 |
بازدید: 14163 |
|
|
جاده هاي انتظار( قسمت هفتم ) |
|
|
|
جاده انتظار
قسمت هفتم
احسان گفت
- نه مامان راجع به رويا نيست .راستش نگران اميرم خيلي برام مهمه كه بدونم چرا از اينجا رفت بعضي وقت ها فكر مي كنم نكنه از اين كه من پيش دستي كردم و با رويا نامزد شدم ناراحته
مدرش در حالي كه فنجان چاي را مقابل او مي گذاشت گفت
- من هم نگرانش هستم. اين پسر بدجوري تو لاك خودشه اما مطمئنم كه به خاطر تو نيست خودت كه امير رو مي شناسي اگه اون با موضوع خواستگاري رفتن و ازدواج تو مخالفت داشت خب مي گفت مي دوني كه ملاحظه ناراحتي كسي رو نمي كنه پس خيالت راحت باشه ناراحتيت بي مورده. ولي كاشكي مي دونستم ناراحتيش از چيه يادته اولين باري كه پيشنهاد ازدواج با فرنوش رو بهش دادم چه قشقرقي به پا كرد
- اگه واقعا از من رنجشي نداره پس چرا همه اش ازمون دوري مي كنه
- فكر تو مشغول اين چرنديات نكن خوبه كه برادرته و مي شناسيش امير يه عمر همين طور بوده مثل اين كه تازه باهاش اشنا شدي و از اخلاقش خبر نداري
- خدا كنه همين طور باشه كه شما مي گي
- پاشو احسان بلند شو بريم يه سر بهش بزنيم بايد يه دستي هم به سر و وضع خونه اش بكشم مطمئنم حسابي به هم ريخته است
و بعد برخاست و شروع به جمع اوري وسايل روي ميز كرد احسان هم مطيعانه از جا برخاست و براي اماده شدن به اتاقش رفت
رويا تا دير وقت درس خوانده بود و به همين خاطر صبح با صداي زنگ ساعت با بي ميلي از جا برخاست ابي به دست و صورتش زد و مقابل اينه كمي موهايش را مرتب كرد و بعد لبخندي حاكي از رضايت زد و براي خوردن صبحانه به اشپزخانه رفت
با كمال تعجب امير را ديد كه سرش را روي ميز گذاشته و گويا خوابيده است براي اين كه سر و صدايي ايجاد نكنه ارام ارام به سمت سماور رفت و يك فنجان چاي براي خودش ريخت از صداي به هم خوردن اهسته فنجان و نعلبكي امير سرش را بلند كرد و با ديدن رويا ته دلش لرزيد به خودش نهيب زد اي احمق اين دختر قراره به زودي همسر برادرت بشه با اين فكر با حالتي زار و ملتمسانه از خدا خواست كه ديگر اين تصورات و حالات اغشته به گناه را از او دور كند تا اين كه با صداي رويا به خودش امد
-اقا امير اقا امير طوري شده اتفاقي افتاده چرا رنگتون پريده اي واي شيدا خاله كجا هستن
امير كه تازه به خود امده بود به ارامي جواب داد
- اروم باشيد فكر كنم بقيه خوابند اين طور كه شما صدا مي زنيد همه بيدار مي شن
رويا با نگراني گفت
- اخه شما شما بدجوري رنگتون پريده
- فكر كنم به خاطر بي خوابي ديشبه مجبور بودم تا نيمه شب روي نقشه جديد كار كنم نفهميدم چطور اينجا خوابم برد
- اي واي پس من مزاحمتون شدم ببخشيد
- نه خواهش مي كنم مثل اين كه من جاي خوبي رو براي خوابيدن انتخاب نكردم
- مي خواهيد يه چاي براتون بريزم
امير احساس كرد زير نگاه اين دختر ذوب مي شود احساس و وجدانش هر دو در جدالي سخت بودند. براي فرار از گناه و نگاه تب الود ترجيح داد زودتر از انجا خارج شود براي همين گفت
- نه متشكرم با اجازه تون مي رم شركت اونجا منتظر پدر مي شم.
و به سرعت از در بيرون رفت
رويا ان روز به محض تمام شدن كلاسش بيرون امد مي دانست كه احسان جلوي در منتظرش ايستاده براي اين كه دل او را به دست اورد و كم توجه ايهايش را جبران كند از كنار باغچه حياط دانشكده شاخه گل سرخي چيد و از در خارج شد به محض ديدن احسان با رويي گشاده و متبسم نزدش رفت شاخه گل را به طرفش گرفت و گفت
- تقديم به مهربون ترين پسر دنيا
- خداي من بالاخره فرشته من دلش به حالم سوخت ممنون رويا
- احسان قرار نشد امروز با كنايه با هم حرف بزنيم
- چشم بانوي من باور كن ذوق زده شدم
و بعد خم شد و از داخل ماشين دسته گل زيبايي از گل هاي سرخ بيرون اورد و به سمت رويا گرفت و گفت
- تقديم به زيباترين فرشته عالم روياي محبوبم
اشك در چشمان رويا حلقه زد و گفت
- تو هميشه با خوبي هات منو شرمنده مي كني مطمئني لياقت اين همه محبت رو دارم
- داري عزيزم بيشتر از اين حرفا تو فقط نگاه قشنگت رو گل لبخندت رو از من دريغ نكن گل هاي عالم كه سهله جونم رو به پات مي ريزم
- احسان بس كن من كم جنبه ام ها يه وقت ديدي جلوي چشم هم كلاسي هام زدم زير گريه اون وقت فكر مي كنند اذيتم كردي و پسرهاي دانشكده مون ريز ريزت مي كنند
هر دو خنديدند و سوار ماشين شدند و به سوي جايي دنج و بي سر و صدايي حركت كردند احسان در حين رانندگي مدام به رويا نگاه مي كرد و اگر تشرهاي رويا نبود چشم از او بر نمي داشت
چه كنم از بس منو تو قرنطينه نگه داشتي پاك عقده اي شدم دوست دارم لحظه هايي رو كه از ديدنت محرومم مي كردي تلافي كنم
براي صرف شام جايي را دور از انتظار ديگران انتخاب كردند احسان تكه هاي سرخ شده جوجه را به دهان رويا مي گذاشت و هر دو مستانه مي خنديدند. ساعت نزديك يازده شب بود و انها هنوز زير درخت روي تخت نشسته بودند صداي شرشر اب رودخانه سكوت شب پايكوبي و رقص ستاره ها كه بيرون شهر به طور چشمگيري خودنمايي مي كردند نواي خوش بلبلان همه و همه با نواي خوش اين زوج جوان هم نوا شده بودند هر دو جذب اين ارامش و سكوت شده بودند و ميلي به برگشتن نداشتند تا اين كه رويا با نگاه كردن به ساعتش به احسان گفت
- بريم ديگه احسان مي ترسم مامانت نگران بشه
هر دو برخاستند و پس از پرداخت صورتحساب به سوي ماشين رفتند دقايقي بعد ماشين در خيابان هاي ساكت شهر به راه افتاد هنوز داخل كوچه نپيچيده بودند كه ماشين امير با سرعت از كنارشان رد شد و رفت
رويا در حالي كه به عقب نگاه مي كرد گفت
- امير بود چقدر عجله داشت.
- لابد كار داشته
- احسان ما رو ديد
- فكر نمي كنم
- ولي من مطمئنم كه مارو ديد و عمدا خودش رو به اون راه زد
احسان با ارامشي ساختگي گفت
- بهتره فكرت رو مشغول نكني شب خوبمون رو با اين افكار خراب نكن
- درسته ولي من فكر مي كنم امير از بودن من تو خونه شما زياد راضي نيست اينو از حركاتش فهميدم
- اولا كه تو اشتباه مي كني اخلاق اون يه طور خاصيه و گرنه منظوري نداره در ثاني اوني كه از بودن تو راضيه منم كافي نيست
رويا ظاهرا تسليم حرف هاي احسان شد و سكوت كرد احسان هم غرق تفكرات خود و به دنبال جوابي براي چراهاي ذهنش مي گشت
هنوز ذهن انها از اين رفتار امير پاك نشده بود كه يك روزي كه با اصرار مادر امير انجا مانده بود و به محض اين كه رويا و احسان سر ميز شام امدند امير كمي دست دست كرد و بعد هم بي ميلي را بهانه كرد و عذر خواست و از سر ميز شام برخاست و رفت رويا اين عمل او را توهيني بزرگ به خودش تلقي كرد شيدا مادرش و احسان هر يك به نوعي سعي مي كردند اين رفتار امير را به گونه اي كه او راضي شود توجيه كنند اما او با چشمي گريان و قلبي ازرده به اتاقش پناه برد. رفتارهاي امير باعث شده بود او احساس سرخوردگي كند حالا ديگر حتي مادر و پدر امير هم از اين طرز رفتار او متعجب شده بودند و علت اين همه تنفر را نمي دانستند.
(ادامه دارد.....)
|
|
|
 |
ارسال برای دوستان |
|
|
|
|
 |
بخش
داستان و رمان |
|
|
|
|
|