرناز علاقه مند است و به خواستگاريش مي ايد چنان شاد شد كه حد نداشت حالا ديگر بهرام نيز جز خانواده اش به حساب مي امد
عمو و زن عمو با اين ازدواج موفق بودند فرناز هم از خدا مي خواست حالا مانده بود مهناز و اسفنديار كه براي فريدون به خواستگاري بروند فروزان نيز همراه ان ها مي رفت
ايدا وقتي فهميد قرار است فريدون به خواستگاريش برود نزديك بود از شادي غش كند. علي كه پي به علاقه خواهرش برده بود مدام سر به سرش مي گذاشت خودش به خاطر اين كه نتوانسته بود مالك فروزان شود ناراحت بود اما وقتي فكرش را مي كرد ميديد كه فروزان با سهراب خوشبخت تر است. از صميم قلب براي ان دو دعا مي كرد كه زندگي خوبي داشته باشد. كارها به سرعت درست مي شدند خانواده ايدا نيز بسيار خانواده فريدون را پسنديده بودند و با وصلت ان ها موافقت كردند
آيدا زماني كه مي خواست با فريدون صحبت كند واقعا هول كرده بود او مي دانست كه فريدون قبلا عاشق فروزان بوده اما حالا از اين كه مي ديد فريدون به او علاقه مند است خوشحال بود از اين كه قرار بود مرد زندگيش پسري به خوبي فريدون باشد خدا را شكر مي كرد
فريدون نيز از اين كه مي ديد ايدا دختر پاك و مهرباني است از انتخاب خودش و فروزان خوشحال بود ايدا همان دختري بود كه مي توانست با او خوشبخت باشد و خوشبخت زندگي كند
در طرف ديگر فرناز و بهرام بودند كه با موفقت خانواده هايشان و علاقه خودشان با يكديگر با دلي پر شور و قلبي سرشار از عشق و علاقه مي خواستند ازدواج كنند.
روزهاي خوب و خوشي بود فقط شادي و محبت طنين انداز فضا شده بود فروزان حالا فقط به سهراب مي انديشيد ايا ان دو نيز مي توانستند با هم ازدواج كنند.؟!!
شنبه بود فروزان ديگر به سر كارش باز نگشته بود يعني از كار كردن معاف شده بود مي خواست به شركت برود و وسايلش را جمع كند و با دوستانش خداحافظي كند
- خب زن عمو من دارم مي رم
- صبر مي كردي فريدون مي اومد تو رو مي برذد
- فريدون خان كه ديگه با نامزدشون هستند فرناز هم كه با نامزدش خوش فرهاد هم كه رفته سر كار و فرانه چند روزه اين جا جا خوش كرده تازه من هم ديگه بايد برگردم خونه الان هم برم شركت چند تا كار كوچك و عقب افتاده ام رو انجام بدم
- سوزان رو هم بردي؟
- اون حاضر و اماده رفته بيرون ايستاده و منتظره خب خداحافظ
فروزان بيرون امد و سوزي را نديد به دور و اطراف نظر اندخت و نگران شد كمي قدم زد و به اطراف نگريست ترسيد در طرف ديگر سوزان همراه سهراب در ماشين پنهان شده بودند و نگراني فروزان را تماشا مي كدند سوزان ريز مي خنديد و سهراب را هم به خنده مي ا نداخت
پياده شدند و سهراب گفت
- فروزان ما اين جا هستيم
فروزان برگشت و با ديدن او چهره اش به خنده باز شد دويد و مقابل او ايستاد هنوز نگاهشان پر از شور و اشتياق بود. گويي هر چه به هم نگاه مي كردند باز سير نمي شدند
- ترسيدم
- به خاطر چي؟
- سوزان .فكر كردم گم شده
سهراب لبخند زنان گفت
- خوشگل بابا وقتي با من باشه كه گم نمي شه
- ماماني داشتيم از تو ماشين به تو نگاه مي كرديم. ترسيده بودي ....
و خنديد
- اي شيطون بلاي من حالا ديگه به من مي خندي
او را بوسيد و سهراب پرسيد
- كجا مي ري؟
- مي خوام برم شركتي كه كار مي كردم بايد وسايلم رو جمع كنم
- من مي رسونمت
سوار ماشين شدند و او حركت كرد
- دلم برات تنگ شدهبود اين جا موندي؟به خدا دلم بي قراره
- مي فهمم ام اديگه بر مي گردم خوننه خودم
- فروزان...
- بله
- مي خواستم يه چيزي بگم اما
- اما چي ؟ بگو مي خوام بشنوم
- بذار اول كارت تموم بشه بعد مي گم
- باشه هر طور كه دوست داري
وقتي به شركت رسيدند فروزان تنها رفت همه از ديدن دوباره او خوشحال شده بودند به طبقه مربوط به خودش رفت و ان حا با ديدن سونا و ثريا در كنار هم بيشتر خوشحال شد ان دو نيز با ديدن او نزديك بود بال در بياورند بلند شدند و با شادي او را در اغوش كشيدند
- كجا بودي دختر قرار بود عيد با هم باشيم چي شد تازه اين همه كه دير كردي
فروزان خنديد
- ما اينيم ديگه
ثريا با خنده پرسيد
- خوبه مثل اين كه تو اين چند وقت خيلي بهت خوش گذشته
- شايد راستش من اومدم براي خداحافظي
ان دو با هم پرسيدند؟
- چي؟ خداحافظي؟
سر و صداي ان دو باعث شد كه ارمغان از اتاق خارج شود با ديدن فروزان قلبش از جا كنده شد هنوز نتوانسته بود علاقه اش را نسبت به او فراموش كند
سلام اقاي ارمغان.
سلام چه عجب خانم
اومدم وسايلم رو جمع كنم
اه بله...خب...
ديگر چيزي نگفت و به اتاقش رفت ثريا با تعجب گفت
- مگه اون مي دونه كه تئ مي خواي بري اصلا براي چي؟
- ديگه نمي خوام كار كنم كار كردن براي من ممنوع شده اقاي ارمغان هم مي دونه
ثريا خنديد
- نكنه...نكنه با ارمغان...
- نه بابا شما هم كه فقط منتظريد شايعه پراكني كنيد فعلا بايد وسايلم را جمع كنم
فروزان مشغول شد و ان دو با تعجب به او نگاه كردند.
ارمغان در اتاقش سر به روي ميز نهاده بود و به فكر فرو رفته بود
من برم با اقاي رئيس خداحافظي كنم
و خنديد
-فروزان قراره عروس بشي
اگه شدم كارت شما دو نفر رو اول مي فرستم
خنديد و در زد وارد شد ارمغان را سر به روي ميز ارام و بي حركت ديد خوب مي دانست كه او ناراحت است گفت
- اقاي ارمغان
او كه متوجه ورود او نشده بود با شنيدن صدايش سرش را بلند كرد و با عذر خواهي گفت
- آه متاسفم متوجه نشدم كه شما اومديد خب بفرماييد
- ممنونم راستم مي خواستم با شما خداحافظي كنم
- بله
- اما ما با هم فاميل شديم درسته اقاي ارمغان
- بله فاميل هستيم
- شما ناراحتيد؟
- از چي
- نمي دونم حس مي كنم ناراحت هستيد
- خب هر كسي يه منشي خوب رو از دست بده ناراحت مي شه
- در عوض شايد يه منشي جديد بايد كه دل شما رو ببره
ارمغان نيز خنديد
- البته منشي كه عاشق كسي نباشه
- بله اما..اقاي ارمغان هر بدي از من ديديد حلال كنيد مي دونيد فكر مي كنم بايد اين رو به شما بگم راستش من خودم فهميده بودم اما... مي دونيد شايد ادم بغضي وقتي ها مجبور بشه از چيزي يا كسي كه دوستش داره دل بكند. من براي شما ارزوي خوشبختي مي كنم باور كنيد هر دختري با شما ازدواج كنه خوشبخت مي شه جدي مي گم
- خانم... بذار راحت حرف بزنم فروزان. من فكر مي كردم عشق يا عاشق شدن خيلي ساده است اما با ديدن عشق بين شما و سهراب خان فهميدم براي عاشق شدن بايد خيلي تلاش كرد بايد عاشق واقعي بود من فكر مي كردم حتما بايد شما رو بدست بيارم البته عذر مي خوام كه اين طوري حرف مي زنم اما مي خوام بگم از حالا شما رو مثل خواهر خودم دوست دارم
و لبخند پر مهري زد فروزان با خوشحالي گفت:
- ممنونم شما اقا... شما انسان فهميده اي هستيد اميدوارم هر چه زودتر دختر مورد علاقه تون رو پيدا كنيد و با اون پيوند ببنديد پيوند عشق
ارمغان با شوخي گفت
- اول كه بايد شيريني عروسي شما رو نوش جان كنيم
فروزان سرش را به زير انداخت وبعد گفت
- خب ديگه من بايد برم خدانگهدار
- خداحافظ موفق باشيد
فروزان نيز براي او ارزوي موفقيت كرد و رفت از سونا و ثريا هم خداحافظي كرد سهراب و سوزان در ماشين منتظ بودند
- واي عزيزم چرا اين قدر دير كردي؟
- متاسفم دوستان نذاشتند نفس راحتي بكشم
- حالت كه خوبه؟
- مگه مي شه با وجود تو حالم بد باشه
- اخ كه هنوز هم شيريني
فورزان عاشقانه به او نگاه كرد و پرسيد:
- راستي سهراب از ...از...طاووس چه خبر؟
سهراب به او نگاه كرد :
- اسم اونو نيار كه حالم به هم مي خوره اونجا ديدمش ابي رهاش كرده اونم رفته جز گروه دخترهاي فاسد اون جا
- اون به من گفت كه تو فراموش كردي و رفتي. گفت دوستم نداشتي
- من تازه فهميدم كه اون چه جونوري بود عزيزم گذشته ها رو فراموش كن به روزهاي قشنگي كه خواهيم داشت فكر كن
پس از مدتي سهراب ماشين را متوقف كرد. و هر سه نفري پياده شدند.
- واي سهراب اين جا
- اره اوردمت پارك عاشقا تو اين چند سال به اين جا نيومدي
- بي تو نتونستم حس كردم اگه وارد بشم و تو همراهم نباشي گناه بزرگي كردم
- اما حالا با هم وارد مي شيم همراه دختر قشنگمون..
( ادامه دارد.....)
|
|
|
 |
ارسال برای دوستان |
|
|
|
|
 |
بخش
داستان و رمان |
|
|
|
|
|