 |
بازدید: 3396 |
|
|
جاده هاي انتظار( قسمت ششم) |
|
|
|
جاده انتظار
قسمت ششم
روزي كه رويا به همراه احسان مي خواست راهي تهران شود لحظه تلخ و غريبي بود مادرش يك لحظه ارام نمي گرفت و دائما اشك مي ريخت پدر با تحكم به احسان امر مي كرد كه مراقب دردانه اش باشد احسان در مقابل ترديد و بغض انها قول داد كه همچون گنجينه اي گرانبها از او محافظت و مراقبت كند
به اين ترتيب رويا براي ادامه تحصيل راهي تهران شد بايد خودش را براي زندگي جديدتري اماده مي كرد.
هنگام ورودشان به خانه رويا با استقبال گرم شيدا و مادرش روبه رو شد انها صادقانه به او محبت مي كردند
شيدا با كمك احسان ساك هاي رويا را به طبقه بالا بردند شيدا در اتاق را باز كرد و احسان با تعجب گفت
- اينجا اتاق اتاق اميره شيدا چكار مي كني
شيدا با بي تفاوتي و خونسردي جواب داد
- اتاق امير بود اما از اين به بعد متعلق به روياست
احسان كه قانع نشده بود مصرانه پرسيد
- يعني چي؟ پس امير چي ؟ نكنه اونو وادار كرديد كه بره كتابخونه نه اين درست نيست بريم تو اتاق من من مي رم تو كتابخونه وسايلم رو مي برم اونجا
شيدا گفت
- جوش نزن اين اتاق خاليه امير اينجا نيست از اينجا رفته
احسان كلافه و عصبي گفت
- من كه نمي فهمم من به شما گفته بودم اتاق منو خالي كنيد حالا اين چرنديات چيه تحويلم مي دي
- احسان جان امير خودش رفته كسي به اون نگفته خودش يك دفعه زد به سرش و گفت مي خوام مستقل باشم هر چي مامان بيچاره باهاش حرف زد التماس كرد تا شايد منصرف بشه نشد كه نشد حالا فهميدي
رويا با ناراحتي گفت
- همه اين مشكلات به خاطر منه
- اين چه حرفي من كه خواهر امير هستم هنوز نتونستم سر از كارش در بيارم اون وقت تو خودت رو سرزنش مي كني اصلا مي دوني اين امير مرموزه سعي كن به كارهاش فكر نكني باشه؟
با گفتن اين حرف شيدا هر سه داخل اتاق شدند
- رويا جان اينجا رو به سليقه خودم درست كردم اگه از دكورش خوشت نمي ياد بگو تا با احسان جابجا كنيم
- نه نه خيلي هم خوبه دستت درد نكنه شيدا نمي دونم اين همه محبت تو رو چطور تلافي كنم
- از اين حرف ها با هم نداشتيم همين كه قبول كردي با احسان ازدواج كني كلي برام ارزش داره
او اولين شب تنهاييش را دور از پدر و مادرش مي گذراند در اتاقش روي تخت دراز كشيده بود و از پنجره به اسمان خيره شده بود به وقايعي كه اخيرا برايش رخ داده بود فكر ميك رد همه مثل خواب بود قبولي كنكور خواستگاري احسان موافقتش موافقت بي چون و چرا و راهي شدن به تهران و حال اينجا در اين اتاق در خانه فرهمند خاطرات گذشته اش را مرور مي كرد.
خيلي زود سرش شلوغ شد دور وبرش پر شد از كتاب و جزوه هاي درسي بيشتر وقتش را در اتاقش مي گذراند
احسان هميشه سعي مي كرد حريم خودش و او را حفظ كند به خوبي مي دانست رويا اين طور راحت تر است هميشه حجب و حياي اين دختر را تحسين مي كرد با تمام اين ملاحظات بعضي وقت ها طاقتش تمام مي شد و از او گلايه مي كرد
- تو ديگه شورش رو در اوردي رويا اخه ناسلامتي منم سهمي تو زندگي تو دارم ندارم؟
- چرا احسان خان داري اما اداي سهم تو بعد از اتمام درسهام .
احسان ان روز دلخوري اش به اوج رسيده بود داخل اتاق رويا شد و گفت
- اخه من هم ادمم رويا باور كن بعضي وقت ها فكر ميك نم تو فقط به خاطر رسيدن به هدفت كه درس خوندن بود تن به ازدواج با من دادي درسته رويا خانم؟
رويا نگاهي قهر الود به او انداخت و گفت
- مثلا اگه راضي نمي شدم و نامزد جنابعالي نمي شدم نمي تونستم به درس خوندنم ادامه بدم خودت مي دوني كه اين طور نيست
- - پس چرا طوري رفتار مي كني كه غرورم بيش خانواده ام جريحه دار بشه
- احسان همه حتي خودت از حجم درسهام باخبري
- قبول دارم اما اگه بخواي مي توني يه كم از وقتت رو به من اختصاص بدي
- چشم هرچي تو بگي اما فعلا درس دارم و فرصت صحبت كردن با تو رو ندارم باشه يه وقت ديكه
احسان از جا برخاست و با دلخوري گفت
- اينها همه اش بهانه اس بگو نمي خوام به خودم زحمت بدم و با تو هم صحبت بشم باشه من رفتم ولي يادت باشه خودت خواستي و با عصبانيت دستگيره در را چرخاند و در همان حال رويا گفت:
- احسان
- بله نكته اي رو از قلم انداختيد بفرماييد
- احسان اذيت نكن باور كن دلم نمي خواد از من برنجي چكار كنم فردا كنفرانس دارم هنوز نصف بيشترش رو نخوندم
احسان از لحن مظلومانه رويا دلش سوخت و با مهرباني گفت
- اشكال نداره خودتو ناراحت نكن عادت كردم به كنار تو بودن ولي دور از تو بودن
رويا براي دلجويي از او گفت
- اگه وقت داشتي فردا ساعت شش بيا دنبالم اگه دوست داشتي مي ريم بيرون
احسان خنديد و گفت
- الهي بميرم برات چقدر به خودت عذاب دادي تا اين حرف رو بزني
رويا اخم هايش را در هم كشيد و گفت
- ديدي جنبه نداري
احسان دست هايش را به علامت تسليم بالا برد. و گفت
- تسليم خانم شوخي كردم راستش ذوق زده شدم پس قرار ما فردا ساعت 6 در دانشكده زودتر برم تا تو از تصميمت منصرف نشدي
و با گفتن اين جمله بيرون رفت و در را بست رويا به سوي ميزش رفت اما تا صندلي را كنار كشيد كه روي ان بنشيند دوباره در اتاق باز شد احسان سرش را داخل اتاق كگرد و گفت
- ازت ممنونم كه براي حرف من ارزش قائل شدي دوستت دارم و سريع در را بست و رفت
رويا به اين حركت احسان خنديد هميشه حركات او باعث شادي و نشاطش مي شد احسان هميشه با گذشت و مهربان و در عين حال شوخ طبع بود خيلي كم پيش مي امد ناراحتي اش را بروز دهد رويا رفته رفته بر اثر گذشت زمان به او عادت مي كرد و ته دلش احساس مي كرد او را دوست دارد احسان پس از اين كه از اتاق رويا بيرون امد نزد مادرش رفت و او را در اشپزخانه يافت كه مشغول پاك كردن سبزي بود صندلي پشت ميز را بيرون كشيد و روي ان نشست مادرش گفت
- به رويا گفتي بياد پايين دش صعف كرد از بس درس خوند
- گفتم مامان اما گفت كه درس داره و نيومد
- اي بابا اين دختر كه با اين جور درس خوندن خودش رو مي كشه مي ترسم پيش مهري شرمنده بشم
- غصه رويا رو نخور مامان پدر و مادر اونو بهتر از من و ش ما مي شناسند
- خب پس بذار برات يه چاي بريزم مي خوري كه
- اره دستت درد نكنه
احسان كمي دست دست كرد و با تريد گفت
يه سوالي كه خيلي وقته ذهنم رو مشغول كرده
مادرش گفت:
- لابد راجع به روياست غصه نخور مادر همه چيز درست مي شه طفلك هم درس داره و از طرفي هم از مامان و باباش دور افتاده بهش حق بده كه نتونه راحت با شرايطش كنار بياد
احسان گفت
- نه مامان راجع به رويا نيست .....
(ادامه دارد.....) |
|
|
 |
ارسال برای دوستان |
|
|
|
|
 |
بخش
داستان و رمان |
|
|
|
|
|