داستانهای ایرانی

بخش:

 

تماس با ما

نقشه سایت

تبلیغات در سایت

صفحه اصلی

 

   صفحه:  1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  |  9  |  10  |  11  |  12  |  13  |  14  |  15  |  16 

     

    جاده هاي انتظار( قسمت پانزدهم)

 


با شنيدن صداي دكتر به خودش امد
- الحمد ا.. جواب عكس ها خوبه مشكلي نيست

   برای خواندن ادامه مطالب  کلیک کنید

 

     

    جاده هاي انتظار( قسمت چهاردهم)

 

رويا با نشان دادن فرخنده گفت
- ايشون برادر دوست بسيار خوبم فرخنده هستن
فرخ رو به امير كرد و گفت:

   برای خواندن ادامه مطالب  کلیک کنید

 

     

    جاده هاي انتظار( قسمت سيزدهم)

 

سه روز مي شد كه رويا در شيراز بود امير در اين مدت تازه متوجه شده بود كه چقدر به اين دختر وابسته شده هر چه خودش را سرزنش مي كرد

   برای خواندن ادامه مطالب  کلیک کنید

 

     

    جاده هاي انتظار( قسمت دوازدهم)

 

آن شب عموهاي شيدا در خانه انها مهمان بودند حضور پسرعموهاي جوان و پر سر و صداي او باعث شده بود كه رويا احساس راحتي نكند مخصوصا يكي از انها كه شهروز نام داشت

   برای خواندن ادامه مطالب  کلیک کنید

 

     

    جاده هاي انتظار( قسمت يازدهم )

 

رويا به محض رسيدن به تهران بار ديگر بار سفرش را اين بار به قصد شيراز بست قرار بود شيدا هم در اين سفر همراه او باشد و جالب اين كه امير اصرار داشت هنگام برگشتن به تهران به او اطلاع دهند تا خود براي برگرداندن انها به شيراز برود.

   برای خواندن ادامه مطالب  کلیک کنید

 

     

    جاده هاي انتظار( قسمت دهم )

 

هفته ها و ماه ها به سرعت سپري مي شدند و پرده فراموشي روي خاطره ها مي كشيدند رويا سخت به درس خواندن مشغول بود بار ديگر خودش را به دست تقدير سپرد به اميد اين كه بار ديگر در اين درياي مواج و بي انتها به ساحلي امن برسد

   برای خواندن ادامه مطالب  کلیک کنید

 

     

    جاده هاي انتظار( قسمت نهم )

 

شيدا به خوبي حالات او را مي فهميد و دركش مي كرد و به همين خاطر لحظه اي او را تنها نمي گذاشت . حتي شب هم موقع خواب به اتاق رويا امد و با اصرار كنار او ماند و همان جا خوابيد

   برای خواندن ادامه مطالب  کلیک کنید

 

     

    جاده هاي انتظار( قسمت هشتم )

 

فصل سرما بود زمستان چادر سپيدش را بر سر زمين گسترده بود صداي زوزه باد در ساختمان مي پيچيد افسانه خانم به همراه شوهرش به منزل يكي از دوستانشان رفته بودند

   برای خواندن ادامه مطالب  کلیک کنید

 

     

    جاده هاي انتظار( قسمت هفتم )

 

احسان گفت
- نه مامان راجع به رويا نيست .راستش نگران اميرم خيلي برام مهمه كه بدونم چرا از اينجا رفت بعضي وقت ها فكر مي كنم نكنه از اين كه من پيش دستي كردم

   برای خواندن ادامه مطالب  کلیک کنید

 

     

    جاده هاي انتظار( قسمت ششم)

 

روزي كه رويا به همراه احسان مي خواست راهي تهران شود لحظه تلخ و غريبي بود مادرش يك لحظه ارام نمي گرفت و دائما اشك مي ريخت پدر با تحكم

   برای خواندن ادامه مطالب  کلیک کنید

 

     

    جاده هاي انتظار( قسمت پنجم)

 

- راستش مي خواستم بگم از رويا خواستگاري كنيد اگه مهري خانم و اقاي دبيري موافقت كنند فكر نمي كنم ديگه جاي دلواپسي باشه
مادرش با ارامش و اطمينان جواب داد

   برای خواندن ادامه مطالب  کلیک کنید

 

     

    جاده هاي انتظار( قسمت چهارم)

 

سعيد در اتاق را گشود و گفت
- بريم بايد به همه بگم كه ديگه نبايد خواهر منو ناراحت كنند هر دو خنده كنان دست در دست يكديگر وارد سالن شدند بقيه كه انها را خندان و دست در دست هم ديدند به خيال اين كه به توافق

   برای خواندن ادامه مطالب  کلیک کنید

 

     

    جاده هاي انتظار( قسمت سوم)

 

رويا پس از دوازده سال تحصيل توانسته بود با نمرات عالي مدرك ديپلم را بگيرد و حال تصميم داشت كه به درسش ادامه دهد . امتحان كنكور نزديك بود و او بيشتر وقتش را صرف خواندن كتابهاي درسي و جزوه هاي كنكور مي كرد

   برای خواندن ادامه مطالب  کلیک کنید

 

     

    جاده هاي انتظار( قسمت دوم )

 

شيدا اهي طنز گونه كشيد و با تاسفي ساختگي گفت:
- دست رو دلم نذار كه خونه د اگه من بر و روي تو رو داشتم كه دست دست نمي كردم.
رويا با تعجب گفت:

   برای خواندن ادامه مطالب  کلیک کنید

 

     

    جاده هاي انتظار( قسمت اول )

 

براي چندمين بار بود كه صداي پدر بلند مي شد:
-حاضر شديد؟ اي بابا من نمي دونم برداشتن يه ساك و لباس پوشيدن چقدر معطلي داره؟ عجله كنيد

   برای خواندن ادامه مطالب  کلیک کنید

 

     

    خيال يك نگاه ( قسمت آخر )

 

با خوشحالي وارد شدند هنوز ان پارك چون بهشت بود و پر از گل هاي زيبا
فروزان با هيجان به اطراف نگاه مي كرد و قدم مي زد دل هر دو پر شور شده بود به ياد روزهاي گذشته
رفتند جاي هميشگي عهد و پيمان هايشان

   برای خواندن ادامه مطالب  کلیک کنید

 

     

    خيال يك نگاه ( قسمت هشتادم)

 

بهرام با پدر و مادرش صحبت كرده بود ان ها نيز فرناز را بسيار پسنديده بودند تصميم گرفتند قرار ملاقاتي با خانواده او بگذارند و به خانه شان بروند وقتي كه فرهاد فهميد بهرام به فرناز علاقه مند است

   برای خواندن ادامه مطالب  کلیک کنید

 

 

بخش داستان و رمان

 
 
   
       
 

   
   

دانستنیهای زندگی

خانه آرایی

هنر خانه داری

آیین زندگی:

ســــــــاخت عروسـک

فلش کلیپ

بازیهای آنلاین

دانلود بازی

بازی و سرگرمی :

احکام

دعا و زیارت

حکایت های آموزنده

قرآن کریم

مذهبی:

سینما و موسیقی

ویژه

ورزشی

حوادث

 ایران و جهان

اقتصادی

اخبار

مکمل ورزشی

دانستنیهای پزشکی

گیاهان دارویی

پزشکی:

گفتگــــــــــــو با هـــــنرمندان

بازیگرشناسی

گالری هنرمندان

سینما و موسیقی:

سوتی های شخصیتهای معــــــــــروف

کاریکاتور هنرپیشه ها

داستانهای ملانصرالدین

تصاویر خنده دار و جالب

شوخی های کامپیوتری

طنز و لبخند:

طالع بینـــــی چــــــــــینی

طالع بینی مصری

طالع بینی هندی

طالع بینی خواب

طالع بینی نوین

طالع بینی ازدواج

طالع بینی شخصی

طالع بینی:

نقاشـــــی

داستانهای کودکان

شعرهای کودکانه

کودکان:

فال لاک پشت

تعبیر خواب

فال انبیاء

فال هفته

فال چوب

فال حافظ

فالنامه:

آموزش برنامـــــه های کامـــــــــــپیوتر

آموزش آشپزی و شیرینی پزی

آموزش گلهای بلندر

آموزش عروس سازی مدرن

آموزش شمع سازی

آموزشی:

برنامه های موبایل

دیکشنری آنلاین

خواندنی و آموختنی

کارت تبریک

گالری تصاویر

کودکان

رادیو و تلویزیون

تالار گفتگو

دانلود برنامه

مختلف:

داستانهای هیجانی

داستانهای ایرانی

داستان:

جهان عجایب

دانستنیهای علمی

بیوگرافی دانشمندان

اخبار علمی

دانستنیها:

 

 این سایت متعلق به شرکت فرهنگ سازان می باشد هرگونه کپی برداری از مطالب غیر مجاز می باشد

Copyright  2005 - 2006 JADIDTARIN All rights reserved