جاده انتظار
قسمت پانزدهم
با شنيدن صداي دكتر به خودش امد
- الحمد ا.. جواب عكس ها خوبه مشكلي نيست
امير با نگاهي اغشته به ترس و نگراني پرسيد
- پس .... پس چرا به هوش نمي آد
- نگران نباش جوون سرش با شيشه ماشين برخورد كرده ضربه اي كه به سرش خورده باعث بي هوشي اش شده در ضمن خون زيادي هم از سرش رفته در اثر خونريزي ضعف داره بهش سرم زدند نگران نباش خدا باهات يار بوده اما از اين به بعد بيشتر مراقب باش
امير پس از رفتن دكتر به اتاقي كه رويا در ان بستري بود رفت دور تا دور پيشاني اش را نواري سفيد پيبچيده بودند امير با ديدن او بي اختيار اشك از چشم هايش جاري شد با قدم هايي لرزان كنار تختش رفت و در حالي كه دست او را در دستش گرفته و نوازش مي كرد با حالتي نجوا گونه گفت
- لعنت به من چطور من احمق نتونستم ماشين رو كنترل كند
رويا چند دقيقه اي بود كه به هوش امده بود اما از شدت ضعف و ناتواني زحمت باز كردن چشم هايش را به خود نداده بود با شنيدن صداي امير سعي كرد چشم هايش را باز كند اما وقتي حس كرد دستش در دست مردانه امير است ترجيح داد به همان حالت باقي بماند باورش نمي شد امير با حالتي اين چنين زار و درمانده براي او اشك بريزد از تماس دستش با صورت تازه اصلاح شده او متوجه اين موضوع شد امير گويي با كسي در حال راز و نياز بود گويي دلش نمي خواست دست او را از صورتش جدا كند نفس هاي رويا به شماره اتفاده بود مي ترسيد امير متوجه او شود اما او زارتر از ان بود كه متوجه رويا باشد انقدر در خودش بود كه متوجه حركات تند قلب او نمي شد
- رويا روياي من اي كاش اون قدر جرات داشتم كه وقتي نگام مي كني بهت بگم چقدر دوستت دارم اخه من بدبخت چطور ناخواسته اين بلا رو سر تو اوردم
رويا با شنيدن اين جملات احساس مي كرد هنوز در عالم خواب و بي هوشي به سر مي برد اما با فشرده شدن دستش توسط امير متوجه شد كه خواب نيست بلكه حقيقت است حقيقتي كه پس از تصادف اشكار شد
تمام حركات امير مثل يك حلقه فيلم از ذهن او عبور ميك رد شايد اگر پرستار براي امپول زدن به اتاق نمي امد رويا خودداريش تمام مي شد
پرستار به امير گفت
- لطفا اين داروها رو براش تهيه كنيد
امير با گفتن چشم از اتاق خارج شد و رويا ارام چشم هايش را باز كرد و به اطرافش نگاه كرد باز هم خيال كرد شايد خواب بوده دستش را بالا اورد و مقابل چشمانش گرفت هنوز از اشك هاي امير مرطوب بود در ان اتاق نيمه تاريك مملو از بوي الكل و دارو او به يك باور زيبا رسيده بود باوري دل نشين براي او و باوري پر از خون دل براي امير
با برگشتن امير رويا تاب نگاه كردن به او را نداشت امير با ديدن او كنارش رفت و با محبت گفت
- خدا رو شكر كه به هوش اومدي حالت خوبه درد نداري؟
رويا در حاليكه بغض گلويش را مي فشرد با تكان سر به او جواب داد امير با لحني پر از شرمندگي و تاسف گفت
- به خاطر وضعي كه برات پيش اوردم هيچ وقت خودم رو نمي بخشم
رويا كه به شدت مي كوشيد بغضش را مهار كند به سختي جواب داد
- در اين باره نمي خوام چيزي بشنوم
امير به خيال اين كه رويا هنوز از او دلخور است چيزي نگفت از داخل پاكت اب ميوه اي خارج كرد و ني در ان گذاشت و گفت:
- پاشو اينو بخور
و بعد كمكش كرد تا كمي بالش زير سرش را بلند كند رويا در سكوت ابميوه اش را خورد پس از گذشت نيم ساعت احساس كرد حالش بهتر شده به امير گفت
- فكر ميك نم بهترم مي تونيم بريم خونه
امير با ترديد نگاهش كرد و گفت
- مطمئني كه حالت خوبه؟
رويا لبخندي زيبايي تحويلش داد و گفت
- اي بابا شما حتي الان هم به گفته من شك داريد؟
- باشه پس تا من برم پيش دكتر و برگردم يه كم ديگه استراحت كن
با برگشت او رويا سعي كرد از تخت پايين بياد اما به محض اين كه روي پاهايش ايستاد چشم هايش سياهي رفت و اگر كمك به موقع امير نبود نقش بر زمين مي شد
رويا در حاليك ه سخت بازوي او را چسبيده بود دوباره روي تخت نشست بعد انگار تازه متوجه عمل خود شده باشد سريع دستش را كنار كشيد در همين موقع چشمش به خوني كه از بازوي او به دستش ماليده شده افتاد ناخواسته بازوي او را گرفت و گفت
- چرا نگفتي دست خودت هم زخمي شده؟
- چون اصلا مهم نيست يه بريدگي جزئيه؟
رويا با عصبانيت گفت
= چرا نشون دكتر ندادي؟
گفتم كه جزئيه خودم بستمش
رويا درمانده و عصبي شده بود اشك در چشم هايش حلقه بسته بود بغض گلويش را مي فشرد با جديت به امير گفت
- تا دستت رو به دكتر نشون ندي نمي ريم خونه
- اما اخه تو.....
رويا نگذاشت او به حرفش ادامه بدهد و گفت
- همين كه گفتم
امير از روي اجبار نزد دكتر برگشت پس از اين كه پرستار دستش را پانسمان كرد پيش رويا برگشت و گفت
- حالا اجازه مي فرماييد خانم؟
رويا در تمام طول راه چشم بر هم گذاشته بود و به اتفاقاتي كه برايش افتاده بود فكر مي كرد تازه داشت متوجه مي شدچرا امير تا اين اندازه از ارتباط داشتن او با فرخ احساس ناراحتي مي كرده فكر مي كرد حالا مي داند علت اين همه دوري او از خودش چه بوده
افسانه خانم و شيدا با ديدن وضع انها سراسيمه به سويشان رفتند افسانه خانم فرياد كنان گفت
- خاك عالم بر سرم چي به سر دختر مردم اوردي امير خدا مرگم بده رويا تو چت شده امير چرا لباست خونيه چرا حرف نمي زني؟ من كه مردم از دلواپسي.
امير گفت
- اول رويا رو به جاي راحت بخوابونيد بعد به سوال هاتون جواب مي دم خون زيادي از سرش رفته بايد استراحت كنه و بخوابه
شيدا با عجله گفت
- پس ببرمش تو اتاقش اون جا راحت تره
هر دو به كمك هم رويا را به اتاقش بردند پس از اين كه او روي تختش دراز كشيد افسانه خانم دست امير را گرفت و او را مقابل خود نشاند و گفت
- حالا بگو چي شده بگو كه دق كردم
امير به طور خلاصه موضوع تصادفش را توضيح داد مادرش پس از شنيدن حرف هاي او برخاست دست هايش را بالا گرفت و گفت
- خدايا از اين كه بچه هام رو بهم برگردوندي ازت ممنونم خدايا شكرت اگه بلايي سر رويا مي اومد اون وقت چي جواب مادرش رو مي دادم اي خدا مرگم بده ولي چنين بلايي سرم نيار
و بعد در حالي كه زير لب ذكر مي گفت گفت:
- من برم يه چيزي درست كنم اين دختر رنگ به رو نداره حال روز خودت هم بهتر از اون نيست كمي بشين بذار حالت جا بياد شيدا برو بيرون يه كم خرت و پرت بخر بيا خدا چقدر بهمون رحم كرده
بعد در حالي كه با دستش روي دست ديگر خودش مي زد گفت
- بي خود دلم شور نمي زد خدا رو شكر كه به خير گذشت
با گفتن اين جملات از اتاق خارج شد
به دنبال او شيدا هم براي اجراي دستورات مادرش از اتاق خارج شد بر اثر تزريق امپول هاي مسكن رويا خيلي زود به خوابي عميقي فرو رفت امير هم به ارامي از اتاق او خارج شد و به اتاق خودش رفت
افسانه خانم با سيني كه در ان دو ليوان اب ميوه بود به اتاق رويا رفت وقتي او را در خواب ديد بي صدا بيرون امد ه و به اتاق امير رفت
بيا پسرم اين ليوان رو سر بكش رنگ و روت حسابي پريد
امير با ناراحتي وافري گفت
- همه چيز يه لحظه اتفاق افتاد همه اش تقصير منه بي احتياتي كردم
مادرش پاسخ داد
- خودت رو سرزنش نكن اتفاق بوده ديگه باز هم خدا رو شكر كه به خير گذشت همه اش به خاطر اينه كه قبول نمي كني ازدواج كني اعصابت ناراحته
- با كي؟
و بعد كمي خودش را جمع و جور كرد و گفت
- اصلا ازدواج من چه ربطي به اين تصادف داره؟
(ادامه دارد....)