تماس با ما

نقشه سایت

تبلیغات در سایت

صفحه اصلی

 

بازدید: 4418

 

    جاده هاي انتظار( قسمت دهم )

 

جاده انتظار

قسمت دهم

هفته ها و ماه ها به سرعت سپري مي شدند و پرده فراموشي روي خاطره ها مي كشيدند رويا سخت به درس خواندن مشغول بود بار ديگر خودش را به دست تقدير سپرد به اميد اين كه بار ديگر در اين درياي مواج و بي انتها به ساحلي امن برسد
سال سوم دانشكده را ميگذراند تعطيلات ميان ترم در پيش بود و رويا خيال داشت به شيراز برود و در كنار پدر و مادرش باشد اما به پيشنهاد اقاي فرهمند و اصرار شيدا تصميم بر اين شد كه ابتدا به ويلاي شمال بروند و پس از برگشتن همراه شيدا به شيراز بوند امير طبق معمول تنهايي را ترجيح داد و از همسفر شدن با انها خودداري كرد به اين ترتيب انها راهي شمال شدند
محيط سرسبز و پر از گل شمال كشور و درياي ابي دخترها را به وجد اورده بود هر دو مدت ها كنار تخته سنگي كه نزديكي ويلا قرار داشت مي نشستند گاهي اوقات هم رويا دست به ساز مي شد و ناله ان را در مي اورد
سه روز از رفتن انها مي گذشت كه امير افسرده و پريشان شده بود احساس عجيبي داشت نمي دانست اسمش را دلتنگي بگذارد يا تنهايي احساس مي كرد به ان موجود ظريف و زيبا وابسته شده است سردرگم و كلافه بود افكاري ضد و نقيض در سرش مي گذشت اتش زير خاكستر دلش دوباره شعله ور شده بود و بر ديوارهاي دلش تازيانه مي زد از سويي ديگر نداي وجدانش نهيب مي زد كه در حق برادرت نامردي نكن اما حالا كه او نبود او مرده بود و زير خروارها خاك خوابيده بود. زماني امير از حق خود گذشته بود كه او به مراد دلش برسد اما حالا... درمانده و مستاصل شده بود و نمي دانست چه كند افكار ازار دهنده دائما امير را مي ازرد و لحظه به لحظه به پريشاني او اضافه مي كرد تا اين كه بالاخره تصميمش را گرفت بيشتر از اين نمي توانست دوري ساحره زيبايش را تحمل كند تمام مسير را بي ان كه لحظه اي توقف كند پيمود با سرعت و بي وقفه مي راند تا زودتر برسد
رويا و شيدا به همراه پدر و مادرش بيرون ويلا دور ميز نشسته بودند و مشغول خوردن عصرانه بودند با شنيدن صداي بوق ماشين نگاه ها به سمت در ورودي ويلا برگشت با ديدن ماشين امير افسانه خانم از جا برخاست و گفت
- خداي من اميره نكنه اتفاقي افتاده؟
همه با تعجب از جا برخاستند و به سمت او رفتند امير با ديدن قيافه مضطرب مادرش خنديد و گفت
- چيه اگه خيلي ناراحتيد برگردم
پدرش گفت
- اين چه حرفيه پسر اخه تو از اين ناپرهيزي ها نمي كردي
- يه دفعه زد به سرم و راه افتادم
با ديدن رويا به سرعت نگاهش را از او گرفت و حواسش را به جاي ديگري مشغول كرد مي ترسيد چشم هايش راز دلش را فاش كند و او را رسوا كند تازه با ديدن او متوجه شد كه چقدر اين دختر را دوست دارد و دلش براي او تنگ شده است
فرداي ان شب جمعي از دوستان اقاي فرهمند به همراه خانواده هايشان به دعوت فرهمند به ويلاي انها امدند شور و هيجان خاصي به وجود امده بود به ترتيب گروه سني دسته بندي و جمع شده بودند جوان تر ها همه كنار دريا را ترجيح داده و دختر و پسرها دور حلقه اتش نشسته بودند و به صداي يكي از پسرها كه مي خواند گوش مي داند و گاهي هم با او هم خواني مي كردند
همه غرق احساسات خودشان شده بودند رويا هم كنار شيدا نشسته بود و زانوهايش را بغل كرده و به اتش خيره شده بود . ناخواسته به ياد احسان افتاد اشك در چشمانش حلقه زد يك ان بي ان كه خودش بخواهد به نقطه مقابلش خيره ماند امير درست روبروي او نشسته بود و بي ان كه متوجه نگاه كسي باشد خيره به او مي نگريست دل رويا از ديدن برق نگاه امير لرزيد با تعجب ديد كه قطره اشكي كنار چشم او نشسته ان چه كه مي ديد برايش تازگي داشت امير ناگهان به خود امد و نگاه رويا را متوجه خود ديد به سرعت برخاست و از انجا دور شد
ان شب با تمام زيبايي هايش به سر رسيد رويا موقع خواب به امير فكر مي كرد به خيره گي نگاهش و اشكي كه در چشمش حلقه زده بود تمام اين افكار تا ساعت ها ذهن رويا را مشغول خود كرده بود با همين افكار كم كم به خواب رفت
صبح با صديا امواج دريا از خواب بيدار شد و متوجه شد كه بقيه زودتر از او بلند شده و صبحانه خورده اند فنجاني چاي برايخ ودش ريخت و قطعه اي از كيكي را كه از شب گذشته باقي مانده بود برداشت و به ايوان كه مشرف به دريا بود رفت و روي صندلي نشست با ديدن شيدا و افسانه خانم دستي براي انها تكان داد شيدا با صداي بلند گفت
- زود صبحانه ات رو بخور تا بريم شهر خريد
هر سه به همراه امير به شر رفتند و پس از كمي خريد به ويلا برگشتند هنوز ساعتي نگذشته بود كه همسر يكي از دوستان فرهمند كه شب گذشته به ويلاي انها امده بود به همراه پسرش به انجا امدند رويا و شيدا هر دو براي اوردن چاي و ميوه به اشپزخانه رفتند و در حالي كه يكي سيني چاي و ديگري ظرف ميوه به دست داشت به سمت سالن برگشتند و مشغول پذيرايي از مهمانان شدند همسر دوست اقاي فرهمند كه خانم نيازي نام داشت پس از كمي حاشيه رفتن نگاهي به رويا انداخت و با خنده اي شيرين و با عشوه و ناز گفت كه براي خواستگاري رويا امده اند
افسانه خانم با تعجب به رويا نگاه كرد مانده بود چه بگويد كمي من من كرد نگاهي به امير كرد تا شايد او جوابي داشته باشد رويا همچنان سر به زير و محجوب نشسته بود از زير چشم نگاهي به امير كرد و متوجه شد كه چطور با خشم به او نگاه مي كند پيش خودش گفت خدايا اين ديگه كيه دوستي و دشمنيش معلوم نيست گاهي با محبت نگاه مي كنه و گاهي با خشم اصلا مگه من گفتم اين ها بيان خواستگاريم
امير بي ان كه حرفي بزند از جا بلند شد و بيرون رفت رويا اين فتار امير را بي حرمتي به خودش دانست او بايد به شخصيت رويا احترام مي گذاشت در حاليكه جلوي چشم همه فقط چشم غره رفته و با عصبانيت او را نگاه كرده بود رويا هم بلند شد و به دنبال امير بيرون رفت بايد به او مي گفت كه هيچ اطلاعي از اين موضوع نداشته يا اگر فكر ميك ند او در مهماني ديشب خودنمايي كرده اشتباه فكر كرده است به هر حال او را كنار ايوان ديد كه رو به دريا ايستاده و دست هايش ار پشت كمرش قلاب كرده بود كنارش ايستاد و گفت
- مي شه بپرسم براي چي اين قدر به من چشم غره مي ري
امير با عصبانيت نگاهش كرد و گفت
- اين طور كه پيداست پسره خيلي مطمئن ا ومده جلو نكنه تو همون يه ساعت كه اين جا بودن قول و قراري گذاشته ايد
رويا با تعجب نگاهش كرد و گفت
- واقعا راجع به من اين طوري فكر ميك ني؟
امير با همان لحن عصباني پرسيد
- يعني تو خبر نداشتي اينا ميان اينجا
رويا گفت:
- اخه چرا فكر ميك ني كه من بايد خبر داشته باشم واقعا كه
امير كمي ارامتر ولي با ترديد پرسيد
- پس چرا جوابشون رو ندادي
- والله چشم غره شما اجازه نداد حالا خودتون لطف كنيد بريد و بگيد من خيال ازدواج ندارم
چهره اش باز شد و گفت
- واقعا
رويا با دلخوري گفت
- اگه يك بار ديگه با من اين طوري رفتار كني هرگز نمي بخشمت
امير لبخندي زد و گفت
- معذرت مي خوام
بعد به ارامي اضافه كرد:
- خيالمو راحت كردي
و به سوي ساختمان رفت
رويا به مسيري كه امير رفت خيره مانده بود چندين بار تكرار كرد (( خيالمو راحت كردي!!!! خب يعني چي؟ چرا بايد خيال اون راحت بشه؟ يعني براش مهمه كه من با كي ازدواج كنم؟))
از كارهاي امير سر در نمي اورد او مرد مرموزي بود و كسي نمي توانست بفهمد در سرش چه مي گذرد ناخوداگاه به ياد شب گذشته افتاد دور حلقه اتش نگاه خسته امير اشكي كه ميان چشمانش نشسته بود نمي دانست ان را چطور تفسير كند اما هر چه بود حاكي از دردي كهنه بود پيش خودش فكر كرد كه او از لحاظ ظاهري بسيار خوش تيپ و خوش ظاهر است قد و بالاي بلند و شانه هاي پهن و مردانه موهايي حالت دار و تقريبا بلند كه هميشه حلقه اي از ان روي پيشاني اش مي ريخت و قيافه او را جذاب تر مي كرد ابروهايي پر پشت و كشيده چشم هايي نافذ و گيرا شايد ارزوي هر دختري داشتن مردي با اين مشخصات بود ظاهري كه غرور و سردي و بي تفاوتي اش مانع از ان مي شد كه كسي به خود جرات دهد با او درد دل كند خيلي دوست داشت بداند چه چيزي اين بت سنگي را اين طور ازرده خاطر كرده ات در ذهنش چراهاي زيادي بود اما نتوانست به هيچ يك از انها جواب درستي بدهد اما نه يك مطلب را مي توانست بفهمد ان هم تغيير رفتار امير بود تا جايي كه به ياد داشت او را هميشه بسيار خشك و بي تفاوت ديده بود اما اين اواخر احساس مي كرد رفتار امير با او ملايم تر شده همين كه وجود يك خواستگار او را عصباني كرده بود نشانه ان بود كه او برايش اهميت دارد اري امير تغيير كرده بود بدون اين كه خودش متوجه رفتارش باشد تغيير كرده بود
سفر چند روزه انها تمام شد و به خانه برگشتند همه با خاطره اي خوش انجا را ترك كردند تنها كسي كه فقط خون دل نصيبش شده بود امير بود.
احساس مي كرد چيزي مثل خوره وجودش را از درون مي خورد جالب اين كه از اين درد و سوزش هيچ شكوه اي نداشت و به قيمت جانش خريدارش بود دردي كه از جانب خواستني ترين موجود دنيا به او مي رسيد.

((ادامه دارد....)

 
 

ارسال برای دوستان

 
 
  نام فرستنده   ایمیل فرستنده
         
 نام گیرنده   ایمیل گیرنده
         
توضیحات

 

بخش داستان و رمان

 
 
   
       
 

   
   

دانستنیهای زندگی

خانه آرایی

هنر خانه داری

آیین زندگی:

ســــــــاخت عروسـک

فلش کلیپ

بازیهای آنلاین

دانلود بازی

بازی و سرگرمی :

احکام

دعا و زیارت

حکایت های آموزنده

قرآن کریم

مذهبی:

سینما و موسیقی

ویژه

ورزشی

حوادث

 ایران و جهان

اقتصادی

اخبار

مکمل ورزشی

دانستنیهای پزشکی

گیاهان دارویی

پزشکی:

گفتگــــــــــــو با هـــــنرمندان

بازیگرشناسی

گالری هنرمندان

سینما و موسیقی:

سوتی های شخصیتهای معــــــــــروف

کاریکاتور هنرپیشه ها

داستانهای ملانصرالدین

تصاویر خنده دار و جالب

شوخی های کامپیوتری

طنز و لبخند:

طالع بینـــــی چــــــــــینی

طالع بینی مصری

طالع بینی هندی

طالع بینی خواب

طالع بینی نوین

طالع بینی ازدواج

طالع بینی شخصی

طالع بینی:

نقاشـــــی

داستانهای کودکان

شعرهای کودکانه

کودکان:

فال لاک پشت

تعبیر خواب

فال انبیاء

فال هفته

فال چوب

فال حافظ

فالنامه:

آموزش برنامـــــه های کامـــــــــــپیوتر

آموزش آشپزی و شیرینی پزی

آموزش گلهای بلندر

آموزش عروس سازی مدرن

آموزش شمع سازی

آموزشی:

برنامه های موبایل

دیکشنری آنلاین

خواندنی و آموختنی

کارت تبریک

گالری تصاویر

کودکان

رادیو و تلویزیون

تالار گفتگو

دانلود برنامه

مختلف:

داستانهای هیجانی

داستانهای ایرانی

داستان:

جهان عجایب

دانستنیهای علمی

بیوگرافی دانشمندان

اخبار علمی

دانستنیها:

 

 این سایت متعلق به شرکت فرهنگ سازان می باشد هرگونه کپی برداری از مطالب غیر مجاز می باشد

Copyright  2005 - 2006 JADIDTARIN All rights reserved