آن شب عموهاي شيدا در خانه انها مهمان بودند حضور پسرعموهاي جوان و پر سر و صداي او باعث شده بود كه رويا احساس راحتي نكند مخصوصا يكي از انها كه شهروز نام داشت
رويا به محض رسيدن به تهران بار ديگر بار سفرش را اين بار به قصد شيراز بست قرار بود شيدا هم در اين سفر همراه او باشد و جالب اين كه امير اصرار داشت هنگام برگشتن به تهران به او اطلاع دهند تا خود براي برگرداندن انها به شيراز برود.
هفته ها و ماه ها به سرعت سپري مي شدند و پرده فراموشي روي خاطره ها مي كشيدند رويا سخت به درس خواندن مشغول بود بار ديگر خودش را به دست تقدير سپرد به اميد اين كه بار ديگر در اين درياي مواج و بي انتها به ساحلي امن برسد
شيدا به خوبي حالات او را مي فهميد و دركش مي كرد و به همين خاطر لحظه اي او را تنها نمي گذاشت . حتي شب هم موقع خواب به اتاق رويا امد و با اصرار كنار او ماند و همان جا خوابيد
فصل سرما بود زمستان چادر سپيدش را بر سر زمين گسترده بود صداي زوزه باد در ساختمان مي پيچيد افسانه خانم به همراه شوهرش به منزل يكي از دوستانشان رفته بودند
سعيد در اتاق را گشود و گفت
- بريم بايد به همه بگم كه ديگه نبايد خواهر منو ناراحت كنند هر دو خنده كنان دست در دست يكديگر وارد سالن شدند بقيه كه انها را خندان و دست در دست هم ديدند به خيال اين كه به توافق
رويا پس از دوازده سال تحصيل توانسته بود با نمرات عالي مدرك ديپلم را بگيرد و حال تصميم داشت كه به درسش ادامه دهد . امتحان كنكور نزديك بود و او بيشتر وقتش را صرف خواندن كتابهاي درسي و جزوه هاي كنكور مي كرد
با خوشحالي وارد شدند هنوز ان پارك چون بهشت بود و پر از گل هاي زيبا
فروزان با هيجان به اطراف نگاه مي كرد و قدم مي زد دل هر دو پر شور شده بود به ياد روزهاي گذشته
رفتند جاي هميشگي عهد و پيمان هايشان
بهرام با پدر و مادرش صحبت كرده بود ان ها نيز فرناز را بسيار پسنديده بودند تصميم گرفتند قرار ملاقاتي با خانواده او بگذارند و به خانه شان بروند وقتي كه فرهاد فهميد بهرام به فرناز علاقه مند است