 |
بازدید: 4784 |
|
|
جاده هاي انتظار( قسمت هشتم ) |
|
|
|
جاده انتظار
قسمت هشتم
فصل سرما بود زمستان چادر سپيدش را بر سر زمين گسترده بود صداي زوزه باد در ساختمان مي پيچيد افسانه خانم به همراه شوهرش به منزل يكي از دوستانشان رفته بودند شيدا هم به خاطر سرما خوردگي در اتاقش استراحت مي كرد رويا در اتاقش تنها نشسته بود سعي مي كرد ذهنش را به درس خواندن مشغول كند اما بي حوصله تر از ان بود كه بتواند چيزي از كتاب ها را بفهمد كتاب را گوشه اي انداخت و پشت پنجره اتاقش ايستاد احساس تنهايي و دلتنگي تمام وجودش را گرفته بود دلش هواي پدر و مادرش را كرد به طرف تلفن رفت شماره انها را گرفت چندين بار صداي بوق ازاد در گوشي پيچيد ولي جوابي نيامد رويا نا اميدانه گوشي را سر جايش گذاشت دوباره گوشي را به دست گرفت تا شماره فرخنده دوستش را بگيرد هنوز سه شماره بيشتر نگرفته بود كه با صداي در به عقب چرخيد هنوز چيزي نگفته بود كه در باز شد و احسان با ترديد قدم به اتاق گذاشت
- ببخشيد بدون اجازه وارد شدم مزاحمت كه نشدم
بعد در حالي كه با شك به رويا مي نگريست مظلومانه كنار در ايستاد رويا خنديد و گفت
- از كي تا حالا مظلوم شدي حالا چرا نمي اي بشيني
احسان اين پا و اون پا كرد و با لحني شيرين گفت
- والله فكر كردم شايد باز دوباره بگي جرا اومدي درس دارم و از اين حرف ها
رويا با خوشحالي گتف
- اتفاقا اين دفعه خيلي كار خوبي كردي كه اومدي راستش رو بخواي خيلي حوصله ام سر رفته دلم گرفته يه كم هم ترسيده بودم اخه صداي زوزه باد خيلي وحشتناك تو پنجره ها مي پيچيد
احسان بلند خنديد و گفت
- خدا كنه تو هميشه بترسي تا منو به خلوتت راه بدي
رويا اخمي كرد و گفت
- اشتباه كردم حرف دلم رو بهت زدم
احسان با نرمي و ملاطفت گفت
- اخه عزيزم دلم لااقل اين جور وقت ها ما رو داخل ادم حساب كن و بهم بگوتا تنها نموني
رويا گفت
- حالا بگذريم ببينم با يه فنجون قهوه داغ چطوري؟
- عاليه به شرط اين كه اجازه بدي و من برم و درست كنم باشه؟
- باشه باز هم تو يه قدم از من جلوتر برداشتي
احسان براي درست كردن قهوه به اشپزخانه رفت و چند دقيقه بعد با سيني حاوي دو فنجان قهوه به اتاق رويا برگشت هر دو ترجيح دادند روي قالي كف اتاق بنشينند و قهوه شان را بخورند رويا كمي سكوت كرد و بعد با معصوميت خاصي گفت:
- احسان تنهايي و غريبي خيلي بده شايد اگه چند لحظه ديرتر اومده بودي گريه مي كردم البته نه از ترس بلكه از تنهايي
احسان با مهرباني بي حدي نگاهش كرد و گفت
- چرا تنها مگه شيدا خونه نيست
- مريضه سرما خورده خوابيده
- پس مامان اينا كجا هستند؟
- مگه تو خونه نبودي رفتند بيرون
- نه بابا من نبودم يه سر رفته بودم پيش بهمن باهاش قرار و مدارامون رو بگذاريم
- چه قراري؟ خبرائيه؟
- اره بايد پايان نامه مون رو تحويل بديم
- خب؟
- واسه خاطر همين بايد يه سفر تحقيقاتي برم كه البته بهمن و فرامرز هم.... مي شناسيشون كه اون ها هم قراره بيان ببينم تو از اين كه من دو سه روز نباشم دلخور نمي شي؟
- واسه چي دلخور بشم سفر تفريحي كه نيست راجع به پايان نامه اته
- خيالم راحت شد اخه همه اش نگران بودم از اين كه تنهات بذارم ناراحتي
- خب تنها كه مي شم دلم هم برات تنگ مي شه ولي گاهي وقت ها يه همچين موقعيت هايي تو زندگي پيش مياد بايد تحمل كنيم مهم دلهامونه كه نزديك همديگه است
- رويا تو فوق العاده اي دختر فداي تو كه اين قدر فهميده اي
- ولي احسان كاشكي صبر مي كرديد كمي هوا بهتر مي شد اين طوري براتون مشكله
- اشكال نداره تنها نيستم سه نفر با هم هستيم در ثاني جاده ها بازه مشكلي پيش نمي ياد
- مگه مي خوايد با ماشين بريد
- اره يعني بايد با ماشين بريم اين طوري بهتر مي تونيم به تحقيقمون برسيم
- حالا شهر مورد نظرت كجاست؟
- كرمان
- كي قرار شده بريد
- خبرت مي كنم احتمال زياد تا دو سه روز ديگه بايد بريم البته شايد هم زودتر
رويا سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت در نگاهش نگراني موج مي زد احسان كه سكوت او را طولاني ديد گفت
- شاه پري من باور كن فقط يه سفر دو سه روزه است اگه بشه تمام شب رو بيدار مي مونم و تحقيقم رو كامل مي كنم تا زودتر برگردم مطمئن باش
رويا با حالتي كلافه و عصبي گفت
- نمي دونم چرا بيخودي ناراحت شدم
احسان دست او را فشرد و گفت
- قربون اون دل مهربون و نازكت برم
بعد در حالي كه به ساعت روي ديوار نگاه مي كرد گفت
- دير وقته بگير بخواب امشب اولين شبيه كه يه دل سير باهات حرف زدم
رويا با شوخي پرسيد
- يعني ديگه از حرف زدن با من سر شدي اره؟
احسان سريع جواب داد
- نه نه اگه مي گم بخوابي به خاطر خودته دلم نمي خواد به خاطر من خودتو اذيت كني
بعد ارام از جا برخاست
حال كه تنها بودند بيشتر از قبل به حريم بينشان احترام مي گذاشت و رعايت مي كرد در مدتي كه با رويا نامزد شده بود او را نجيب تر و با وقارتر از انچه تصور مي كرد دريافته بود و هميشه او را تحسين مي كرد و به خواسته ها و عقايدش احترام خاصي مي گذاشت رويا به تبعيت از احسان برخاست و گفت
- از اين كه اومدي پيشم ممنونم
احسان گفت
- من بايد از تو پري قشنگم ممنون باشم كه احازه دادي ساعتي رو كنارت باشم راستي اگه مي ترسي همين جا پشت در اتاق مي خوابم
- نه ديگه نمي ترسم تو برو بخواب
- پس قول بده اگه ترسيدي يا مشكلي برات پيش اومد بهم خبر بدي
- چشم
- قربون چشمهات . شب به خير
رويا نيز با گفتن جمله شب به خير در اتاق را بست و به بسترش رفت
فرداي ان روز رويا در اتاق نشسته بود و مشغول صحبت با شيدا بودند با شنيدن صداي تلفن شيدا گوشي را برداشت و جواب داد پس از كمي مكث گوشي را به سمت رويا گرفت و گفت
- با تو كار داره
رويا گفت
- كيه فرخنده است
شيدا در جواب با خنده گفت
- نه بابا فرخنده كيه يه مرد عاشق و دربه دره.
رويا تبسمي كرد و گوشي را گرفت با شنيدن صداي احسان لبخندي عميق و پر از مهر لب هاي خوش فرمش را زينت داد
سلام بر بانوي قشنگ و شيرازي من
احسان سلام كجايي تو چرا نمي ايي خونه دلم شور مي زد
قربون دل كوچيكت كه به خاطر من به تلاطم افتاده
حالا لوس نشو
چشم هر چي تو بگي اين دم اخري از ما دلخور نشو
مگه قراره بري جايي كه ميگي دم اخري
اي بابا به اين زودي يادت رفت همين ديشب بود كه موضوع سفرم رو توضيح دادم
اما تو گفتي تا دو سه روز ديگه
پيش اومد ديگه دو سه روز تعطيليه بچه ها گفتند تو اين فرصت بريم و برگرديم
يعني الان مي خواي بري
اره با اجازه شما
لباسي چيزي نمي خواي از خونه برداري
وقتي رفته بودي دانشكده اومدم خونه و وسايلم رو برداشتم
يعني براي خداحافظي كردن هم نمي اي
نه چون اگه ببينمت دلم نمي ياد برم عمدا وقتي اومدم كه تو دانشكده باشي
احسان تو رو خدا مراقب خودت باش
چشم عزيزم تو هم مواظب خودت باش تا من برگردم
پس ديگه مزاحمت نمي شم.
تو تنها مزاحمي هستي كه دلم مي خواد هر دقيقه با من باشي
رويا سكوت كرد و خنديد احسان ادامه داد
- سوغات چي دوست داري برات بيارم
- سلامتي
- اي به چشم كاري نداري
- نه خدا به همراهت
- رويا
- جانم
- خيلي دوستت دارم باور كن
و بعد گوشي را گذاشت و ارتباط قطع شد
ان شب رويا با طرز عجيبي احساس دلتنگي مي كرد خودش هم باورش نمي شد تا اين اندازه دلبسته احسان شده باشد
براي سرگرم كردن خودش كتابي برداشت و ورق زد اما متوجه شد كه حتي حوصله كتاب هايش را هم ندارد. ان را به گوشه اي انداخت . ناخوداگاه به سراغ ويلونش رفت نواي غمگين موسيقي از چارچوب اتاقش بيرون رفت و شيدا را هم به سمت خود كشاند.
فرداي ان روز رويا با بي حوصلگي سر كلاسش حاضر شد و به هر نحوي كه بود ان ساعت را گذراند. پس از تمام شدن كلاسش از دانشكده بيرون امد و بي هدف در خيابان شروع به پرسه زدن كرد كمي از وقتش را صرف نگاه كردن به ويترين هاي مغازه ها كرد تا اين كه عاقبت خود را جلوي خانه فرهمند ديد
شيدا به خوبي حالات او را مي فهميد و دركش مي كرد و به همين خاطر لحظه اي او را تنها نمي گذاشت . حتي شب هم موقع خواب به اتاق رويا امد و با اصرار كنار او ماند و همان جا خوابيد
صبح براي خودرن صبحانه همه دور ميز نشسته بودند امير سرزده مضطرب و پريشان به انجا امد و در مقابل سوال هاي مادرش سكوت اختيار كرد و از جواب دادن طفره مي رفت مادر طبق معمول هر روز صبح راديوي داخل اشپزخانه را روشن كرد هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه ناگاه سر همه به سمت راديو برگشت (( زلزله شهر كرمان را ويران كرد....))..................
(ادامه دارد.....) |
|
|
 |
ارسال برای دوستان |
|
|
|
|
 |
بخش
داستان و رمان |
|
|
|
|
|