اواسط ما آوریل بود که آرمیتا و آقای راکفلر به همراه کاترینا برای مدتی به مزرعه زیبای پدری آقای راکفلر رفتند. حال پدربزرگ بهتر شده و این همان معجزه ای بود که دکتر
انگار در خواب و بیداری سیر می کرد دوباره خود را در منزلش یافت. خسته و بی رمق روی تخت افتاد و سعی کرد هر لحظه حضور ارمیتا را در عمق ذهنش بیابد هنوز سنگینی نگاه عجیب و پر حالتش هنگام پیاده شدن از ماشین برایش سوالی
باز هم بی جهت در ان مسیر اشنای قدیمی در حال حرکت بود با اشتیاقی وصف نشدنی جاده را می شکافت و پیش می رفت هنوز ان نیمه شب تاریک و حرکت در سینه این جاده خلوت که منتهی به منزل شهیاد می شد را به خوبی در حافظه داشت اما هر بار در نزدیکی ان بی
شهياد كاملا نزديكشان شد و گفت:
- سلام شب تون بخير
آقاي فرهمند از جا برخاست و در حالي كه دستش را مي فشرد گفت :
- سلام شهياد جان احوال شما خانواده چطورن؟
با صداي كاپيتان كه ورود به خاك ايران را اطلاع مي داد تپش قلبش شدت گرفت هنوز برايش مشكل بود باور كند بي اختيار چشمهايش از اشك پر شد دلش مي خواست قبل از هر چيز به ديدن پدر و مادرش برود نفهميد چه موقع كارش در سالن فرودگاه به اتمام رسيد و در ماشين