 |
بازدید: 4453 |
|
|
لحظه عاشقي (قسمت آخر) |
|
|
|
لحظه عاشقي
قسمت آخر
صدای فریاد پر هیجان کاترینا ارمیتا را از عالم خود بیرون راند. کله بزرگش را روی سرش جابه جا کرد و به صرف صدا برگشت
- هی ارمیتا
باد خنکی صورتش را نوازش کرد و موهایش را به بازی در اورد با این که هوا خوب بود احساس سرما می کرد کاترینا در حالی که چیزی را پشتش پنهان کرده بود به طرف او امد و نفس زنان گفت
-می تونی جدس بزنی چی گرفتم؟
ارمیتا ابروهایش را بالا انداخت وبا خونسردی گفت
- خب معلومه ماهی
کاترینا نگاهی به چوب ماهیگیری در دستش انداخت وسرش را متفکرانه تکان داد
ارمیتا بلند خندید و گفت
- حالا ببینمش
کاترینا ماهی را به طرفش گرفت و با خوشحالی گفت
- ایناهاش
ارمیتا وحشت زده از جا برخاست و نگاه خیره اش را به ماهی عجیب و غریبی که کاترینا گرفته بود دوخت بیش از اندازه بزرگ به نظر می رسید کاترینا دوباره گفت
- جالبه نه؟
ارمیتا سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت
- نه خیلی هم زشته
کاترینا ماهی را در هوا تکان داد و با نگاهی دقیق تر پاسخ داد
- خب اره فقط یه کم ولی باید خوشمزه باشه
- تو که نمی خوای اونو بخوری؟
- خب بذار از پدربزرگ بپرسم اون باید بدونه
- تو هم با این ماهی گرفتنت حالمو بهم زدی
کاترینا از او فاصله گرفت و با گذشتن از محوطه مزرعه به طرف ساختمان دوید
ارمیتا دوباره در جایش قرار گرفت نفس عمیقی کشید و سرش را کمی چرخاند ان چه که مقابل چشمهایش قرار گرفته لحظه ای نفسش را در سینه محبوس کرد شهیاد در فاصله دور ایستاده بود و مستقیم به او می نگریست ارمیتا از جایش برخاست انگار هیچ کدام از حرکاتش گوش به فرمان او نبودند بی ان که اراده ای از خود داشته باشد به طرفش دوید.
چشمهایش پر از اشک تصویر مقابلش را محو کرده بود لبخند شیرینی زدو گفت:
- سلام
چشمهای شهیاد از هیجان می درخشید و نگاه خیره اش همچنان متوجه او بود ارمیتا هیجان زده پرسید
- تو اینجا چه کار می کنی باورم نمی شه خودت باشی نکنه دارم خواب می بینم؟
شهیاد تبسمی را چاشنی صورت زیبایش کرد و گفت
- خودت چی فکر می کنی؟
قطره اشک از گونه ارمیتا فرو ریخت سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد
- فکر می کردم دیگه نمی بینمت
شهیاد انگشتش را زیر چانه او برد و صورتش را بالا گرفت
- مدتهاست که اینجا ایستادم و دارم از دور نگات می کنم
ارمیتا مستقیم به شهیاد چشم دوخت و از برق نگاه او قلبش فشرده شد
- این عادت همیشگی توئه بازم غافلگیرم کردی
- پاهام دیگه از دلم فرمون می گرفت این دفعه با پای دلم اومدم اومدم کنارت بمونم
لبهای ارمیتا لرزید و خواست چیزی بگوید اما نتوانست به دقت نگاهش می کرد شهیاد با شیطنت گفت
- خب ....مثل این که چیزی می خواستی بگی!
ارمیتا خندید و گفت:
- هیچی
اما شهیاد مصرانه دوباره گفت
- تو رو خدا بگو...بگو خلاصم کن بیشتر از این عذابم نده
دختر جوان نگاهش را به نقطه نامعلومی دوخت شهیاد کاملا مقابلش قرار گرفت و خالصانه ترین نگاهها را پیشکش چشمهای زیبایش کرد
- می خوام بشنوم همین حالا
ارمیتا تبسمی کرد و زمزمه وار گفت
- دوستت دارم
شهیاد بی تاب دستش را به طرف ارمیتا دراز کرد ارمیتا سرش را بالا گرفت و به ابرهای خاکستری که اهسته پهنای اسمان را می پوشاندند چشم دوخت نم نم نوازشگر باران با قطره های شفاف روی صورتش هم صدا شد. چشمهایش را پایین اورد و لحظه ای بعد نگاهش با دو چشم شب رنگ در هم امیخت
گیرایی ان دو چشم زیبا هم چون گذشته دختر جوان را مدهوش خود کرد شامه اش از عطر خوشبوی شهیاد پر شد دستهایش را پیش برد و در میان دستهای قدرتمند شهیاد پنهان کرد
با فشار ملایمی که به دستش وارد شد احساس کرد یکباره خون گرمی در بدنش جریان یافت فاصله بینشان را با اخرین قدمش طی کرد و سرش را به شانه های مردانه و محکم او تکیه داد
(پایان....)
|
|
|
 |
ارسال برای دوستان |
|
|
|
|
 |
بخش
داستان و رمان |
|
|
|
|
|