 |
بازدید: 11277 |
|
|
جاده هاي انتظار( قسمت دوازدهم) |
|
|
|
جاده انتظار
قسمت دوازدهم
آن شب عموهاي شيدا در خانه انها مهمان بودند حضور پسرعموهاي جوان و پر سر و صداي او باعث شده بود كه رويا احساس راحتي نكند مخصوصا يكي از انها كه شهروز نام داشت و بدجوري او را زير نظر گرفته بود و ان قدر بي شرم بود كه حتي در حضور عمو و پسرعمويش هم به خودش اجازه مي داد او را حريصانه نگاه كند تا جايي كه امير به شدت به خشم امده بود رويا متوجه ناراحتي امير شد و براي رهايي از هر گونه سوال و جوابي به اتاقش رفت هنوز نيم ساعتي نگذشته بود كه شيدا به همراه دختر عموهايش به اتاق او امدند و از او خواستند كه به جمع انها بپيوندد رويا برخلاف ميل باطني اش براي اين كه ادب و نزاكت را به جا اورده باشد به خواسته انها عمل كرد همه دور هم در سالن نشسته بودند كه شقايق دختر عموي شيدا گفت
- رويا جون اين طور كه شنيدم دست به سازت حرف نداره خوشحال مي شيم اگه افتخار بدي و كمي برامون ساز بزني
قبل از اين كه رويا جوابي بدهد شهروز گفت
- به به شمع و گل و پروانه همه جمعند فقط چهچه بلبل كمه كه اونم رويا خانم تكميلش مي كنه
رويا مردد بود دلش نمي خواست بيشتر از اين مورد توجه شهروز قرار بگيرد صداي شيدا او را به خود اورد
- رويا پاشو پاشو ديگه همه منتظر توان
رويا بي اختيار نگاهش به امير افتاد كه با صورتي برافروخته از خشم به شيدا گفت
- شيدا چرا اصرار مي كني شايد رويا دوست نداره در حضور پسرعموهاي تو ويلون بزنه
شيدا ارام پاسخ داد
- من اصرار نكردم فكر كردم همه موافقند
رويا به خوبي متوجه منظور امير شده بود گفت
- ببخشيد اصلا يادم نبود دفعه پيش كه رفته بودم شيراز سازم رو جا گذاشتم
شقايق گفت
- اه خيلي بد شد دوست داشتيم از هنرتون استفاده كنيم
رويا با محبت گفت
- اشاء الله دفعه بد شقايق جون
و بعد نگاهي دزدكي به امير انداخت و بي ان كه خودش بخواهد به او خيره ماند چرا كه نگاه امير سراسر سپاس و قدرداني بود
امير زودتر از همه براي خوابيدن به اتاقش رفت پس از اتمام كارهاي اشپزخانه و مرتب كردن پذيرايي افسانه خانم و اقاي فرهمند هم به اتاقشان رفتند
شيدا نفس عميقي كشيد و به رويا گفت
- خدا رو شكر كه رفتند اصلا از اين پسره خوشم نمي ياد مرتيكه چشم چرون
- شيدا من متعجبم كه چرا پدرت چيزي به شهروز نمي گه يه تشري يه اخمي
- بابا احترام زيادي براي برادرش قائله عمو هم زيادي به شهروز علاقه داره به همين خاطر بابا محض خاطر عمو چيزي نمي گه يعني اصلا دلش نمي ياد چيزي بگه و اونو ناراحت كنه
رويا نفس عميقي كشيد و گفت
- كه اين طور اما امير بدجوري از اين پسر بدش مي ياد شيدا نفهميدي وقتي اون گفت من برم سازم رو بيارم چه چشم غره اي به من رفت
- اره متوجه شدم مخصوصا چشم غره اي كه به من رفت من فكر مي كردم امير فقط به من كه خواهرشم حساسه ولي جديدا خيلي رو تو هم حساسيت به خرج مي ده بيچاره خدا به دادت برسه تازگي ها وقتي كمي دير از دانشكده مياي خونه نمي دوني چطوري عصبي مي شه مامان مي گه شيدا كم بود كه از دستت امون نداره رويا هم بهش اضافه شد خدا كنه لااقل با زنش اين طور نباشه
رويا در سكوت به حرف هاي شيدا گوش مي كرد خودش هم متوجه شده بود كه رفتار امير تغيير كرده اما نه از ان جهت كه مادر و خواهرش مي گفتند در نگاه امير چيزي ديگري ديده بود كه نمي دانست اسمش را چه بگذارد اما هر چه بود محبت بود نه نفرت
صبح زود از بقيه بيدار شد شب گذشته به خاطر وجود مهمان ها نتوانسته بود به درس هايش رسيدگي كند و براي جبران عقب افتادگي دروسش صبح زودتر از خواب بلند شده بود براي برداشتن كتابي به كتابخانه رفت سعي كرد ارام و بي صدا حركت كند تا امير و شيدا را از خواب بيدار نكند به ارامي در كتابخانه را گشود و پا به درون گذاشت و در را ارام بست ناگاه با تعجب به نقطه مقابلش خيره ماند امير انجا نشسته بود و سرش را روي ميز گذاشته بود مي خواست برگردد تا او را بيدار نكند اما قبل از اين كه دستگيره در را بچرخاند با صداي امير برگشت
- مثل اين كه جاي خوبي رو براي خوابيدن انتخاب نكردم
رويا دستپاچه شد و گفت
- نه نه اصلا اين طور نيست راستش ديشب نتونستم درسهام رو مرور كنم اين بود كه صبح زود پاشدم الان هم فقط مي خواستم كتاب بردارم اگه مي دونستم شما اينجا هستيد مزاحم نمي شدم
امير لبخندي زد و گفت
-0 تو هيچ وقت مزاحم نبودي و نيستي كتابت رو پيدا كن و بردار
اگه مي خواي اينجا مطالعه كني من ميرم تو اتاقم
رويا در حالي كه زير نگاه امير سرخ شده بود سريع به سمت قفسه كتابها رفت و كتاب مورد نظرش را برداشت و با گفتن ببخشيد به سمت در كتابخانه رفت قبل از اين كه كاملا از اتاق خارج شود با صداي امير سرجايش ميخكوب شد
- رويا
رويا با شدت سعي مي كرد لرزش اندامش را كنترل كند به سمت او برگشت امير نگاه گرم و پر مهرش را نثار او كرد و گفت
- بابت قضيه ديشب ازت ممنونم از اين كه به خواسته ام بها دادي واقعا ممنونم
رويا خرفي نزد لبخند كمرنگي زد و به سرعت در را بست و به سمت اتاقش رفت در سرش هزاران فكر رژه رفت هر چه كرد نتوانست حتي يك خط از كتاب را بخواند به ناچار ان را بست و به گوشه اي انداخت احساس عجيبي داشت دلش مي خواست بداند براي چه امير در كتابخانه خوابيده بود چرا از او تشكر كرد يعني تا اين اندازه روي كارهاي او دقيق بود اين سوال هاي بدون جواب تمام ذهنش را پر كرده بود
با بلند شدن صداي زنگ تلفن افسانه خانم گوشي را برداشت و پس از احوالپرسي گوشي را به دست رويا داد و او را تنها گذاشت تا به راحتي با مادرش صحبت كند پس از ربع ساعتي كه برگشت رويا را پكر و گرفته ديد با مهرباني كنارش نشست و موهاي او را نوازش كرد و گفت
- چيه عزيزم نكنه دلت براي مامانت تنگ شده اره هزار بار به مهري گفتم كه كمتر تلفن بزن و اين دختر رو هوايي نكن ولي به گوشش نمي ره چيكار كنه طفلك اونم يه مادره حق داره
رويا با اندوه گفت
- حال پدرم خوب نيست دوباره ناراحتي قلبي اش عود كرده بايد برم شيراز
- اما اخه رويا جون الان وسط ترم مي شه من كه سر در نمي ارم از قانون دانشكده تو
رويا سري تكان داد
- بايد برم سه چهار روز مي رم و برمي گردم
افسانه خانم دلسوزانه دست او را فشرد و گفت
- مي خواي من و فرهمند بريم ملاقاتش تو به درسهات برسي عزيزم
رويا با حالتي عصبي و كلافه گفت
- نه خاله جون خودم بايد برم من مطمئنم پدرم منو ببينه اروم مي شه اون به خاطر مامان دلتنگي هاش رو بروز نمي ده اينو سر قضيه رامين فهميدم
افسانه خانم سرش را به علامت تاسف چندين بار به طرفين تكان داد و گفت
- خيل خب اگه فكر مي كني راه درست اينه پس برو حالا كي مي خواي بري
رويا پاسخ داد
- با اولين پرواز اگه بشه همين امروز
شب هنگام شام افسانه خانم منتظر رسيدن همسرش و امير بود با صدا بوق ماشين به شيدا گفت
- شيدا جان غذا رو بكش تا من بيام امشب دير اومدند حتما خيلي گرسنه اند
قبل از اين كه كسي شروع به خوردن كند فرهمند از همسرش پرسيد
- پس رويا كجاست نمي ياد شام بخوره
- طفلك رفت شراز دلم براش مي سوزه خيلي نگران پدرش بود
فرهمند با تعجب قاشم را درون بشقابش گذاشت و رو به همسر پرسيد
- چطور مگه اتفاقي افتاده اصلا چرا به من خبر ندادي
به جاي افسانه خانم شيدا گفت
- خيلي اصرار كردم لا اقل بذاره به امير بگم براش بليط تهيه كنه و تا فرودگاه همراهش بياد ولي خودش قبول نكرد به كمك فرخنده دوستش كه فكر مي كنم برادرش تو اژانس هواپيمايي كار مي كنه سريع كارش جور شد و رفت
فرهمند كه جواب سوالش را نگرف5ته بود با حالتي عصبي پرسيد
- مي گم مگه باباي رويا طوري شده
- نگران نشو باز همون قلب درد هميشگيه رويا مي گفت اگه برم پيشش و منو ببينه حالش بهتر مي شه
فرهمند كه تا حدودي نگراني اش بر طرف شده بود كمي ارام تر از قبل گفت
مطمئني كه فقط همينه؟
اره بابا خيالت راحت باشه بعد از رفتن رويا دوباره با شيراز تماس گرفتم هم حال پدرش رو پرسيدم و هم رويا رو
امير با صدايي گرفته پرسيد:
- رسيده؟
مادرش كه مشغول خوردن غذا بود و متوجه حال او نبود با بي خيالي جواب داد
- واي چقدر سوال مي پرسيد اره بابا رسيده حالش هم خيلي خوبه
(ادامه دارد....) |
|
|
 |
ارسال برای دوستان |
|
|
|
|
 |
بخش
داستان و رمان |
|
|
|
|
|