تماس با ما

نقشه سایت

تبلیغات در سایت

صفحه اصلی

 

بازدید: 4052

 

    جاده هاي انتظار( قسمت سوم)

 

جاده انتظار

قسمت سوم

رويا پس از دوازده سال تحصيل توانسته بود با نمرات عالي مدرك ديپلم را بگيرد و حال تصميم داشت كه به درسش ادامه دهد . امتحان كنكور نزديك بود و او بيشتر وقتش را صرف خواندن كتابهاي درسي و جزوه هاي كنكور مي كرد
ان روز طبق معمول در اتاقش مشغول مطالعه بود كه ناگاه يادش امد تعدادي از جزوه هاي درسي اش نزد پروانه دوستش جا مانده سريع از جا برخاست لباسش را به تن كرد و از اتاقش بيرون امد
- مامان.... مامان كجايي؟
- چه خبره؟ تو اشپزخانه ام
- مامان من يه سر مي رم خونه پروانه زود برمي گردم
- چه با عجله اتفاقي افتاده
- نه بابا جزوه هام دستش مونده
- باشه برو ولي زود برگرت شب مهمون داريم دائيت با زنش ميان اينجا
- چشم مامان جون زود بر مي گردم
تا خانه پروانه دوستش را ه تقريبا زيادي بود مجبور شد با تاكسي برود و برگردد هنگام بازگشت وجود ترافيك باعث شد نيمي از راه را پياده طي كند و همين امر موجب شد كمي دير به خانه برسد
وقتي مادرش را در خانه نيافت به اشپزخانه رفت كبري خانم همسر باغبان خانه شان را ديد كه مشغول سرخ كردن تكه هاي زعفراني مرغ بود كبري خانم با ديدن رويا لبخندي پر مهر زد و گفت
- مادر جون دير كردي دلم شور افتاد
رويا در حالي كه تكه اي از مرغ سرخ شده را بر مي داشت گفت
- خيابونها شلوغ بود مجبور شدم نصف بيشتر راه رو پياده برگردم راستي مامان كو
- يه تك پا رفته خونه همسايه حلوا مي پزن الان ديگه مياد
- ننه كبري مي خواي كمكت كنم
- نه مادر جون تو برو به كارهات برس همين كه درسهات رو بخوني شاهكار كردي برو مادر بيا اين سيب زميني ها رو ببر تو اتاقت بخور تازه سرخ كردم مزه مي ده بخور تا جون داشته باشي درس بخوني
رويا در حاليك ه گونه پيرزن را مي بوسيد ظرف را از دست او گرفت و گفت:
- دستت درد نكنه قول مي دم اون قدر درس بخونم تا بالاخره يه روز دكتر بشم و بتونم پاهاي تو رو مداوا كنم تا اين قدر از پا درد ننالي
- پير شي الهي دخترم
رويا به اتاقش رفت جزوه هايش را روي ميز تحريرش گذاشت مشغول عوض كردن لباسش بود كه صداي تلفن بلند شد با بي ميلي گوشي را برداشت
- سلام به دختر عمه عزيزم
- سلام سعيد تويي؟
- انگار بد موقع مزاحم شدم
- نه اين چه حرفيه؟ تازه از بيرون اومدم كمي خسته ام خب چطوري خوبي؟
- اي به مرحمت شما خوبيم چه خبرا با درس و كنكور چه مي كني
- هيچي فعلا داريم الكي مي خونيم تا شانس چي باشه
- من مطمئنم كه تو موفق مي شي شك ندارم
- ممنونم سعيد تو هميشه ا دمو دلگرم مي كني
- راستي رويا مامان و بچه ها هنوز نيومدند
- قراره بيان ولي هنوز نرسيدند تو چي مگه قرار نيست تو هم بياي؟
- چرا البته اگه كسي ما رو دعوت كنه
- خودتو لوس نكن پاشو بيا
- چشم دختر عمه جان
- پس فعلا خداحافظ منتظرتيم
سعيد با سرمستي خنديد و گفت
- به اميد ديدار دختر عمه جان
رويا با قطع ارتباط روي تخت دراز كشيد و ناخواسته خوابش برد با سر و صداي بچه ها از خواب پريد و متوجه شد مهمان هايشان امده اند مقابل اينه ايستاد كمي سر و وضعش را مرتب كرد و براي خوش امدگويي به انها از اتاقش خارج شد
دائي منصور مرد كاردان و با تدبيري بود و در عين حال با نشاط خوش مشرب رويا به خوبي از علاقه و محبت دائيش نسبت به خود و مادرش مطلع بود دايي منصور براي مادرش نه تنها برادر بلكه نقش پدر و بهترين مشاور در تمام زمينه ها را داشت او در طي سال ها گذشته با درايت فراوان توانسته بود كاسبي اش را در زمينه فرش و گليم توسعه دهد مخصوصا با پا به عرصه گذاشتن سعيد پسرش كه اكنون جواني رعنا و فهميم شده بود انرژي كاري او ند برابر گشته و همين امر باعث شده بود كه روز به روز پله هاي ترقي را طي كند
رويا با ديدن دايي كه روي مبلي كنار همسرش لميده بود لبخندي زد و با مهرباني نزد انها رفت
- سلام دايي چطوري دخترم به به ببين خانم دختر به زيبايي دختر خواهرم تو فاميل پيدا مي شه؟
زن دايي باجديت گفت
- نه والله
و بعد رويا را سخت در اغوش كشيد رويا پس از كمي خوش و بش با زن دايي و دايي براي اوردن ميوه به اشپزخانه رفت زن دايي نگاهي پر تحسين و خريدارانه به قد و بالاي او انداخت و به شوهرش گفت
- الحق كه برازنده سعيد منه
منصور به ارامي گفت
- عجله نكن خانم هر چي قسمت باشه همون مي شه
در همين حال رويا در حالي كه ظرف ميوه را در دست داشت به همراه مادرش نزد ان ها برگشت
پس از پذيرايي از مهمانها رويا به اشاره زن دائيش ميان او و دايي منصور نشست ان ها حين خوردن ميوه از هر دري صحبت مي كردند زن دايي در حاليك ه مشغول پوست گرفتن خياري بود رو به رويا كرد و گفت:
- رويا جان تو براي اينده ات چه تصميمي داري؟
- فعلا هيچي اگه خدا بخواد و بتونم موفق بشم و برم دانشگاه كه تكليفم روشنه در غير اين صورت هر چه پيش آيد خوش ايد
زن دايي لبخند موذيانه اي زد و گفت:
- يعني اگر يه خواستگار خوب و پر و پا قرص هم اومد خوش امد؟
رويا كه از اين كنايه زن دايي خوشش نيامده بود در حالي كه حفظ ظاهر مي كرد گفت
- فعلا تا زماني كه تكليف دانشگاهم روشن نشده هيچ خيالي در اين باره ندارم
زن دايي گفت:
- اومدي و نسازي دختر جون تو خونه شوهر مگه نمي شه درس خوند
رويا از جواب دادن به او طفره رفت دلش مي خواست هر طور شده موضوع بحث را عوض كند اما انگار زن دايي دست بردار نبود دايي منصور كه تا ان لحظه ساكت بود و به گفتگوي ان ها گوش مي كرد
- اي بابا خانم جان حالا مگه چه خبره كه شما اين قدر پافشاري مي كنيد رويا دختر خوب و فهميده ايه من مطمئنم كه اگر وقتش برسه و خودش صلاح بدونه با اين مورد هم كنار مي ياد
در همين موقع صداي زنگ در خانه بلند شد رويا براي فرار از جو انها سريع از جا برخاست و گفت
- من جواب مي دم
پس از چند دقيقه او به همراه سعيد وارد سالن پذيرايي شدند زن دايي منصور با ديدن ان ها خنديد و گفت
- سعيد جون مادر تو از كجا فهميدي ما اينجا هستيم؟
- از طريق دختر عمه
زن دايي هوم بلندي كشيد و نگاه معني داري به رويا كرد رويا براي فرار از نگاه ها و بحث هاي تكراري زن دايي به اشپزخانه رفت
سر ميز شام همه مشغول غذا خوردن بودند كه دوباره زن دايي موضوع ازدواج را پيش كشيد ان قدر ادامه داد تا كم كم چهره رويا در هم رفت و با دلخوري ميز شام را ترك كرد و به اتاقش رفت
سعيد كه به خوبي متوجه دلخوري رويا شده بود از جا برخاست و گفت
- با اجازه تون من برم با رويا صحبت كنم فكر مي كنم از دست مامان ناراحت شد
مادرش اخمي كرد و گفت
- بالاخره بايد تكليف تو روشن بشه يا نه
- اگه مشكل شما موضوع ازدواج منه پس اجازه بديد خودم حلش مي كنم در ثاني من هنوز امادگي ندارم مادر جان من بايد اول دوره سربازي رو تموم كنم بعد فكر ازدواج كردن باشم
ور حالي كه كلمات اخرش را با عصبانيت مي گفت از ان جا دور شد و به سمت اتاق رويا رفت كمي پشت در اتاق او مكث كرد اما وقتي چيزي به جز سكوت نشنيد تقه اي به در زد
مامان اينجا هم راحتم نمي گذاري تو رو خدا دست از سرم برداريد
سعيد با مهرباني جواب داد
- رويا منم اجازه هست بيام تو
رويا در حالي كه چهره اش كاملا در هم بود در را به روي او باز كرد و او را تعارف به نشستن كرد سعيد با همان لحن مهربان هميشگي گفت
- اومدم تا بدون دخالت اونها باهات حرف بزنم البته اگه ناراحت نمي شي
رويا با تكان دادن سرش به طرفين به او فهماند از زن دايي ناراحت است
سعيد بار ديگر به حرف امد و گفت
- ببين رويا من مي خوام بدونم موضوع چيه علت ناراحتي و دلخوري تو از چيه البته قبول دارم كه مادرم خيلي تند رفته اما خوب اون هم يه مادره و يه دنيا ارزو براي پسرش داره كه البته همه اينها به شرط رضايت توئه
رويا گفت
- از حرف هاي اون ها خسته شدم
- - از حرف هاي اون ها خسته شدي يا اين كه اصلا دلت نمي خواد راجع به اون ها و حرفهاشون فكر كني
رويا سكوت كرد و چيزي نگفت سعيد گفت:
- ببين رويا من قصد ازار تو رو ندارم لا اقل به اين سوالم به صراحت جواب بده مطمئن باش بهت قول مي دم كه اگه جوابمو بدي ديگه نمي ذارم هيچ كس راجع به اين موضوع جتي ازت سوالي بپرسه
رويا نگاهي به او كرد و گفت
- باشه بپرس
- منو ببخش اما بايد بدونم برام مهمه كه بدونم تو ...تو... اصلا به من علاقه داري اينو بدون همون قدر كه وجودت برام عزيز و با ارزشه خواسته هات هم برام مهمه هر تصميم و نظري كه داشته باشي برام محترمه چون در هر صورت تو دختر عمه ام هستي و خودت مي دوني كه چقدر برام عزيزي
رويا تحت تاثير حرف هاي سعيد قرار گرفته بود بغض گلويش را مي فشرد چطور مي توانست به او حالي كند سعيد را نه به عنوان همسر بلكه هميشه به چشم برادر نگاه كرده و دوستش داشته از اين كه مجبور بود حقايق را بگويد دلش گرفت و ناخواسته اشك هايش را سرازير كرد. سعيد حاضر بود سخت ترين شرايط را تحمل كند اما اين تابلوي نفيس را گريان نبيند سعيد با ديدن اين حالت رويا سخت بر اشفت و گفت
- رويا من منظوري نداشتم باور كن فقط مي خواستم تكليف هر دومون رو معلوم كنم تا ديگرر كمتر اون ها با حرف هاشون باعث ناراحتيت بشن
و بعد با ناراحتي از جا برخاست و به سمت در اتاق رفت تا او را تنها بگذارد اما با صداي رويا ايستاد
-سعيد بمون مگه نمي خواي جواب سوالت رو بشنوي پس گوش كن من چطور مي تونم كسي رو كه هميشه حامي من بوده كسي رو كه هميشه به من احترام گذاشته كسي رو كه هميشه براش عزيز بودم كسي رو كه بعد از رفتن رامين سعي مي كرد جاي خالي او را برام پر كنه كسي رو كه طوري رفتار كرد كه خودم رو محرمش و اونو محرم خودم دونستم من چطور مي تونم تو رو دوست نداشته باشم تو تو برادر مني تو رامين مني خودت خواستي نخواستي؟ همه گناه ها رو گردن من نگذار خودت هم مقصري يادته مي گفتي همه توقعاتي كه از رامين داشتي از من داشته باش يادته؟ چطور م تونم به اون هايي كه اون بيرون نشستند حالي كنم كه من سعيد رو اندازه جونم دوست دارم چون تنها برادرمه سعيد اونا مي فهمن من چي مي گم يا نه ؟ كاشكي هر روز نمي اومدي اينجا كاشكي تو درسهام كمكم نمي كردي كاشكي وقتي كه ويلونم خراب شد يادگار رامينو مي گم نمي گفتي غصه نخور رامين نيست ولي من هستم. مثل رامين بدون كاشكي نمي گفتي كاشكي نگاهت اين قدر محرم نبود...
شعسد احساس تنفر كرد : لعنت به من چه اشتباهي كردم چرا با اين در خواستم اين دختر معصوم رو ازار دادم ... هاج و واج مانده بود سعي كرد بر اعصابش مسلط شود براي فهم اين موضوع احتياج به زمان داشت اما دلش نمي امد بيش از اين او را كه خالصانه دوستش مي داشت بيازارد . ده دقيقه اي گذشت تا اين كه نگاهش رنگ ديگري گرفت ميان خنده و شوخي گفت
- بلند شو بلند شو دختر اشكات رو پاك كن ببينم كسي به تو نگفته يه برادر طاقت ديدن اشك هاي خواهرش رو نداره
- اصلا دلم نمي خواد رابطه مامان با دايي و زن دايي به هم بخوره
سعيد با جديت جواب داد:
- بهت قول مي دم كه نمي گذارم هيچ اتفاقي بيفته.... حالا مي تونم يه اعترافي بكنم
- خب اره بگو
- هيچ مي دوني كه من خوشگل ترين خواهر دنيا رو دارم يادم باشه تو رو با خودم خواستگاري نبرم چون از همون روز اول سر تو با زنم دعوام مي شه
رويا خنده شيريني كرد وگفت:
- امان از دست تو در هيچ شرايطي دست از شوخي كردن بر نمي داري.

(ادامه دارد.....)

 
 

ارسال برای دوستان

 
 
  نام فرستنده   ایمیل فرستنده
         
 نام گیرنده   ایمیل گیرنده
         
توضیحات

 

بخش داستان و رمان

 
 
   
       
 

   
   

دانستنیهای زندگی

خانه آرایی

هنر خانه داری

آیین زندگی:

ســــــــاخت عروسـک

فلش کلیپ

بازیهای آنلاین

دانلود بازی

بازی و سرگرمی :

احکام

دعا و زیارت

حکایت های آموزنده

قرآن کریم

مذهبی:

سینما و موسیقی

ویژه

ورزشی

حوادث

 ایران و جهان

اقتصادی

اخبار

مکمل ورزشی

دانستنیهای پزشکی

گیاهان دارویی

پزشکی:

گفتگــــــــــــو با هـــــنرمندان

بازیگرشناسی

گالری هنرمندان

سینما و موسیقی:

سوتی های شخصیتهای معــــــــــروف

کاریکاتور هنرپیشه ها

داستانهای ملانصرالدین

تصاویر خنده دار و جالب

شوخی های کامپیوتری

طنز و لبخند:

طالع بینـــــی چــــــــــینی

طالع بینی مصری

طالع بینی هندی

طالع بینی خواب

طالع بینی نوین

طالع بینی ازدواج

طالع بینی شخصی

طالع بینی:

نقاشـــــی

داستانهای کودکان

شعرهای کودکانه

کودکان:

فال لاک پشت

تعبیر خواب

فال انبیاء

فال هفته

فال چوب

فال حافظ

فالنامه:

آموزش برنامـــــه های کامـــــــــــپیوتر

آموزش آشپزی و شیرینی پزی

آموزش گلهای بلندر

آموزش عروس سازی مدرن

آموزش شمع سازی

آموزشی:

برنامه های موبایل

دیکشنری آنلاین

خواندنی و آموختنی

کارت تبریک

گالری تصاویر

کودکان

رادیو و تلویزیون

تالار گفتگو

دانلود برنامه

مختلف:

داستانهای هیجانی

داستانهای ایرانی

داستان:

جهان عجایب

دانستنیهای علمی

بیوگرافی دانشمندان

اخبار علمی

دانستنیها:

 

 این سایت متعلق به شرکت فرهنگ سازان می باشد هرگونه کپی برداری از مطالب غیر مجاز می باشد

Copyright  2005 - 2006 JADIDTARIN All rights reserved