 |
بازدید: 7223 |
|
|
جاده هاي انتظار( قسمت نهم ) |
|
|
|
جاده انتظار
قسمت نهم
شيدا به خوبي حالات او را مي فهميد و دركش مي كرد و به همين خاطر لحظه اي او را تنها نمي گذاشت . حتي شب هم موقع خواب به اتاق رويا امد و با اصرار كنار او ماند و همان جا خوابيد
صبح براي خودرن صبحانه همه دور ميز نشسته بودند امير سرزده مضطرب و پريشان به انجا امد و در مقابل سوال هاي مادرش سكوت اختيار كرد و از جواب دادن طفره مي رفت مادر طبق معمول هر روز صبح راديوي داخل اشپزخانه را روشن كرد هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه ناگاه سر همه به سمت راديو برگشت (( زلزله شهر كرمان را ويران كرد....))
امير سرش را ميان دست هايش قرار داد رويا با نگاهي ترسان به امير نگاه كرد انگار مي خواست از نگاه او چيزي بخواند افسانه خانم دو دستي به صورتش زد و گفت
- خدا مرگم بده نكنه براي احسانم اتفاقي افتاده باشه
هيچ يك حال خوشي نداشتند امير گفت
- من صبح زود اين خبر رو از تلويزيون شنيدم چندين بار هم با همراه احسان تماس گرفتم اما در دسترس نبود اين بود كه اومدم اينجا
مادرش با حالتي كاملا نگران و عصبي پرسيد
- احسان رفته كرمان خدا مرگم بده امير حالا بايد چكار كنيم
امير كمي فكر كرد و گفت
- تا ظهر صبر مي كنيم شايد خودش باهامون تماس بگيره در غير اين صورت من و پدر مي ريم كرمان
- رويا كه تا ان لحظه ناباورانه به حرف هاي انها گوش مي كرد با صدايي لرزان گفت
- - بهش گفتم صبر كنه بعدا بره اما گوش نكرد
بعد صورتش را با دست هايش پوشاند و هاي هاي گريه كرد
امير گفت
- اون كه نرفته مهموني رفته تحقيق احتمالا هم اون لحظه بيرون از شهر بوده
رويا در ميان گريه اش گفت
- نصف شب موقع خواب اخه كدوم ادم عاقلي موقع خوابيدن اون هم شب ميره بيرون از شهر
امير با حالتي كلافه و سردرگم از جا برخاست و از اشپزخانه بيرون رفته همه تا نزديك ظهر منتظر نشستند اما خبري نشد ساعت سه بعد از ظهر بود كه امير و پدرش راهي كرمان شدند ساعات سختي بود تلويزيون لحظه به لحظه از شهر كرمان خبر مي داد. هر ساعت به تعداد كشته شدگان افزوده مي شد رويا و شيدا هر دو كنار مادر نشسته بودند انگار هيچ كدام جرات نگاه كردن به يكديگر را نداشتند در اين فاصله پدر رويا از شيراز تماس گرفت و به محض مطلع شدن از وضعيت احسان خبر داد كه انها هم به همراه چند نفر براي پيدا كردن احسان و دوستانش به كرمان مي روند. حال غريبي بود تمام ساعات ان روز را انها مقابل تلويزيون در كنار تلفن نشستند به اميد خبري اما از هيچ كدام هيچ خبري نشد 28 ساعت از رفتن امير و پدرش به كرمان مي گذشت هيچ يك از انها در اين مدت لب به غذا نزده بودند شيدا با اصرار فراوان توانسته بود ليواني شربت قند به مادرش و رويا بخوراند لحظه هاي انتظار واقعا كشنده بود اين كه ادمي هر لحظه منتظر شنيدن خبر مرگ فرزندش باشد در توان هر كسي نيست افسانه خانم به اميد اين كه احسان به اتفاق دوستانش در گوشه اي از ان شهر زنده اند و جان سالم به در برده اند دلخوش بود و نفس مي كشيد دائما زير لب ذكر مي گفت و صلوات مي فرستاد تصاويري از تلويزيون پخش مي شد تماما زجر اور و دردناك بود و اشك را به ديده هر بيننده اي مي اورد. تمام خانه ها ويران شده بود و به تلي از خاك تبديل شده بود رويا با بهت و وحشت به اين تصاوير نگاه مي كرد حتي تصور اين كه احسان هم جز اين مردم مصيبت زده باشد در خيالش نمي گنجيد
بالاخره پس از سه روز انتظار كشنده صداي تلفن برخاست شيدا با عجله گوشي را به دست گرفت و با وحشت به صداي ناتوان و خسته امير گوش سپرد..
- متاسفم خبر خوبي براتون ندارم
ساعتي بعد عده اي از فايل به خانه امدند پدر و مادر رويا به همراه جمعي از بستگان نزديك به رعت خودشان را به تهران رساندند. صداي ناله و فغان از هر گوشه خانه بر مي خاست افسانه خانم با بهت و ناباوري گوشه اي كز كرده بود باور اين كه پسرش را از دست داده برايش غير قابل تحمل بود
به محض رسيدن ماشين حامل جنازه بار ديگر بلوايي به پا شد روزگار غريبي شده بود افسانه خانم حتي با كمك زن هاي ديگر هم نمي توانست قد علم كند و بايستد صداي ضجه او دل هر غريبه اي را به درد مي اورد
رويا خيره خيره به انها نگاه مي كرد تمام توانش را در پاهايش جمع كرد و خودش را به نزديك احسان رساند پدرش و امير مانع نزديك شدن او به احسان شدند اما او به يكباره بر سر امير فرياد كشيد و گفت
- فقط يك بار همين يك بار اجازه بده ببينمش مي خوام باور كنم كه اين جنازه احسانه
امير با نگاه كردن به پدر و كسب اجازه و روي احسان را كنار كشيد رويا لحظه اي با ناباوري به او نگريست و در اغوش پدر از هوش رفت
گريه و ناله ها و شكايت هاي انها هيچ كدام نتوانست مانع گذر روزگار شود و در مقابل چشمان بهت زده و ناباور انها پيكر احسان به خاك سرد سپرده شد همه چيز به سرعت گذشت مراسم هفت و چهلم هم سپري شد و رفت در طي اين مدت رويا مدتي در بيمارستان بستري شده بود همان شوك عصبي اشنا دوباره به سراغش امده بود اما او صبوري را تجربه كرده بود و اين بار هم نه به خواست قلبي و شخصي اش بلكه به جبر سرنوشت بايد با ان مدارا مي كرد
پس از مرگ احسان رويا روحيه اش را به كلي باخته بود حال و حوصله درس خواندن را نداشت غيبت هاي مكرر داشت و اگر دلسوزيهاي فرخنده نبود حتما مشروط مي شد مادر رويا به خاطر شرايط روحي او مجبور شد در تهران و كنار او بماند مدتي بعد زماني كه مادر تصميمي به برگشتن گرفت رويا هم ساز برگشتن زد و گفت كه ديگر ميلي به ادامه تحصيل ندارد
افسانه خانم شيدا پدرش و امير به محض مطلع شدن از تصميم رويا به سختي با او مخالفت كردند افسانه خانم در حالي كه سعي مي كرد گريه اش را مهار كند گفت
- تمام ارزوي احسانم اين بود كه تو ادامه تحصيل بدي و هر چه زودتر مدركت رو بگيري اگه اگه تو هم بري من با اين دل سوخته چه كار كنم
- امير به سمت مادرش رفت و شانه هاي او را گرفت و او را وادار به نشستن كرد و رو به رويا كرد و گفت
- - فكر نمي كردم اين قدر ضعيف باشي در نظر من تو دختري جسور و سرسختي بودي ولي حالا مي بينم اشتباه كردم با اين كارت روح احسان رو هم ازرده مي كني
- رويا مردد بود چه كند از طرفي ميلي به درس خواندن نداشت و از طرف ديگر هيچ دلش نمي خواست انها را از خود برنجاند كمي فكر كرد و ناگاه برخاست و گفت
- - باشه مي مونم اما يه شرط داره
- چه شرطي؟
رويا كمي سكوت كرد و گفت
- موندنم بستگي به اقا امير داره
امير با تعجب در حالي كه به ديگران نگاه مي كرد به سوي رويا برگشت و گفت
- هر چي باشه قبوله
رويا گفت-
- به شرط اين كه شما هم برگرديد خونه و همين جا در كنار مادرتون باشيد اون بيش تر از همه ما به محبت شما احتياج داره
و بعد لبخندي موذيانه زد و گفت
- يادتون باشه كه قول داديد
امير اصلا انتظار شنيدن چنين در خواستي را از رويا نداشت از طرفي هم نگا ه نگران و خسته مادرش دلش را به درد مي اورد پس از كمي مكث گفت
- حرف مرد يكيه
افسانه خانم نگاهي سرشار از تقدير و تشكر به رويا كرد و به اين ترتيب امير دوباره به جمع خانواده اش برگشت
لحظات و ثانيه ها سپري شدند و زندگي دوباره به حالت عادي و روال معمول برگشت تنها ياد و خاطره احسان براي هميشه در دل هاي زخم خورده انها نقش بست و ماندگار شد
امير دوباره برگشت و اتاق احسان را براي او اماده كردند رويا كه بيشتر وقتش را با ياد و خاطره احسان سپري مي كرد مي خواست اتاق خودش را به امير بدهد اما او كه به خوبي از شرايط روحي رويا با خبر بود مخالفت كرد و گفت
- بهتره كه تو تو اتاق خودت باشي
رويا با افسوس گفت
- اخه اونجا بوي احسان رو مي ده
- ياد ادم ها تو دل باقي مي مونه و به جا و مكان بستگي نداره
در حين گفتگو امير چشمش به نوشته روي ديوار افتاد
به ياد يار و ديار چنان بگريم زار
كه راه و رسم سفر از جهان براندازم
امير پس از خواندن ان به رويا گفت
- از اين به بعد بيشتر از احسان به چشم هاي منتظر و نگران پدر و مادرت فكر كن بدون كه تنها دلخوشي اونها تو هستي
- امير برخلاف ميل باطني اش در حالي كه قلبش مالامال از غم برادر بود رويا را وادار مي كرد كه به او فكر نكند و ذهنش را با خاطرات او مختوش نكند.
(ادامه دارد.....) |
|
|
 |
ارسال برای دوستان |
|
|
|
|
 |
بخش
داستان و رمان |
|
|
|
|
|