تماس با ما

نقشه سایت

تبلیغات در سایت

صفحه اصلی

 

بازدید: 3899

 

    جاده هاي انتظار( قسمت دوم )

 

جاده انتظار
قسمت دوم

شيدا اهي طنز گونه كشيد و با تاسفي ساختگي گفت:
- دست رو دلم نذار كه خونه د اگه من بر و روي تو رو داشتم كه دست دست نمي كردم.
رويا با تعجب گفت:
- مزخرف نگو يعني اگه فرصت ازدواج برات پيش بياد قبول مي كني؟
شيدا خنده اي كرد و گفت:
- نه بابا من غلط كنم شوخي كردم دختر به قول بابا پيش به سوي ترقي تحصيلات رو كه ادامه بدي و بيشتر بدوني خوب طبيعتا بهتر مي توني مرد زندگيت رو بشناسي
- آخي خيالم راحت شد كم كم داشت هول برم مي داشت
- واه واه چه حسود مگه مي خواستم خواستگاراي تو رو قاپ بزنم
در همين لحظه بود كه صداي احسان از پشت در بلند شد كه به شوخي مي گفت
- اجازه شرفيابي مي خوام
شيدا گفت
- بازم اين احسان چشمش به تو افتاد و ادبش گل كرد
احسان در حالي كه ضربه اي به در مي زد در را باز كرد و وارد اتاق شد به محض ديدن رويا گفت
- به چشم ما به جمال شما روشن خيلي خيلي خوش اومدين
رويا در حاليك ه سعي مي كرد جلوي خنده اش را بگيرد گفت
- ما كه هميشه مزاحم هستيم شما لطف داريد
احسان با همان حالت گفت
- د نشد خانم شما نه تنها مزاحم نيستيد بلكه مراحم اين خونه....
دست راستش را روي سمت چپ سينه اش قرار داد و ادامه داد
- و اين خونه هستيد
رويا از فرط خجالت سرخ شد و سر به زير انداخت وشيدا هم به حرف هاي برادرش خنديد احسان رو به شيدا كرد و گفت
- شيدا خانم نمي خواي دوستت رو به شام دعوت كني طفلك از فرط گرسنگي رنگش عوض شده نيگاه كن تو رو خدا اخه تو كي مي خواي اين چيزها رو بفهمي
به سوي رويا برگشت و گفت
- لطفا تشريف بياريد براي شام همه منتظر شما هستند اين شيدا كه ادب و نزاكت رو فراموش كرده
شيدا گفت
- اين همه مزه پروني فقط براي اينه كه بياييم براي شام؟ خب اين رو از اول بگو رويا جان اگه به اين پسر اجازه بدي تا صبح برات يه ريز حرف مي زنه
اجسان در جواب شيدا گفت:
- شيدا جان ممنونم از حسن تعريفت ادم يه خواهر گل مثل تو داشته باشه احتياجي به لشگر و سپاه دشمن نداره عزيزم
شيدا و رويا تحت تاثير حرف هاي احسان خنديدند در حين خارج شدن از اتاق رويا به شيدا گفت
- خوش به حالت شيدا بهت حسوديم مي شه نمي دوني وجود يه برادر خوب تا چه اندازه براي يه خواهر با ارزشه
احسان به محض شنيدن حرف هاي رويا خودش را به انها رساند و گفت:
- الهي بميرم براي دلتون رويا خانم چرا حسودي؟ برادر چه قابلي داره ، شما نوكر بخوا ، چاكر بخواه اصلا مي دوني چيه اين شيدا هيچ وقت ميونه خوبي با من نداشته همون داداش اميرش براش كفايت مي كنه از اين به بعد من خودم در بست در اختيارتونم برادر كه چيزي نيست من مخلصتونم ديگه حسودي اين دختره رو نكني ها خدا به دور مردم حسرت چه چيزهايي رو مي خورند ، برادر!!
رويا و شيدا از شيرين زباني هاي احسان غش غش مي خنديدند. هر سه خنده كنان سر ميز شام نشستند
موقع خوردن غذا مهري خانم سراغ امير را از افسانه مادرش گرفت. افسانه در حالي كه با دستمال دور دهانش را پاك مي كرد گفت
- اي خواهر امان از دست اين بچه ها امير تمام هوش و حواسش به كارشه شب ها تا دير وقت شركت مي مونه تا وقتي درس مي خوند سرش به كتاب هاش بند بود از وقتي هم كه درسش تموم شده خودش رو پاك غرق كار كرده هر چي اين احسان خوش گذرون و بذله گوئه در عوض امير كم حرف و سرش تو لاك خودشه
مهري خانم در حالي كه از نگاهش حسرت مي باريد گفت
- همين كه هر دو سلامتند و مشغول به كار خودشون هستند به عالمي مي ارزه خدا برات حفظشون كنه امير هم اگه زن بگيره و بره سر خونه زندگيش از اين حالت بيرون مي ياد
افسانه خانم گفت
- جرات دارم پيش امير حرف از زن و ازدواج بزنم داد و اقلي راه مي اندازه كه بيا و ببين. مي گه شما كاري به كارمن نداشته باشيد كاشكي يه كم از روحيه احسان رو امير داشت
- نا شكري نكن هر كسي خصوصيات خاص خودش رو داره قرار نيست كه همه مثل هم باشند
بعد از صرف شام مادرها مشغول جمع كردن ميز شدند اقايان نيز طبق معمول گوشه اي دنج از سالن را انتخاب كردند و مشغول بازي شطرنج شدند رويا و شيدا هم به اتاقشان رفتند رويا سرگرم تماشاي البوم عكس بود كه شيدا گفت
- حوصله ام سر رفت دختر تا كي بشينم و بروبر نگات كنم؟
- مي گي چكار كنم؟ بفرما اينم البوم از خيرش گذشتم تو تعريف كن من گوش مي كنم
شيدا در حالي كه دست هايش را زير چانه قفل كرده بود گفت
- اگه گفتي الان چي حال مي ده؟ اين سكوت هواي خب شب پر از ستاره من تو بازم نفهميدي؟
- چيه نكنه باز دلت هواي ساز كرده
- قربون دختر چيز فهم پاشو بريم تو حياط دلم براي شنيدن ناله سات يه ذره شده
و با گفتن اين حرف دست رويا را كشيد و او را وادار به برخاستن كرد منزل فرهمند در يكي از شمالي ترين خيابان هاي تهران قرار داشت . ويلايي هزار و پانصد متري واقع در يك كوچه بن بست بناي اين ويلا در انتها قرار داشت كه باغي سرسبز مقابل ان را فرا گرفته بود درختان كهنسال زيبا و بلند قامت اطراف باغ را احاطه كرده بودند قسمت مياني توسط سنگ چين به دو بخش تقسيم مي شد كنار سنگ چين ها گل هاي رز ارغواني و سفيد رنگ تركيب زيبايي را به وجود اورده بودند درخت بيد مجنون كهنسال نزديك استخر با وجود قدمت زياد با تمام وجود سعي در قد علم كردن داشت گويي مي خواست وانمود كند هنوز هم مي تواند ماواي دل جوانان عاشق و عشاق بي قرار باشد بناي ساختمان توسط چندين پلكان عريض و كوتاه از صحن حياط فاصله گرفته بود
دختران جوان هنگام پايين امدن از پلكان همراه با روشن شدن چراغهاي درون باغ به وجد امدند و با خوشحالي درخت بيد را نشانه گرفتند و به سوي ان رفتند رويا در هر شرايطي مراقب يادگار رامين بود ويلون. او هديه اي از جانب رامين بود و همين امر موجب شده بود كه رويا هميشه ان را با خودش داشته باشد و از ان همچون شي گرانبها محافظت كند
هنگام نواختن سازش در اثر انعكاس نور مهتاب خرمن گيسوانش جذابتر و درخشان تر شده بود چهره اش رنگ مهتاب گرفته بود و از نظر شيدا واقعا همچون تابلويي زيبا شده بود هر دو تحت تاثير صداي ساز غرق افكاري جداگانه شده بودند
با تمام شدن اهنگ شيدا نتوانست خودش را كنترل كند و گفت
- دختر تو واقعا معركه اي
رويا ساز را گوشه اي از تخت گذاشت و گفت
- نه خير تو ديگه دراي زيادي منو لوس مي كني
صدايي از پشت سر انها بلند شد كه باعث شد هر دو به عقب نگاه كنند
- شيدا راست مي گه معركه ست واقعا معركه ست
شيدا امير را ديد كه در چند قدمي ان ها ايستاده بود با شيطنت گفت
- داداش امير خودش معركه است يا سازش
امير كمي دستپاچه شد و خيلي سريع به خودش مسلط شد و قيافه اي جدي به خود گرفت و گفت
- خب معلومه سازش
و بدون ان كه مجال احوالپرسي به رويا بدهد از ان ها فاصله گرفت و رفت
شيدا شانه اش را با بي تفاوتي بالا انداخت و گفت
- ناراحت نشو رويا جون امير ديگه، كاريش نمي شه كرد. هميشه همين طور سرد و بي تفاوت بازم همين كه از صداي سازت تعريف كرده جاي بسي تعجبه كلي صميميت و مهمون نوازي به خرج داد .
ان شب هر دو دختر تا ديروقت بيدار بودند و از هر دري گفتند و ساعت ها با هم درد دل كردند در اخر سر هم هر يك از خستگي گوشه اي از اتاق خوابشان برد
امير به علت دير امدنش به خانه فرصت خوش امدگويي به پدر و مادر رويا را نيافت صبح زود بعد پس از اين كه صبحانه را در كنار ميهمانهايشان صرف كرد عزم رفتن كرد افسانه خانم در حالي كه نگاهي سرشار از تحسين به امير مي كرد گفت
- چه عجب امروز افتخار دادي و صبحانه رو كنارمون موندي
امير با چهره اي ارام و موقر گفت
- براي عرض ادب خدمت خانم و اقاي دبيري لازم بود ديشب فرصت احوالپرسي نشد. خب اگه كاري با من نداريد برم شركت
- برو پسرم خدا به همراهت
امير خطاب به مهري خانم گفت
- خب با اجازه تون من مي رم سر كار خوشحالم از اين كه شما رو اينجا مي بينم اميدوارم كه اينجا رو مثل خونه خودتون بدونيد و راحت باشيد
مهري خانم با نگاهي پر از حسرت و محبت گفت
- ممنونم پسرم شما هميشه به ما لطف داشتيد و داريد
احسان طي مدتي كه رويا مهمانشان بود تقريبا بيشتر فرصتش را در خانه مي گذراند معمولا پس از تمام شدن ساعات درسي اش خودش را به خانه مي رساند و دخترها را براي گردش و تفريح يا احيانا خريد به بيرون از منزل مي برد هر از گاهي هديه اي هم براي رويا مي خريد و به اين ترتيب محبتش را خالصانه معطوف او و خا نواده اش مي كرد
او علنا مي ديد كه امير از صحبت كردن با او مي گريزد و هر بار نگاهش ناخواسته با نگاه او تلاقي مي كرد امير سريع از او رو بر مي گرداند رويا خيلي مايل بود بداند پشت اين چهره بي تفاوت و سرد چه افكاري در سر اين جوان مي گذرد كه از همه دوري مي كند
پس از 6 روز مشكل كاري و مالي دبيري و فرهمند هم با مداخله مهندسين خبره و ارقام ميليوني حل شد و دبيري به همراه خانواده اش در برابر مخالفت هاي شيدا و مادرش كه اصرار داشتند بيشتر در تهران بمانند انجا را ترك كردند و راهي شهر خودشان شدند


( ادامه دارد....)


 
 

ارسال برای دوستان

 
 
  نام فرستنده   ایمیل فرستنده
         
 نام گیرنده   ایمیل گیرنده
         
توضیحات

 

بخش داستان و رمان

 
 
   
       
 

   
   

دانستنیهای زندگی

خانه آرایی

هنر خانه داری

آیین زندگی:

ســــــــاخت عروسـک

فلش کلیپ

بازیهای آنلاین

دانلود بازی

بازی و سرگرمی :

احکام

دعا و زیارت

حکایت های آموزنده

قرآن کریم

مذهبی:

سینما و موسیقی

ویژه

ورزشی

حوادث

 ایران و جهان

اقتصادی

اخبار

مکمل ورزشی

دانستنیهای پزشکی

گیاهان دارویی

پزشکی:

گفتگــــــــــــو با هـــــنرمندان

بازیگرشناسی

گالری هنرمندان

سینما و موسیقی:

سوتی های شخصیتهای معــــــــــروف

کاریکاتور هنرپیشه ها

داستانهای ملانصرالدین

تصاویر خنده دار و جالب

شوخی های کامپیوتری

طنز و لبخند:

طالع بینـــــی چــــــــــینی

طالع بینی مصری

طالع بینی هندی

طالع بینی خواب

طالع بینی نوین

طالع بینی ازدواج

طالع بینی شخصی

طالع بینی:

نقاشـــــی

داستانهای کودکان

شعرهای کودکانه

کودکان:

فال لاک پشت

تعبیر خواب

فال انبیاء

فال هفته

فال چوب

فال حافظ

فالنامه:

آموزش برنامـــــه های کامـــــــــــپیوتر

آموزش آشپزی و شیرینی پزی

آموزش گلهای بلندر

آموزش عروس سازی مدرن

آموزش شمع سازی

آموزشی:

برنامه های موبایل

دیکشنری آنلاین

خواندنی و آموختنی

کارت تبریک

گالری تصاویر

کودکان

رادیو و تلویزیون

تالار گفتگو

دانلود برنامه

مختلف:

داستانهای هیجانی

داستانهای ایرانی

داستان:

جهان عجایب

دانستنیهای علمی

بیوگرافی دانشمندان

اخبار علمی

دانستنیها:

 

 این سایت متعلق به شرکت فرهنگ سازان می باشد هرگونه کپی برداری از مطالب غیر مجاز می باشد

Copyright  2005 - 2006 JADIDTARIN All rights reserved