 |
بازدید: 6896 |
|
|
جاده هاي انتظار( قسمت يازدهم ) |
|
|
|
جاده انتظار
قسمت يازدهم
رويا به محض رسيدن به تهران بار ديگر بار سفرش را اين بار به قصد شيراز بست قرار بود شيدا هم در اين سفر همراه او باشد و جالب اين كه امير اصرار داشت هنگام برگشتن به تهران به او اطلاع دهند تا خود براي برگرداندن انها به شيراز برود.
مهري خانم مادر رويا با ديدن دخترش جاني دوباره گرفته بود و از خوشحالي روي پايش بند نبود. خداخدا مي كرد هر چه زودتر درس او تمام شود تا براي هميشه پيش شان برگردد
با امدن رويا محيط كسل كننده خانه پدري اش رنگ ديگري به خود گرفته بود دختري دوست داشتني و با محبت كه دختر هاله ها و دائي اش به محض مطلع شدن از امدن او به ديدنش رفتند سعيد از جمله كساني بود كه از شنيدن خبر امدن رويا بي اندازه خوشحال بود و مشتاقانه براي ديدنش به منزل عمه رفت و او را چون هميشه زيبا و مهربان يافت سعيد طبق عادت ديرينه اش وقت زيادي را با رويا مي گذراند و از انجايي كه خانواد ه هايشان از رابطه انها با خبر بودند هيچ يك شكايتي از اين موضوع نداشتند
سعيد به رسم مهمان نوازي از شيدا دعوت كرد كه او را به داخل شهر ببرد و جاهاي ديدني شهر را نشانش بدهد به اين ترتيب هر سه با هم به منظور گردش و تفريح از خانه خارج شدند اولين جايي كه سعيد پيشنهاد كرد حافظيه بود كه قرارگاه بسياري از عشاق جوان بود.
رويا عمدا قدم هايش را اهسته بر مي داشت تا از سعيد و شيدا فاصله بگيرد سعيد به خوبي از نيت او با خبر بود و با خودش فكر ميك رد كه اكنون بهترين فرصت براي صحبت كردن با شيداست ميان راه ناگاه رويا ايستاد و با صداي تقريبا بلند گفت
- اي واي سعيد كيفم رو تو ماشين جا گذاشتم.
سعيد گفت
- شما اين جا بمونيد تا برم بيارمش
رويا به تندي گفت
- نه نه دستت درد نكنه خودم ميرم فقط سوئيچ رو بده
و با اين ترفند راه رفته را برگشت و انها را تنها گذاشت سعيد به نزديك ترين نيمكتي كه زير درختي بود اشاره كرد و گفت:
- شيدا خانم مي خوايد اينجا بشنينيم تا رويا برگرد
شيدا مطيعانه به دنبال او رفت و محجوبانه روي نيمكت نشست و گفت:
- اين رويا هم خيلي سهل انگاره
- راستش فكر مي كنم رويا عمدا كيفش رو تو ماشين جا گذاشت
شيدا با تعجب گفت
- يعني چي براي چي؟
سعيد كمي دست دست كرد و بعد با ملايمت گفت
- مي خواست من با شما حرف بزنم
- چه صحبتي؟
- چند جمله خودموني
شيدا سرش را پايين انداخت و لبش را گزيد و چيزي نگفت و سعيد ادامه داد:
- حقيقتش اينه كه خيلي وقته كه به شما... اصلا بذار خودموني تر باهات حرف بزنم اين طوري راحت نيستم حقيقت اينه كه خيلي وقته بهت فكر ميك نم از همون بار اولي كه تو خونه عمه مهري ديدمت بعدش هم تو مراسم احسان دلبسته ات شدم مي خواستم پدر و مادرم رو بفرستم خواستگاريت اما ترجيح دادم اول نظر خودت رو بدونم حالا...حالا نظرت چيه؟
شيدا از فرط خجالت گونه هاي سپيدش سرخ شده بود به جهت مخالف نگاه سعيد نگاه كرد و گفت
- چي بگم شما منو غافلگير كرديد
- لطفا به من شما نگو خب نظرت چيه البته اين رو هم بگم كه از خدمت سربازيم فقط شش هفت ماه مونده تو اگه فقط تا شش ماه به من فرصت بدي و منتظرم بموني قول مي دم تمام كارهايي رو كه براي تشكيل يه زندگي لازمه انجام بدم اگه تو موافق باشي همين فردا ميرم تهران خواستگاريت
شيدا به تندي برگشت و گفت
- نه اين كار رو نكني ها
- چرا؟
شيدا از لحن حرف زدن خودش خجالت كشيد و به ارامي گفت
- فردا زوده
سعيد همچنان به او خيره شده بود و از خوشحالي روي پاهايش بند نبود
- پس كي؟ هر وقت تو بگي اصلا بمونه تا تموم شدن سربازي ام چطوره؟
شيدا سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت. سعيد خنده اي كرد و گفت
- فقط يه بار نگام كن ببينم چشمات چي مي كن
ان قدر صبر كرد تا شيدا سرش را بالا گرفت و نگاهش با نگاه او گره خورد
شيدا كه از صراحت كلام او و همچنين از فرط هيجان گونه هايش گل انداخته بود با اين جمله عيد لبخندي ناخواسته زد و سعيد ادامه داد:
- جوابمو گرفتم پس تا پايان خدمت من منتظرم باش قول مي دم از اين انتظار هيچ وقت پشيمون نشي
شيدا گفت
- فقط امير نفقمه من با تو صحبت كردم اون خيلي راجع به اين مسائل حساسه از رابطه دختر و پسرا هم اصلا خوشش نمي ياد
- قول مي دمبرات دردسر درست نكنم در ضمن رابطه من و تو يك رابطه پاك و مقدسه
با نزديك شدن رويا به انها حرفشان را قطع كردند شيدا با ديدن رويا گفت
- رويا خانم كيفت خونه جا مونده بود؟
رويا با خنده گفت
- نه تو ماشين بود اما وقتي خواستم برگردم از دور دختر و پسر جووني رو ديدم كه غرق صحبت كردن بودند دلم نيومد بزم عاشقانه انها را به هم بزنم اين شد كه مجبور شدم يه دور قمري تو اين محيط دلچسب بزنم.
سعيد نگاهي حاكي از تشكر به او انداخت و بعد هر سه به راه افتادند سعيد پس از اين كه انها را مقابل خانه رساند خودش ديگر همراه انها به داخل نرفت خداحافظي كرد و از انها جدا شد با رفتن سعيد انها هم براي استراحت به اتاق رويا رفتند رويا با شيطنت دست شيدا را كشيد و او را روي تخت نشاند و گفت
- واي مردم از فضولي تعريف كن ببينم چي به هم گفتيد
شيدا اخمي تصنعي كرد و گفت
- كار درستي نكردي كه ما رو با هم تنها گذاشتي
رويا قيافه معصومانه اي به خود گرفت و گفت
- الهي بميرم كه تو رودرواسي قرار گرفتي و از پسر دايي من خوشت اومد
و بعد خنديد و ادامه داد
- خب لوس بازي بسه تعريف كن ببينم چي شد؟
راستش رويا وقتي چشم غره امير يادم مي افته حرف زدن از يادم مي ره
رويا گفت
- اگه دلواپسي تو فقط اميره اون با من فكر كنم يه ذره منطق سرش بشه خودت چي ؟خودت باهاش مشكلي نداشتي؟
شيدا محجوبانه نگاهش كرد و گفت
- من بهش قول دادم منتظرش بمونم
رويا دست هايش را گرفت و با شادي بي حدي گفت
- تو بهترين انتخاب رو كردي عزيزم بهت قول مي دم هيچ وقت از اين تصميم پشيمون نشي سعيد مرد با لياقتيه
گردونه زمان خيلي زودتر از تصور دختران جوان چرخيد و دوباره انها به تهران بازگشتند امير طبق قول و قراري كه قبل از رفتن با انها گذاشته بود به دنبالشان رفت و در كمال صبوري كه البته دور از باور شيدا بود انها را تا رسيدن به خانه همراهي كرد
كارهاي امير براي رويا تازگي داشت پيش خود مي انديشيد چطور ممكن است شخصي تا اين اندازه فرق كند تنها خصلت او كه اصلا عوض نشده بود كم حرفي اش بود كه اتفاقا بيشتر از گذشته در لاك تنهايي خود فرو رفته بود
(ادامه دارد....) |
|
|
 |
ارسال برای دوستان |
|
|
|
|
 |
بخش
داستان و رمان |
|
|
|
|
|