 |
بازدید: 18242 |
|
|
جاده هاي انتظار( قسمت سيزدهم) |
|
|
|
جاده انتظار
قسمت سيزدهم
- سه روز مي شد كه رويا در شيراز بود امير در اين مدت تازه متوجه شده بود كه چقدر به اين دختر وابسته شده هر چه خودش را سرزنش مي كرد فايده اي نداشت ساعت به ساعت روزش را با عذاب مي گذراند برايش ثابت شده بود كه بدون او نمي تواند لحظه اي را با ارامش سركند پاك خودش را باخته بود بد خلق و عصبي شده بود رويا قبل از سوار شدن به هواپيما ساعت پروازش را به خانواده فرهمند خبر داد چرا كه از روز پيش افسانه خانم از او خواسته بود ساعت رسيدنش را به تهران به انها اطلاع دهد تا به دنبالش بروند بنابراين رويا قبل از پرواز ساعت ورودش به تهران را به انها اطلاع داد هنگامي كه وارد سالن شد منتظر ماند كه شيدا يا مادرش را ببيند اما هر چه به اطراف نگاه كرد اثري از انها نديد به ناچار براي گرفتن تاكسي از سالن خارج شد هنوز چند قدمي برنداشته بود كه امير را مقابل خودش ديد خودش را نزديك او رساند و گفت
- - سلام شرمنده ام كه شما رو به زحمت انداختم تقصير خاله بود خودش اصرار كرد
امير با لبخند تلخي گفت:
- مهم نيست خيلي وقته رسيدي؟
- نه راستش داشتم دنبال يكي از شماها مي گشتم كسي رو نديدم نا اميد شدم داشتم مي رفتم تاكسي بگيرم.
امير چشمان غمگينش را به او دوخت و گفت
- خب اين تاكسي من هم راننده بفرماييد
و به سمت ماشينش رفت و در سمت راست را براي او گشود رويا داخل ماشين نشست امير براي گذاشتن ساك دستي او كه طبق معمول از خوراكي هاي سفارشي مادرش و سوعاتي براي خانواده فرهمند پر شده بود به قسمت عقب ماشين رفت و ساك را داخل صندوق عقب جا داد رويا برگشت و به او خيره شد برخلاف هميشه كه ظاهري مرتب و اراسته داشت اين بار صورتش را سياهي ته ريشي پوشانده بود برايش جاي تعجب بود چون تنها زماني كه امير را اين طور ديده بود هنگام مرگ احسان بود
امير حين رانندگي از رويا پرسيد:
- پدرت چطوره حالش بهتر شد
- الحمد ا.... بد نبود گفتم كه منو ببينه خوب مي شه
امير اهسته زير لب گفت
- يه جورايي با هم هم درديم
رويا به سمت او چرخيد و گفت:
- چيزي گفتيد؟
- نه با خودم بودم
كنار خيابان پسر بچه اي چند دسته گل سرخ در دست داشت و به راننده ها اصرار مي كرد كه از او بخرند امير ترمز كرد و شيشه را پايين كشيد و گفت
- بيا پسرجون ببينم
پسرك خوشحال به طرفش امد و دسته گل را به داخل ماشين گرفت و گفت:
- اقا يكي بخر تو رو خدا ارزون مي دم
امير خنديد و گفت
- دسته اي چند؟
پسرك با نگاهي ملتمس نگاهش كرد و گفت
- دسته اي چهارصد تومن ببين هر دسته سه تا گل داره
امير از جيب كتش سه اسكناس سبز در اورد و به دست پسرك داد و گفت
- بيا همه اش رو مي خرم
و پول را به دست او داد
پسربچه كه از فرط خوشحالي نفسش بند امده بود گفت:
- اين فقط پنج دسته است پولش زياده صبر كن تا بقيه اش رو بهت بدم
امير خنده اي كرد و گفت:
- برو پسر برو خوش باش مال خودت
و بعد دسته گل هاي سرخ را گرفت و بوئيد نگاهي پر مهر به رويا كرد و گل ها را به سمت او گرفت و گفت:
- بگير مي دونم كه خوشت مي ياد
رويا با تعجب نگاهش كرد و گفت
0 همه اش مال من؟ اينا كه خيلي زياده
امير نگاهش را از او دزديد و اهسته گفت
- لياقت بيشتر از اين ها رو داري
رويا گل ها را به صورتش نزديك كرد و غرق زيبايي انها شد چندين بار انها را بوييد و بوسيد. دلش از اين همه محبت لرزيد دوست داشت به نحوي تلافي كند كيف دستي اش را از روي صندلي عقب ماشين برداشت و ان را گشود خودنويسي را كه براي شيدا خريده بود بيرون اورد و كمي مكث كرد دو دل بود نمي دانست كاري كه مي خواهد انجام بدهد درست است يا نه اما اين بار به حرف دلش گوش داد از ميان گلا ها شاخه اي را بيرون كشيد و روي خودنويسي گذاشت. رويا دستش را جلو برد و گفت
- اميدوارم شما هم خوشت بياد
امير به شدت در خود فرو رفته بود با تعجب به دست او نگاه كرد با ديدن خودنويس و گل لبخندي روي لب هايش ظاهر شد. دستش را پيش برد و انها را گرفت و گفت
- حسابي غافلگيرم كردي اصلا انتظارش رو نداشتم
رويا شرمگينانه سرش را پايين انداخت و با معصوميتي خاص گفت:
- خيلي وقت بود دلم مي خواست اينو به شما بگم شما خيلي به من محبت داريد نمي دونم چطور از شما تشكر كنم هر چند خانواده تون محبت شما رو طور ديگه اي تعبير ميك نند
امير به شدت تحت تاثير احساساتش قرار گرفته بود گفت
- نظر خانواده ام برام مهم نيست خوشحالم كه تو مثل اون ها فكر نمي كني در ضمن اين قدر هم به من نگو شما ، شما.
حرف هاي امير براي رويا تازگي داشت كم كم داشت به نتيجه اي مي رسيد ولي خودش هم مي ترسيد قبول كند انچه را كه در ذهنش مي گذرد حقيقت داشته باشد. با اين تفكرات شب را به صبح رساند
امير مدتي بود كه سخت با خودش در جدال بود بيشتر از اين نمي توانست رازش را در دل حبس كند از طرفي مي ترسيد خانواده اش به اين موضوع طور ديگري نگاه كنند و مادرش نخواهد بار ديگر رويا را به عنوان عروس قبول كند
اما بالاخره پس از كلنجار رفتن بسيار با خودش تصميم گرفت بيشتر خودش را به اين دختر نزديك كند شايد بتواند حرف دلش را به نحوي به او بگويد و نظر خود او را بداند
ان روز لباس مرتبي بر تن كرد و پس از مرتب كردن وضع ظاهرش از اتاقش خارج شد مادرش كه او را اين وقت روز در خانه مي ديد تعجب كرد و با ديدن ظاهر اراسته اش خنديد و گفت
- امير جون اتفاقي افتاده؟
امير يكي از ابروهايش را بالا برد و پس از كمي مكث گفت
- چطور مگه؟
مادر كمي قد و بالاي پسرش را تماشا كرد و در حالي كه لبخندي پر از تحسين و رضايت تحويلش مي داد گفت
- اخه اومدن تو اين وقت روز به خونه جاي تعجب داره در ثاني اين طور كه تو به خودت رسيدي به من حق بده سوال كنم هر چند كه دلم مي خواد هميشه همين طور به فكر خودت باشي
امير با لحني دلخورانه به مادرش گفت:
- يعني هميشه هپلي بودم
مادرش خنده بلندي كرد و گفت:
- نه عزيز دلم تو هميشه و تو هر لباسي جذاب و دل نشين هستي منظور من نگاهته نگاهت خندونه و چهره ات با نشاطه دوست دارم هميشه همين طور باشي
امير نفس عميقي كشيد و گفت
- مي خوام برم ديدن يكي از دوستام كه از خارج از كشور برگشته و الان هم تو يه اژانس هواپيمايي مشغول به كاره
مادرش كه دست بردار نبود دوباره پرسيد:
- محل كارش كجاست
امير در حالي كه از سوال و جواب هاي مادرش كلافه شده بود گفت
- فكر مي كنم نزديك دانشگده رويا باشه البته خيلي مطمئن نيستم
- خيلي خوب شد راستش مادر رويا امروز كمي حال ندار بود اگه رفتي اونجا محض رضاي خدا دنبال رويا هم برو بيارش
امير با ظاهري خونسرد جواب داد
- باشه به روي چشم حالا اجازه مي دي برم؟
با نشانه هايي كه از دوستش گرفته بود به راحتي توانست اژانس را پيدا كند با ديدن فرخ دوست چندين ساله اش يكديگر را در اغوش كشيدند و مشغول صحبت شدند
امير پس از گذشت يك ساعتي نگاهي به ساعتش كرد و گفت
- اخ اخ فكر كنم دير شد
- چيه قرار مداري داشتي؟
امير از جا برخاست و پاسخ داد
- نه پسر خوب قراره برم دنبال كسي سفارش مادره اگه سهل انگاري كنم كارم ساخته اس
- دوره؟
- نه همين دانشكده نزديك شماست.
فرخ هم همراه امير از انجا خارج شد و گفت
- پس با هم بريم چون قرارهمنم برم دنبال فرخنده
- هنوز ازدواج نكرده؟
فررخ پاسخ داد
اي بابا به خاطر همين فرخنده خانم از اون سر دنيا پاشدم اومدن اينجا با فوت مادرم حسابي تنها شده دلم نيومد تنهاش بذارم اين شد كه برگشتم
همان طور كه قدم زنان به سمت دانشكده مي رفتند امير پرسيد
- پس پدرت چي شد؟
فرخ خنده اي كرد و گفت
- اي دل غافل پدرم پدراي قديم هيچ اقا خيلي زود با يه خانم كه هم سن دخترش بود ازدواج كرد و رفت كانادا
و بعد ادامه داد
- تو براي چي اومدي خواهرت اينجا درس مي خونه؟
امير پاسخ داد
- نه راستش دختر يكي از دوستاي پدرمه كه اهل شيرازه پدر و مادرش اونجا هستند و خودش هم خونه ما مهمون اينه كه مادرم خيلي مراقبشه
فرخ خنديد و گفت
- ببينم نكنه خبرائيه
امير با ظاهري خونسرد جواب داد
نه فعلا كه هيچ خبري نيست
هر دو سخت گرم گفتگو بودند كه رويا به همراه يكي از دوستانش از در دانشكده بيرون امدند رويا با ديدن ايمر به سمتش رفت با تعجب گفت
- سلام اتفاقي افتاده؟
امير پاسخ داد
- قيافه ام شبيه كسانيه كه حامل خبراي بدي هستند؟
- نه نه اصلا اما خب شما هيچ وقت اينجا نمي اومديد تو اين مدتي كه اينجا اومدم اين اولي نبراي كه دنبال من اومديد به من حق بديد كه تعجب كنم
امير نگاهي به چشمان زيباي دختر انداخت و گفت
- حق با توئه
امير به اطرافش نگاه كرد و فرخ را ديد كه همراه دختري ايستاده و مشغول صحبت هستند وقتي فرخ امير را متوجه خود ديد پيش امد و گفت
- سلام رويا خانم
امير با تعجب نگاهي به رويا انداخت و گفت
- شما همديگه رو مي شناسيد؟
(ادامه دارد...) |
|
|
 |
ارسال برای دوستان |
|
|
|
|
 |
بخش
داستان و رمان |
|
|
|
|
|