پول های بچه ها را به آنها پس دادم آنها شاد و خندان شدند و هر یک دستی به پشت من می زد.
چیپ مرتب می گفت: الکس کبیر! الکس کبیر و دست هایش را محکم دور شانه ام ....
قلبم در سينه به شدت مي تپيد، انقدر به جلو دولا شدم كه نزديك بود از صندلي پايين بيفتم.
آيا واقعا امتحان خواهد گرفت؟
در حالي كه لبه ميز را با هر دو دست چسبيده بودم، نفسم را در سينه حبس كرده و به او خيره شده بودم.
دفتر خاطرات عزيز:
جنگ خاطرات نويسي شروع شده است و من مي دانم كه برنده خواهم شد. بي صبرانه منتظر لحظه اي هستم كه چهره تسا را هنگامي كه دارد صد چوب را به من مي دهد ببينم.
به دفترچه غبار گرفته خيره شدم. پشت و روي آن را نگاه كردم چه تصادف عجيبي
دستي روي جلد چرمي سياه آن كشيدم . سپس آنرا باز كردم و صفحاتش را به سرعت ورق زدم.
همه صفحات آن كاملا سفيد و خالي بود
شاون با عصبانيت گفت: تو چه كار كردي؟ الكس تو واقعا عقلت كمه!
گفتم: ولي من اين يكي رو حتما مي برم
چيپ گفت: ولي تو هيچ وقت نمي توني در شرط بندي از تسا ببري آخه تو چطوري تونستي سر صد دلار شرط ببندي؟
يك سگ بزرگ و سياه پشت در بود
سگ در حالي كه دهانش باز بود و نفس نفس مي زد به داخل راهرو پريد از تريستان و دوستانش گذشت و همراه با غرشي بلند به پلاگ ها حمله كرد