تماس با ما

نقشه سایت

تبلیغات در سایت

صفحه اصلی

 

بازدید: 4848

 

    جاده هاي انتظار( قسمت پنجم)

 

جاده انتظار

قسمت پنجم

- راستش مي خواستم بگم از رويا خواستگاري كنيد اگه مهري خانم و اقاي دبيري موافقت كنند فكر نمي كنم ديگه جاي دلواپسي باشه
مادرش با ارامش و اطمينان جواب داد
- اي مادر اين امير كه من بزرگش كردم فكر نمي كنم حالا حالاها تن به ازدواج بده و گرنه فرنوش دختر خواهرم مثل گل مي مونه ولي چه فايده
احسان اخم هايش را در هم كشيد و گفت
- مامان چرا نمي ذاري حرفم رو تموم كنم من كي گفتم براي امير اون كه با خودش هم قهره چه برسه به اين كه بخواد ازدواج كنه
مادر با تعجب گفت:
- پس براي ...نكنه منظورت براي خودته
- اره مگه من مشكل يا ايرادي دارم كه نبايد جرف از ازدواج بزنم
پدرش خنده بلندي سر داد و گفت
- ا فرين پسر به خودم رفتي زرنگ و باهوش
افسانه خانم در حالي كه به شوهرش چشم غره مي رفت به احسان گفت:
- مي فهمي چي مي گي بچه؟ مثل اين كه يادت رفته يه برادر بزرگ تر داري
- مامان من كه نگفتم همين فردا ازدواج كنيم اگه رويا قبول كنه و پدر و مادرش مخالفتي نداشته باشند ما با هم نامزد مي شيم تا درس هر دوتامون تموم بشه اتا اون موقع امير هم زن گرفته و رفته
مادرش به فكرفرو رفت نگاهي چاره چويانه به همسرش انداخت و گفت
- خوبه به نظر من عاليه شايد اين طوري امير هم ترغيب به زن گرفتن بشه فقط مي مونه يه مشكل اونم اجازه گرفتن از برادرته كه بمونه با خودت
احسان از جا پريد و با خوشحالي گفت
- حتما خودم راضيش مي كنم قراره يا امشب بياد يا فردا صبح خودم باهاش صحبت مي كنم
فرهمند لبخند موذيانه اي زد و گفت
- رويا عاليه بهترين انتخاب رو كردي
همسرش با حالتي خاص خنديد و پرسيد
- خودش عاليه يا مال و ثروت پدرش
فرهمند گفت
- هر دو هر دو خانم مگه نشنيدي كه قديمي ها گفتند بي زن و دندان جهان زندان بود نه اصلا بذار از اولش بخونم لذت دنيا زن و دندان بود بي زن و دند.......
اي بابا خيلي خب تو هم زن و دندون راه انداختي حالا زن رو كه فهميديم ولي دندون چه ربطي به رويا داره
خانم شما كه گيج نبودي دندان يعني دبيري يعني ثروت يعني رسيدن به ارزوهاي محال يعني بلعيدن دنيا.
افسانه خانم گفت
- اي طماع خوبه كه خودت پولداري و گرنه مي گفتم از گشنگي اين حرف ها رو مي زني
- خب ديگه اين هم از خوبي هاي پولدار شدنه كه هر چه بيشتر داشته باشي حريض تر مي شي
افسانه خانم به احسان گفت
- حالا تو مطمئني كه امير مياد من كه چشمم اب نمي خوره براي جشن كنكور رويا به خودش زحمت اومدن بده
احسان گفت:
- حتما مياد من خودم يك ساعت پيش باهاش صحبت كردم مي گفت به دبيري ارادتي خاص داره اين هم از بركات شانس ماست.
همانطور كه احسان گفته بود امير ساعت هشت و نيم شب به شيراز رسيد و در حالي كه دسته گلي زيبا از گلهاي مريم و گل سرخ در دست داشت وارد خانه سبز رنگ دبيري شد و با استقبال گرم انها روبه رو شد ظاهري پرجذبه و مغرور و در عين حال خونسرد داشت اما باطني پر اشوب مدت ها با خود كلنجار رفته بود تا اين كه بالاخره تصميم گرفته بود كه راز دلش را برملا كند تمام مسير راه را به قضيه خواستگاري انديشيده بود حالا با همين نيت به انجا امده بود و از اين همه صميميت و گرمي به وجد امده بود با صداي رويا به خودش امد
- سلام امير خان لطف كرديد اومديد
- سلام بهتون تبريك مي گم
دسته گل را به سمت او گرفت رويا از شوق روي پاهايش بند نبود با خوشحالي ان را گرفت و گفت
-0 خداي من چقدر قشنگه ممنونم واقعا ممنونم
لحظه اي امير بي اختيار به او خيره ماند حالب بود كه تمام حركات او برايش زيبا و دلنشين بود خيلي زود به خودش امد و به همراه بقيه وارد سالن پذيرايي شد ماسك خونسردي و بي تفاوتي اش را دوباره به چهره زد مجبور بود خويشتن داري كند و خودش هم خوب مي دانست اين عمل او براي خانواده اش تا چه اندازه تعجب برانگيز خواهد شد با اشاره احسان از جا برخاست و از سالن بيرون رفت احسان او را به اتاقي كه براي استراحت به او اختصاص داده بودند راهنمايي كرد امير روي تخت درون اتاق نشست و گفت
- چيه بازم خبري شده كه اين طوري از من پذيرايي مي كني
- اشكال داره به برادر بزرگ ترم خدمت كنم
- نه اشكالي نداره خيلي هم خوبه اما تو وقتي اين طوري مي شي كه دمت لاي تله گير كرده باشه درسته؟
- دست شما درد نكنه تقصير منه كه فكر كردم خسته اي و در عين حال معذب به خاطر همين اوردمت اين جا تا استراحت كني و چيزي بخوري بشكنه اين دست كه نمك نداره
- خيلي خب بابا مزه نريز من كه مي دونم تو به دردت هست اما صبر ميك نم تا خودت به زبون بياي من مي رم يه دوش بگيرم شاين نطقت گل كنه
امير پس از گفتن اين حرف از جا برخاست و به داخل حمام رفت ربع ساعتي طول كشيد تا از انجا خارج شد با حوله سرش را خشك كرد و در همين حال احسان سيني به دست وارد اتاق شد
اينم يه فنجون چاي داغ كه بعد از حمام مزه مي ده
نگفتم امروز خوش خدمت شدي تو حاشا كن
باشه بابا تو راست مي گي بيا چائيت رو بخور تا من حرفم رو بزنم
نه مثل اين كه اين دفعه قضيه جديه خب بفرما من به گوشم
راستم مي خوام از تو نظر خواهي كنم نه در واقع اجازه بگيرم
امير خنده بلندي كرد و گفت
- دلم برات سوخت اين شيرازي ها چي به روز تو اوردند كه اين طور مظلوم شدي
- امير هميشه تو جدي بودي من شوخ حالا كه من جدي حرف مي زنم تو به شوخي مي گيري
- اخه امشب سرحالم گفتم تو هم يه نصيبي از خوشحالي من ببري خب بگو ادامه بده
- حقيقتش دلم گير افتاده
امير خنديد و گفت
- اين كه واقعه عجيبي نيست دل تو هر چند وقت يك بار گير مي كنه
- اين بار قضيه جدي تر از اين حرف هاست مي خوام برم خواستگاري
- به مبارك باشه اين كه خيلي خوبه احتيا ج به صغري كبري چيدن نداشت پسر
- اما احه نظر تو شرطه نمي تونم قبول كنم كه رو وجداننم پا بذارم ناسلامتي برادر بزرگمي اول تو بايد دست بالا كني بعد من
- اين حرف ها چيه پسر اولا كه من يه فكرايي دارم نترس از تو عقب نمي مونم در ثاني وقتي حرف دل به ميون اومد قوانين ديگه جايي براي خودنمايي نداره
احسان امير را بغل كرد و چند بار بوسيد گفت
- الحق كه مردي امير فكر نمي كردم اين قدر منطقي برخورد كني راستش همه اش مي ترسيدم قيافه عبوس به خودت بگيري و ازم دلگير بشي
- خب حالا اين عروس خوشبخت كيه
- غريبه نيست روياست همون كه به خاطرش قيد درس رو زدم و راه افتادم و اومدم اينجا و سه چهار روزه كه كنگر خوردم و لنگر انداختم
امير ناخود اگاه ساكت شد ادامه حرف هاي احسان را نمي شنيد احسان سرمست تر از ان بود كه متوجه حالت او شود دردي ناخواسته در سرش پيچيد فكر ميك رد دچار كابوس و خيال شده اما با ديدن چشم هاي مشتاق احسان متوجه شد كه اخر شد انچه كه نبايد مي شد
- امير چيزي شده انگار حالت زياد خوب نيست
امير پس از كمي سكوت به حرف امد و گفت
- فكر كنم به خاطر هواي داخل هواپيماست بدچوري سرم درد مي كنه
- اي بابا تو كه گفتي خيلي خوشحالي و حالت خوبه
- اروم شده بود حالم خوب بود اما الان يه هو درد گرفت
- مطمئن باشم از اين كه قراره برم خواستگاري ناراحتي نداري
امير درحالي كه سرش را ميان دست ها گرفته و به زانوهايش تكيه داده بود گفت
- اره راحت باش و مطمئن اميدوارم كه خوشبخت بشي و مباركت باشه
- پس برم به مامان اينا خبر بدم منتظر جواب تو هستند مي خوام تا اينجا هستيم اگه اون ها راضي باشند حرف رو تموم كنم و نشونش كنم يه انگشتر دستش كنم تا درس هر دوتامون تموم بشه چطوره؟
- خوبه من مي خوام بخوابم بگو كسي سراغم نياد
با رفتن احسان امير تنها شد احساس مي كرد خنجري در سينه اش فرو كردند كه اگر بيرون مي كشيدش خون فواره مي زند اگر نه بايد درد و سوز ان را تا به ابد تحمل كند به خودش لعن و نفرين مي فرستاد كه چرا متوجه علاقه احسان به او نشده بود تمام خوش خدمتي هاي او را به حساب لودگي اش مي گذاشت پاسي از شب گذشته بود اما از خانه دبيري صداي خنده و شادي مي امد خانم و اقاي فرهمند رسما موضوع خواستگاري از رويا را مطرح كردند دبيري صد در صد با اين وصلت موافق بود از مهرباني و خوش طينتي احسان با خبر بود در ثاني در اين صورت خيالش بابت دخترش هم راجت مي شد
تنها نظر رويا شرط مهم اين وصلت بود رويا دليلي براي مخالفت نداشت نسبت به احسان نظر خاصي نداشت روي هم رفته او را پسر خوش مشرب مهربان و با نشاط مي دانست از همه مهم تر ادامه تحصيلش برايش خيلي مهم بود از اين رو او نيز موافقت خودش را اعلام كرد ان شب همگان با خاطري خوش و اسوده به بستر رفتند و به انتظار طلوعي ديگر براي وارد شدن به مرحله جديد از زندگي ماندند
در اين ميان تنها وجود سرخورده امير بود كه تا صبح ناله زد و از پريشاني خوابش نرفت
صبح امير با ياد اوري اين مطلب كه قرار بسيار مهمي داشته و فراموش كرده ساز برگشتن را زد همه با رفتن او مخالفت كردند مادرش با عنوان اين مطلب كه قرار است روز جشن نامزدي رويا با احسان العم شود مي خواست او را وادار به ماندن كند اما امير گفت
- خيليس دلم مي خواد بمونم اما جلسه بسيار مهمي رو فراموش كردم بايد حتما برگرم
و به اين ترتيب با بهانه اي دروغين فرار را بر قرار بي ثمر ترجيح داد و در ميان تعجب و بهت همگان راهي تهران شد
اقاي دبيري از وصلت با خانواده فرهمند بسيار خرسند بود او علاوه بر اين كه احسان را فردي كاملا اجتماعي و لايق براي دخترش مي دانست فرهمند را هم دستاويزي براي رسيدن به خواسته هايش مي دانست و از اين رو بسيار راضي به نظر مي رسيد
روز ميهماني فرا رسيد مهمان ها دسته دسته مي امدند و لحظه به لحظه به شلوغي و سر و صداي هياهوي سالن افزوده مي شد منزل بزرگ اقاي دبيري غرق شادي و شور شده بود صداي هلهله و خنده تمام فصاي انجا را در برگرفته بود رويا در حاليك ه لباس شيري رنگ و زيبايي به تن داشت دست در دست احسان به ميان مهمانان امده و خوش امد مي گفتند نامزدي انها توسط پدر رويا اعلام شد انها كه فكر ميك ردند اين مهماني بزرگ فقط به خاطر قبولي روياست حال با اعلام نامزدي او متعجب شده بودند با شنيدن اين خبر جوان تر ها مجلس را در دست گرفتند و شروع به رقص و پايكوبي نمودند
در اين ميان در شلوغي و هياهوي انجا هيج كس حواسش به يك جفت چشم مشتاق نبود كه چطور شيدا دختر فرهمند را زير نظر گرفته بود دختر هم گويا متوجه نگاه هاي سنگين او به خودش شده بود ولي ظاهرا از اين عمل او زياد هم ناراحت نشده بود چون درست در گوشه اي قرار مي گرفت كه كاملا در تير رس نگاه او باشد
سعيد ارام ارام به سمت رويا و احسا نرفت احسان به رويا همچون دري گرانبها چشم دوخته بود و لحظه اي از او غافل نمي ش سعيد خنده كنان گفت
- ببخشيد احسان خان مي شه چند لحظه با دختر عمه تنها باشم؟
احسان از انها دور شد سعيد رويا را به گوشه اي خلوت كشان و گفت
-رويا بگو ببينم اون دختري كه اونجا نشسته خواهر احسانه
خب اره چطور مگه ناقلا
دختر جذاب و دلنشينيه تو نگاه اول به دلم نشست راستش چشمم رو گرفته
رويا با لحن شيرين گفت
- چشمات رو درويش كن پسر دايي اون ها اينجا مهمونند
- ا مگه كارخلاف شرع انجام دادم ؟
- هول نكن پسر نه پاي هيچ كس در ميون نيست بيچاره نشسته ثانيه ها رو مي شماره كه كي تو بري خواستگاريش
- خيلي بي مزه اي رويا اما خوشحالم كه نامزد نداره ببينم مي توني يه كاري برام بكني
- اينجا ميون اين همه ادم مي خواي دستش رو بگيرم و بذارم تو دستت ها؟
- نه بابا نمي خواد از اين كارهاي خوب بكني فقط هواي منو داشته باش و يه ندايي هم به اون بده دلم مي خواد نظرش رو بدونم.
- باشه اما الان نه حالا بذار برم اين قدر هم برو بر نگاهش نكن بيچاره ابروش رفت ببين خاله مهين چطوري داره نگات مي كنه
- باشه من رفتم يادت نره ها نكنه چشمت به احسان بيفته و داداشت يادت بره
- نه سعيد جان تو هيچ وقت از يادم نمي ري در ضمن يه برادر هيچ وقت نبايد به شوهر خواهرش حسادت كنه باشه
- چشم چشم
شيدا دختري بود سفيد رو با چشم هايي به رنگ سبز زمردي و موهاي خرمايي رنگ و بلند در كل دختر زيبايي بود و همين ويژگي خاصش موجب گرديد تا سعيد شيفته او شود

( ادامه دارد.....)

 
 

ارسال برای دوستان

 
 
  نام فرستنده   ایمیل فرستنده
         
 نام گیرنده   ایمیل گیرنده
         
توضیحات

 

بخش داستان و رمان

 
 
   
       
 

   
   

دانستنیهای زندگی

خانه آرایی

هنر خانه داری

آیین زندگی:

ســــــــاخت عروسـک

فلش کلیپ

بازیهای آنلاین

دانلود بازی

بازی و سرگرمی :

احکام

دعا و زیارت

حکایت های آموزنده

قرآن کریم

مذهبی:

سینما و موسیقی

ویژه

ورزشی

حوادث

 ایران و جهان

اقتصادی

اخبار

مکمل ورزشی

دانستنیهای پزشکی

گیاهان دارویی

پزشکی:

گفتگــــــــــــو با هـــــنرمندان

بازیگرشناسی

گالری هنرمندان

سینما و موسیقی:

سوتی های شخصیتهای معــــــــــروف

کاریکاتور هنرپیشه ها

داستانهای ملانصرالدین

تصاویر خنده دار و جالب

شوخی های کامپیوتری

طنز و لبخند:

طالع بینـــــی چــــــــــینی

طالع بینی مصری

طالع بینی هندی

طالع بینی خواب

طالع بینی نوین

طالع بینی ازدواج

طالع بینی شخصی

طالع بینی:

نقاشـــــی

داستانهای کودکان

شعرهای کودکانه

کودکان:

فال لاک پشت

تعبیر خواب

فال انبیاء

فال هفته

فال چوب

فال حافظ

فالنامه:

آموزش برنامـــــه های کامـــــــــــپیوتر

آموزش آشپزی و شیرینی پزی

آموزش گلهای بلندر

آموزش عروس سازی مدرن

آموزش شمع سازی

آموزشی:

برنامه های موبایل

دیکشنری آنلاین

خواندنی و آموختنی

کارت تبریک

گالری تصاویر

کودکان

رادیو و تلویزیون

تالار گفتگو

دانلود برنامه

مختلف:

داستانهای هیجانی

داستانهای ایرانی

داستان:

جهان عجایب

دانستنیهای علمی

بیوگرافی دانشمندان

اخبار علمی

دانستنیها:

 

 این سایت متعلق به شرکت فرهنگ سازان می باشد هرگونه کپی برداری از مطالب غیر مجاز می باشد

Copyright  2005 - 2006 JADIDTARIN All rights reserved