جاده انتظار
قسمت چهاردهم
رويا با نشان دادن فرخنده گفت
- ايشون برادر دوست بسيار خوبم فرخنده هستن
فرخ رو به امير كرد و گفت:
- پس ايشون سفارشي مادرت هستند
امير كه از طرز نگاه فرخ به رويا اصلا خوشش نمي امد گفت
- به هر حال خوشحال شدم ديدمت فرخ جان ما بايد زودتر برگرديم الانه كه مامان نگران بشه و تلفن رو دست بگيره و هي زنگ بزنه و دنبال ما بگرده
فرخ دستش را براي خداحافظي پيش برد و گفت
- يادت باشه يه شب شام مهمون من هستيد با رويا خانم تشريف بياريد
امير خنده اي تصنعي كرد و گفت
- چشم حتما اگه فرصت شد شما هم بيايدد اون طرف ها
هر دو سوار ماشين شدند و به راه افتادند امير از اين كه نگاه فرخ را نسبت به رويا مشتاق و پر مهر ديده بود حسابي در هم ريخته بود و سخت به فكر فرو رفت رويا كه متوجه سكوت طولاني و حالات عصبي او شده بود با ترديد پرسيد
- مطمئنيد كه اتفاق خاصي نيفتاده؟
امير با لحني سرد جواب داد
- چطور مگه؟
رويا با ترديد بيشتر پاسخ داد
- آخه خيلي تو فكريد نمي دونم شايد من اين طوري فكر مي كنم ولي عصباني هم به نظر مي رسيد
امير در جوابش گفت
- از كي با اين دوستت...فرخنده رو مي گم اشنا شدي؟
رويا با سادگي جواب داد
- خب خيلي وقته شايد از همون روزاي اولي كه اومدم اينجا
امير دوباره پرسيد:
- رفت و اومد هم باهاش داري؟ منظورم اينه كه تا حالا خونشون هم رفتي؟
- خب اره چطور مگه
- برادرش چي؟ با فرخ تا چه حد اشنايي داري
رويا با تعجب گفت:
- تا حدي كه برادر دوستمه و ادب حكم مي كنه كه اداب معاشرت رو رعايت كنم
- امير دوباره با سماجت پرسيد
- - چطور پسريه ؟ منظورم رفتارش با توئه؟
رويا كه متوجه حساسيت امير به اين موضوع شده بود لبخندي موذيانه زد و گفت
- خيلي خوب و عاليه واقعا كه انسان با ارزشيه
امير پوزخندي زد و گفت
- معلومه كه حسابي خودشو جا كرده درسته؟
رويا با عصبانيت به طرفش چرخيد و گفت
- مي دونستم كه شما هيچ وقت عوض نمي شي از روز اولي كه پا تو خونه تون گذاشتم با من از در دشمني وارد شدي امروز هم امده بودي مثلا مچم رو بگيري نه خب موفق شدي اقا؟
امير ناخود اگاه پايش روي پدال ترمز رفت و گفت
- تو واقعا اين طور فكر ميك ني؟
رويا رويش را از او گرفت به سمت ديگري نگاه كرد و گفت
- نيازي نيست من فكر كنم رفتار و حركات شما خودش نشانگر همه چيزه من ساده رو بگو كه خيال مي كردم حس انسان دوستي تون گل كرده شما..شما واقعا خشك و سرد و بي منطق هستيد
امير با ناباوري به رويا نگاه كرد در خيالش نمي گنجيد كه رويا در باره او اين طور فكر كند در حاليك ه غمي بزرگ در چشمانش نشسته بود سرش را به طرفين تكان داد و گفت:
0 هيچ فكر نمي كردم درباره من اين طور قضاوت كني
هر دو در سكوت به مقابلشان نگاه مي كردند رويا نيم نگاهي به امير انداخت اما او گرفته تر از ان بود كه متوجه نگاه رويا شود
امير ماشين را كنار در ورودي خانه پارك كرد و كاملا به طرف رويا برگشت و چند ثانيه اي اورا نگاه كرد لبخند غمگيني زد و گفت
من حق نداشتم كه ناراحتت كنم زندگي تو به خودت مربوطه نبايد تو كارهاي شخصي تو دخالت مي كردم در هر حال مغذرت مي خوام
رويا كه در مسير نگاه مستقيم امير بود گونه هايش از فرط خجالت صورتي شده وبد سرش را پايين انداخت و گفت
- مهم نيست خيلي وقته به اين طرز رفتار شما عادت كردم
امير ناخواسته دستش را زير چانه او برد و وادارش كرد كه نگاهش كند و با نگاهي مملو از عشق گفت
- من كه معذرت خواهي كردم ولي شيطون قشنگ قول بده ديگه با اين پسره زياد برخورد نداشته باشي هر چند كوتاه
رويا براي رهايي از نگاه او گفت
- چشم قول مي دم حالا مي ذاري پياده شم؟
امير همچنان او را تماشا مي كرد دلش مي خواست حرف باز كند و به او بگويد كه چطور تمام ذهنش را پر كرده چطور به خاطر او عمريست كه با خودش بد كرده اما هنوز جرات اين كه به او بگويد دوستش دارد را در خود نمي ديد
رويا قبل از اين كه در را پشت سرش ببند برگشت و ديد كه امير هنوز داخل ماشين نشسته و به او نگاه مي كند لبخندي زيبا زد و يكي از دلنشين ترين نگاه هايش را نثار او كرد و دستي برايش تكان داد و در را بست
با نزديك شدن روز تولد شيدا رويا در فكر خريد هديه اي مناسب بود ان روز رويا از نبودن شيدا در خانه استفاده كرد و به افسانه خانم گفت
- خاله من يه سر مي رم بيرون خريد اگه مامانم زنگ زد بگو وقتي برگشتم باهاش تماس مي گيرم
- باشه عزيزماما تنها مي ري؟صبر كن الان شيدا مياد خونه با هم بريد
- نه نه مي خوام تنها برم
افسانه خانم به شوخي پرسيد
- اي شيطون نكگنه چيزي رو از من پنهون مي كني
رويا با شينيدن كلمه شيطون به فكر فرو رفت اين اواخر دومين باري بود كه كسي او را شيطون خطاب مي كرد احساس كرد لحن گفته امير در نظرش شيرين تر و پر معناتر از مادرش بود با صداي افسانه خانم به خودش امد و گفت
- چيزي نيست خاله داشتم فكر ميك ردم چطور شما متوجه نشديد؟
- متوجه چي؟؟؟
- اي بابا تولد شيدا رو مي گم نكنه فراموش كرديد؟
افسانه خانم هوم بلندي كشيد و گفت
- خوبه دختر جون يادم انداختي پاك فراموش كرده بودم فداي تو دختر قشنگم كه اين موضوع رو ياد اوري كردي حالا نكنه مي خواستي به خاطر اين موضوع بري بيرون درسه؟
- بله لطفا چيزي به شيدا نگيد
افسانه خانم خنديد و گفت
- باشه عزيزم برو فقط مراقب خودت باش
در همين موقع امير كه يك دسته كاغذ در دست داشت از پله ها پايين امد و نزديك انها شد مادرش با ديدن او رويا را كه تقريبا از خانه خارج شده بود و داخل حياط رفته بود صدا زد
- رويا ... .رويا ... صبر كن دخترم
- بله خاله كاري داشتيد؟
- اره رويا جون ببين تنها نرو امير داره بر مي گرده شركت سر راهش تو رو هم تا يه مسيري مي رسونه
رويا با ترديد نگاهي به امير انداخت و بعد گفت:
- لزومي نداره مزاحم ايشون بشم خودم مي رم خاله شما چرا اين قدر نگرانيد
- دست خودم نيست مادر چه كنم دلم بيخودي شور مي زنه به خدا تو رو هم مثل شيدا دوست دارم اگه با امير بري لا اقل خيالم كمي راحت تر مي شه
امير لبخندي زد و نگاهي كوتاه به رويا انداخت و گفت
- پس مامان من رفتم
سپس به رويا گفت
- زودتر بيا تو ماشين منتظرم
به اين ترتيب رويا مجبور شد دوباره با امير همراه شود رويا با ياد اوري برخوردي كه دفعه پيش با امير داشت ترجيح داد اين دفعه ساكت باشد و سعي كند گفتگويي با او نداشته باشد هر چه مدت سكوت بينشان طولاني تر مي شد سرعت ماشين هم بيشتر و بيشتر مي شد تا اين كه بالاخره رويا مجبور شد سكوتش را شكند و گفت:
مثل اين كه بهتر بود تنها مي اومدم اين طوري لا اقل سالم برمي گشتم خونه
امير بي تفاوت گفت
- اين طور كه تو مي ري بيرون همون سالم نرسي خونه بهتره من ترجيح مي دم دست و پات بشكنه ولي سوژه جوون هاي خيابون نشي
رويا با خشم نگاهش كرد و گفت
- مي شه بگيد اشكال من در چيه؟ در لباسم؟ ارايشي مي كنم؟ تو فكر كردي من اي نقدر عقده اي هستم چي فكر كردي؟
امير نگاهي به نيم رخ ناراحت او انداخ تگونه هايش از شدت خشم گل انداخته بودند و به زيبائيش جلوه خاصي داده بودند به سختي نگاهش را از اين تابلوي زيبا گرفت و ارام گفت
- اشكال از تو نيست
- مي شه يه جوري حرف بزني كه من هم بشنوم. اصلا شما چه دشمني با من داريد مي شه بگيد چه پدر كشتگي با من داريد؟
امير كه از حرف هاي رويا دلخور شده بود و نقشه هايش را نقش بر اب ديد دنده ماشين را عوض كرد و در حالي كه باز هم به سرعتش اضافه مي كرد گفت
- اخه چرا هر چي من مي گم تو برداشت بدي مي كني؟
رويا قبل از اين كه جوابي بدهد چشم هايش از فرط ترس گشوده شد و با صداي بلند فرياد زد
- امير..... امير يواش تر....واي... امير .....آآآآآآآ......
در يك لحظه همه چيز در نظرش تيره و تار شد و ديگر صدايي نشنيد
نگاهش مضطرب و نگران بود چشم به دهان دكتر دوخته بود از ديدن صورت اغشته به خون رويا ضعف تمام بدنش را گرفته بود با دست چپش كه درد كمتري داشت چنگي به موهايش زد و خودش را سرزنش كرد اي كاش كمي حواسم رو بيشتر جمع مي كردم....
( ادامه دارد....)